هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | شهر در سیطره فرزندان توست
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 صدای ترقه و بومببومبهای پیدرپی میآمد. بوی مواد منفجره از پنجره میریخت توی اتاق. بابا گفت: «امشب نمیشه ماشین برد. میزنن داغون میکنند.» پیاده راه افتادیم سمت محل تجمع. از هر چند دقیقه صدای تقتق از جا میپراندمان. چندبار صحنهای را تصور کردم که عدهای مسلح میریزند بین مردم و همه را به رگبار میبندند. اما تا بسیجیهای جوان را کنار خیابان میدیدم، دلم قرص میشد و مسیر را ادامه میدادم.
🔻 مردم از چپ و راست به محل تجمع میرفتند. مثل آهنهایی شده بودیم که بیتوجه به فراخوانها و صداها و تهدیدها، به سمت آهنربایی بزرگ کشیده میشدیم. پهنای خیابان پر از آدم بود. به عکسِ شبهای قبل، جا برای عبورِ حتی یک ماشین نبود. سه، چهارتا ماشین پشت میلههایی ایستاده بودند تا جمعیت خیابان را طی کند. جا نبود قدمهای بلند برداریم. مورچهای و آرام راه میرفتیم و مدام تنههامان میخورد به هم.
🔻 مداح ترکی میخواند:
"هانسی گروهون بِلَه مولا سی وار؟
شیعه لرین حضرت عباسی وار"
لری میخواند:
"دایَه دایَه وقت جنگَه
زمینِ بیاسرائیل چَنی قشنگه، هی، چَنی قشنگه"
کردی و فارسی میخواند. تمام اقوام ایران را دعوت به اتحاد میکرد و فریاد مردم یکصدا عین صاعقه در شهر میپیچید: "ایرانیِ باغیرت، اتحاد اتحاد."
🔻 به گلزار شهدای گمنام که رسیدیم گرداگردِ مزار شهدا حلقه زدیم. شبیه حاجیهایی شده بودیم که دور کعبه میچرخند. حج ما اینجا بود، در خیابانهای شهر. شهدایمان را طواف میکردیم و با فریاد خونخواهی فضا را معطر. مداح صدایش را بالا برد: "ما به رهبر و مولای خود میگوییم اگر از بالای آسمان و از روی زمین، سنگ بر ما ببارد، میدان را رها نخواهیم کرد." نعرهی حیدرحیدر دور تا دورمان را پُر کرد.
🔻 از تجمع که برمیگشتیم مردم گروه گروه شده بودند و بدون بلندگو، خودشان شعار میدادند و مشت گره میکردند. خوب که دقت کردم دیدم چند ساعتی میشود خبری از صدای ترقه و بومب بومب نیست! شهر در سیطرهی فرزندان آیت الله خامنهای بود و فریادهای برقآسای "الله اکبر".
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ١٣٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | ما، نوعروسانِ ایستاده در غبار
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 ۱. من باید باذوق میرفتم برای خرید عقد. باید وقتی انگشتر دست میکردم دلم قیلیویلی میرفت برای نگین رویش. باید وقتی پارچهفروش قیچی را روی چادر سفید حرکت میداد لبخند پتوپهن میرفت روی لبهام. بینگرانی بابت پرپر شدن جان هموطنانم، بیکه قلبم پرغصه باشد برای خانوادهی شهدا، باید با داماد توی لباسفروشیها پرسه میزدم و کیسههای رنگبهرنگِ خرید را تاب میدادم. جنگ ۱۲ روزه شد و همهی بایدهای مراسم را ریختم تهِ دلم.
🔻 ۲. عوضِ دستهگلِ صورتی اسلحه توی دست عروس است. عوضِ چادر سفیدِ گلدار چادر سیاه. داماد کت شلوار ندارد و دمدستیترین لباس ممکن را تن کرده. خنچه و جام عسل و آینه شمعدان سر سفره عقد نیست. اصلا سفره عقدی نیست. نه دونفر که تور بالا سرشان بگیرند و نه کسی که قند بسابد. تمام مراسم در قابی باورنکردنی جمع شده. عروس و داماد اسلحه بهدست، روی تویوتا، با میزانسنی از فشنگ و مسلسل، دارند پیوند زناشویی میبندند. میشد کلی مهمان دور و برشان باشد، زنها کِل بکشند و عروس لباس برقبرقی تن کند. جنگ رمضان شروع شد و نشد.
🔻 ۳. من و دخترِ توی عکس انتخاب کردیم زیر بمباران زندگی جدیدی شروع کنیم. درست زمانی که تمام یک ملت ایستادهاند در برابر زورگویی و قلدری. درست زمانی که آوارههای صهیون شب و روزشان در پناهگاههای زیرزمینی یکی شده. صبر نکردیم اوضاع آرام شود و باخیالراحتی و دلخوشی مراسم بگیریم. مهم بود به دشمن نشان بدهیم اگر سایهی جنگ میاندازد روی بهترین لحظههای زندگیما، ما نوعروسانِ ایران عوضِ ماتم و زمینگیری، آرزوهای رنگارنگمان را در صندوقچهی دل پنهان میکنیم و با سلاح به خانهی بخت میرویم. بغضِ از دست دادنِ هموطنانمان را ته گلو دفن کنیم، بذر امید میکاریم توی قلبهای چاکچاکمان و وسط میدان مبارزه با لباس رزم، "بله" به عاقد میگوییم. هیچ متجاوزِ خارجی نمیتواند جلوی زندگی کردن ما را بگیرد و این اصلیترین تفاوت ماست با آدمهایی که به وطنمان تجاوز کردهاند.
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ١۵٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
الف|نون
﷽
________
«مجتبی خامنهای از سید علی خامنهای، خامنهایتره.»
دو روز رفتیم شمال. یک هفته میشود آمدیم نهاوند. از روز اول عید برای هيچکس پیام تبریک نفرستادم. "عیدتون مبارکِ" دوستهام را توی گروهها میدیدم و انگار درباهی سبزیِ آش حرف زده باشند یا سایز پوشک بچه، از کنارش عبور میکردم و میرفتم پیامِ پایینتر. فقط حضوری تبریک گفتم و این یکی را هم مجبور به گفتن بودم.
سال تحویل مزار بودیم. کنار قبر بابابزرگ و مامانبزرگ و دایی. به بچههای میناب فکر میکردم که توی قبرستان خوابیدهاند و به مادر و پدری که پهلوی قبرها چادر زدهاند، کولهپشتی و جامدادیِ خونی را تحویل میدهند و سال جدید را تحویل میگیرند. به نوعروسی فکر میکردم که دوماه بود جهازش را چیده بود توی خانهی جدیدش و حالا عوضِ پهن کردن هفتسین روی فرش خانهی نو، روی خاکِ برآمده سفره میاندازد. تک و تنها حسرت زندگیِ نکرده کنار مردش را قورت میدهد و مشت گره میکند. عجب عیدی بود!
کنار قبرها، در هوای بارانی، زیر چتر با همسرم ایستاده بودم و خیال میکردم اینکه همسرم کنارم ایستاده لطف خداست به من یا لطف خدا شامل نوعروسهای صاحبعزا شده؟! دوراهیِ سختی بود. شمال که بودیم توی قایق وسط دریا بعد از مدتها از ته دل خندیدم و همزمان خیال میکردم الان چند زن و مرد رخت سیاه تن کشیدهاند و یکسره بغض قورت میدهند؟
بعد لب ساحل زیرانداز پهن کردیم و نشستیم به چای و چیپس و پرتقال خوردن. بغل دست ما زن و شوهر جوانی ایستاده بودند. زن، کلا لبهدار سیاه گذاشته بود و باد موهای مشکردهاش را تاب میداد. مرد شلوارک لی پوشیده بود با تیشرت سبز. تلاش میکرد نوزادِ توی بغلش بخندد تا زن عکس دونفرهی خوبی ازشان بگیرد. حالا چندتا عکسِ دو نفره و تک نفره و چند نفره روی طاقچهی خانهها نشسته بود با نوار سیاه؟
چندتا سپاهی، بسیجی، ارتشی و نیروی انتظامی کشته شدند تا زن و مرد بتوانند عکس از نوزادشان بگیرند لب ساحل؟ چندتا نظامی حالا زیر خاک خوابیدهاند و چندتا نوعروس و مادر و پدر و بچه بیکس شدهاند تا ما روی زیرانداز دراز بکشیم و سر اینکه به جای شکلات قند آوردهایم حرص بخوریم؟ طوری نیست؛ توی جنگ بیشتر نظامیها را میزنند و ما مردم عادی هنوز میتوانیم شمال برویم و عشق و حال کنیم.
جنگل که رفتیم بابا و داماد و همسر مشغول چوب جمع کردن و کباب زدن بودند. من توی گوشی خرده روایت مینوشتم برای رسانهی ریحانه. توی راه فیلم کوتاهی برایم فرستادند و گفتند روایتش را بنویسم. از همان لحظه ذهنم گیر کرد روی آدمهای توی فیلم. متن را که فرستادم به مسئول رسانه گفتم ممنون که به ما احساس مفید بودن میدهید! همین قدر کم و بیمایه دارم کار میکنم توی این جنگ و دلخوش میکنم به مفید بودن.
تظاهر به ماتم و عزا را دوست ندارم. حتی وقتی واقعا ماتمزده باشم تظاهر به شاد بودن میکنم و عادی بودن. جز چند روزِ اول روسری سیاه نپوشیدم. ظاهر زندگیام حالا شبیه قبل است. همان رفت و آمدها، خندیدنها، شوخی کردنها. ولی وسط همهی این کارهای عادی، یادم میافتد رهبر ایران نیست، حالا دیگر خیلی ها نمیتوانند عین قبل عادی زندگی کنند، حالا حفرههای زیادی توی قلب هموطنهام نشسته که با هیچ چیز پر نمیشود. بعد فکر میکنم خدا را بابت اینکه میتوانم عادی باشم شکر کنم یا دعا کنم من هم عزیز از دست بدهم، غیرعادی بشوم و سهم بیشتری توی این جنگ داشته باشم؟
هر بار جواب این سوال را به وقت گل نی موکول کردم و توی دلم گفتم خدایا هرچه به صلاح است همان را رقم بزن. میدانم امثال من که کار خاصی برای ایران و اسلام نمیکنند روز قیامت حسرتِ داغدیدههای امروز را میخورند. میدانم و باز ته دلم ترس دارم از اینکه من باشم و عزیزانم نه.
خانهی چند نفر عید دیدنی رفتیم، چندنفر هم آمدند خانهی ما و همین. هفت سین نچیدیم. فقط قرآن و آینه و شمع و سبزه. عکس رهبر جدید را گذاشتیم روی طاقچه. مامان دنبال عکس رهبر قبلی بود که بگذارد کنارش. لفظ جدید و قدیم میبرَدَم توی خلاء. خیال میکنم دارم فیلمی از ۵۰ سال آینده میبینم که رهبر ما نیست و رهبر جدید آمده. خیال میکنم هنوز سید علی خامنهای هست و همه چیز عادیست.
توی عید دیدنیها کلهپاچهی جنگ را بار گذاشته بودند. بخت با من بود که جمعیت غالب مهمانها طرف ایران بودند. شکر خدا مجبور نبودیم نظرات شاذ بشنویم. همه معتقد بودند ایران باید بزند. تا الان خوب زده و همین حالاش هم برندهی این نبردِ نابرابر است. جز یکی که آمد خانهمان و گفت مجتبی خامنهای ضدنظام است. رهبرش کردهاند تا نظام را ساقط کند. دری وریهای پامنقلی. من خانه نبودم. مامان و بابا بودند. همسرم گفت اگر من بودم جوابش را میدادم و میگفتم مجتبی خامنهای از سید علی خامنهای، خامنهایتره!
روز هشتم عید آمدیم نهاوند. بعد از سیزده به در برمیگردیم خانه. اولین سالی است که سیزده به در پیش خانوادهی خودم نیستم. برادر شوهر کوچیکه گفت: "ناراحتی مامانتینا اینجا نیستن؟" خندیدم و گفتم نه والا. آدم وابستهای نیستم و زود به محیط خو میگیرم. ولی دلم برای خواندن نوشتن تنگ شده. بدیِ اخلاقم این است که جایی جز خانهی خودمان تمرکز نوشتن و خواندن ندارم. این چند خط هم به لطف عید دیدنیهای خانوادهی همسر و اینکه من درس دارم میمانم خانه، آمدم توی اتاق و نوشتم. هیچکس هم نپرسید تو که دانشگاه را تمام کردی چه درسی چه مشقی؟!
برادرشوهر کوچیکه خانه ماند. برایم پرتقال پوست کند، روش نمک زد و با یک لیوان آب آورد توی اتاق. دو دقیقه یک بار هم در میزند و میگوید زنداداش چیزی لازم نداری؟ تعارف نکنی؟ این بچه هم فهمیده من از گرسنگی تلف بشوم دهان باز نمیکنم. از بشقاب پرتقالها عکس گرفتم که وقتی بزرگ شد و صاحب بچه، نشانش بدهم.
#۳۳
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | هرگز تسلیم نخواهیم شد
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 آقای تحلیلگیر در مصاحبهای مجازی گفته بود: «تسلیم بشید. کی گفته تسلیم همهجا بده؟ نیروهای نیابتی رو عقب بکشید. معتقدم آمریکاییها با شما کار میکنند.» دخترِ توی فیلم، مشت محکمش را گِره کرده دور میلهی پرچم ایران و میگوید: «تسلیم شدن تو ذات ما نیست.» من ذهنم گیر میکند روی کلمههای آقای تحلیلگیر و دخترِ پرچم بهدست. گیر میکنم بین تسلیم شدن یا نشدن. دنبال ذات ایرانی میگردم و پل میزنم به تاریخ. میرسم به رشادتهای رئیسعلی دلواری و مردان تنگسیر که مقابل روباه پیر ایستادند و سرخم نکردند. به خون سرخی که بر زمینِ حمام فین جاری شد و به مردی که تسلیم نشد. به بیبی مریم که عوضِ خانهنشینی، مردانه تفنگ دست گرفت و با سوارانِ بختیاری علیه روس و انگلیس جنگید. به شیخ فضل الله نوری که مردن زیر پرچم ایران را خوشتر داشت تا زنده ماندن زیر پرچمِ غیر. به ستارخان و باقرخان که تبریز شهادت میدهد به پایمردی و استقامتشان. به میرزاکوچکخان که با خونش جنگلهای گیلان را آبیاری کرد. به مرضیه حدیدچی که وحشیانهترین شکنجههای ساواک را تاب آورد و در برابر طاغوت زانو نزد. به تمام زنان و مردانی که تاریخ گواهِ مقاومتشان است و ایران مدیونِ ایستادگیشان.
🔻 دخترِ توی فیلم از ذات ایرانی میگوید که تسلیمشدنی نیست و آقای تحلیلگیر از تسلیم شدن میگفت و اینکه اگر تسلیم شویم اوضاعمان روبهراهتر میشود.من به تمام مبارزان ایرانی فکر میکنم و به کلمههای مردی که مقابل آقای تحلیلگر نشسته بود و کلافه دست تکان میداد: «حاج آقا ایدهی تسلیم شدن رو قذافی قبلا اجرا کرده. نتیجهش شد لیبیِ تکهپاره و ویران.» ما ایران هستیم و هرگز تسلیم نخواهیم شد.
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ٢١١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
﷽
____________
"ما به اولِ باغ میرسیم."
راهپیماییهای شبانهی ما از این نقطه شروع میشود. کوچهای پهن برِ خیابان اصلی شهر. دیشب برای اولین بار چشم چرخاندم و تابلوی سر کوچه را دیدم. با خطی درشت و سفید رویش نوشته بودند: "والفجر هشتم."
باد، بوی نخلستانهای حاشیهی اروند را توی شامهام وزاند. ذهنم پرکشید تا خوزستان، تا موجهای خروشان اروند. جایی که رزمندهها آب را قسم میدادند به حضرت زهرا و تهدیدش میکردند اگر سالم به ساحل نرسند، روز قیامت شکایت به این زن میبرند. به زنی که آب مهریهاش بود.
اروند، شب عملیات دیوانه شده بود. وحشی و خروشان، طوفانی و موّاج با صداهایی ترسناک و مهیب. قاسم سلیمانی میگفت: "وقتی به اون آب نگاه کردم مضطرب شدم. حسن بهم گفت ما به ساحل نمیرسیم عملیات رو لغوش کنید. گفتم نمیشه لغو کرد. باید به آب زد."
رزمندهها به آب زدند. موج از دو طرف با شتاب میآمد، غواصها را بلند میکرد و میکوبید زمین. رمز عملیات "یازهرا" بود. غواصها توی آب اشک میریختند و فریاد میزدند: "یازهرا. یا زهرا." و این اشک بسیجیها بود که اروند را مثل رود نیل شکافت. اشکها عصای موسی شدند و رزمندهها را رساندند به ساحل.
حاج احمد پشت بیسیم به حاج قاسم گفت: "من رسیدم اول باغ". و ترجمهاش میشود اینکه رسیدیم به ساحل. والفجر ۸ بزرگترین عملیات ما بود در تاریخ جنگ. پیروزی پرافتخاری نصیبمان شد. عملیاتی که آبهای وحشی اروند غیرممکنش کرده بودند و رمزِ "یازهرا" غیرممکن را ممکن.
راهپیماییهای شبانهمان را از کوچهی والفجر هشتم شروع میکنیم. ما مردم سیاهپوش، غواصهایی هستیم که عصای رهبر شهیدمان را چوب پرچمهامان کردهایم. به سفارش ولیِ جدیدمان دل به دریا زدیم و زیر امواج مهیب بمبهای آمریکایی، در خیابانهای شهر پیش رفتیم.
ما والفجر هشتها پشت سرگذاشتهایم و جنگبلدیم. مرد این میدان ماییم. برای اولین بار در تاریخ، تنگهی هرمز را با رمز "یازهرا" بستیم. یقین داریم دشمن با تمام با ناوهای غولپیکرش زیر آب غرق میشود و اشکهای ما دریا را برایمان میشکافند. ما از پسِ این شبهای سخت و خروشان و طوفانی، به ساحل میرسیم. به اولِ همان باغی که حاج احمد پشت بیسیم بشارت داد حاج قاسم را.
______________
@AlefNoon59
﷽
____________
فارغ از اینکه توافق فعلی خوب است یا بد، پایدار است یا شکننده، دلم میخواهد اینجا بنویسم و به یادگار بماند که در این جنگ، در برخی از موارد، ادبیات رئیس جمهور و پاری از دولتمردانش، افتضاح بود. چیزی بدتر از خود فاجعهی جنگ.
به عکس ادبیاتِ ترامپاپستینی که حتی وقتی باخته بود از موضع قدرت حرف میزد و از پیروزیهای خیالی بر ایران رویا میبافت، ما حتی وقتی در میدان برتر بودیم هم کلمههامان شل و ول بود.
گویی دولت با رجزخوانی و حماسهسرایی مشکل دارد. با ابراز همدردیِ درست با خانوادهی شهدا. با انتخاب واژههای بجا و سنجیده سخن گفتن. یک بار و دوبار و سه بار را میشود چشمپوشی کرد. اما وقتی تکرار میشود، بارها و بارها، باید کور بود و ندید. از ادبیات گفتم که در حوزهی کاری خودم است. از قدرت کلمه بر ذهن مردم. باقی باشد برای دیگران.
______________
@AlefNoon59
هدایت شده از علیرضا زادبر
روایت یقین و تردید
جمعه قرار است دولت متجاوز آمریکا و قاتل رهبر با حکومتی تفاهم نامه ۶۰ روزه امضا کند که قصد داشت ظرف چهار هفته آن را ساقط کند. جمهوری مقتدر اسلامی پابرجاست، زخم دیده اما با قدرتی که "امام شهید" طی سی و هفت سال تولید نمود در برابر ابرقدرت دوام آورد. هیچ کس فراموش نکند که هدف دو جنگ بزرگ و یک شبه کودتا خونبار چیزی نبود جز سقوط جمهوری اسلامی ایران. آمریکا این لشکرکشی عظیم به منطقه و آن هزینه سنگین سیاسی را متقبل نشد که مجددا با همین نظام تفاهم امضا کند.
یقین بدانید همانگونه که رهبر انقلاب لااقل سه نوبت در پیام های مکتوب خود از پیروزی و فتح صحبت نموده اند شما ملت، نیروهای مسلح قهرمان و نظام سیاسی مستقر پیروز این میدان بی نظیر بودید. دیده تردید به بدعهدی دشمن است. باید با ذکاوت، نظارت و تولید قدرت دائمی تا هر زمان که دشمن به دنبال جنگ وجودی با ماست مسیر را ادامه داد. شصت روز آینده و سپس توافق احتمالی بعدی مسیر ادامه دار جنگ است. اینکه دشمن بدعهد با آن سابقه بر سر امضای خود می ماند نیاز به مراقبت از سمت مسولان و بهره بردن از تجربه برجام دارد. مهمترین مساله اجرا گام به گام تعهدات است. نباید پیش تر و بیشتر از آنکه دشمن به تعهدات خود عمل کند ما با دستپاچگی به سمت اجرا تمامی تعهدات برویم. سخن بسیار است. به مردم بزرگ ایران حس یاس و شکست انتقال ندهیم. دستپاچه توافق و تفاهم هم نباشیم.
#علیرضا_زادبر
@Politicalhistory