May 11
🏴 #حزب_الله_زنده_است
💢اجتماع مردم ولایی شهرستان کاشان در محکومیت جنایات رژیم کودک کش اسرائیل و شهادت دبیرکل حزب الله لبنان #سیدحسن_نصرالله وجمعی از همراهان ومردم بی گناه لبنان وغزه
💠شنبه ۷ مهر۱۴۰۳ساعت ۱۹
💠میدان جهاد کاشان
May 11
🎁 هزاران جایزه نقدی و غیرنقدی در سی و یکمین دوره مسابقات سراسری قرآن و عترت بسیج
☺️ برای همه مردم عزیز ایران
برای تمامی سنین حتی زیر ۷ سالهها و یا شرکت به صورت خانوادگی و گروهی
👌با رفتن به نزدیکترین مسجد شهرتون در مسابقه جذاب قرآن شرکت کنید...
😉 خانوادگی، گروهی و فردی
💌 مشاهده آئیننامه و محتواها
🎊 سایت ثبتنام:
Quranbsj.ir
#مسابقات_قرآن_بسیج
#مسجد_پایگاه_قرآن
دارالقرآن بسیج استان اصفهان
@quranbsjef
🌸🌸🌸
سلام به عزیزان و نوگلان قرآنی
برای شرکت در مسابقه بعد از وارد شدن در لینک مسابقه و ثبت مشخصات، نام مسجد. "صاحب الزمان بلوار شهیدان فرازنده"
رو باید انتخاب کنید تا نام شما در لیست شرکت کنندگان. " حوزه حضرت معصومه" قرار بگیرد.
با تشکر از همراهی شما
🌸🌸🌸
بسمه تعالی
📣در راستای گسترش فرهنگ تدبر در قرآن و تربیت نیروی متخصص، معاونت آموزش و سنجش سازمان دارالقرآن الکریم در نظر دارد از طریق بهره گیری از ظرفیت های آموزشی موجود و بررسی سوابق تحصیلی، مهارتی و آموزشی واجدان شرایط از بین برادران، مبادرت به برگزاری دورههای فشرده تربیت معلم تدبر(ویژه اساتید، فعالان و نخبگان قرآنی) نماید.
✅️ شایان ذکر است برگزاری این دوره ها طبق زمان بندی اعلام شده به صورت تلفیقی از آموزش مجازی و غیر حضوری در بخش "نظری" و آموزش حضوری در بخش "کارورزی" تدریس متناسب با سطح متقاضیان بصورت (متمرکز) یا (منطقهای) می باشد. لذا افرادی که دارای شرایط ذیل هستند حداکثر تا تاریخ ۱۴۰۳/۷/۲۱ نام و نام خانوادگی و شماره همراه خویش را به آیدی @Mohammad_lavaei ارسال نمایند.
✅️شرایط
۱_حداقل سن ۲۵ و حداکثر۶۰ سال
۲_داشتن حداقل یکی از موارد ذیل در مورد سوابق تحصیلی
الف_قبولی در پایه پنجم حوزه علمیه یا بالاتر
ب_داشتن مدرک تحصیلی کارشناسی یکی از رشته های علوم قرآنی، الهیات و معارف اسلامی، ادبیات عرب و شاخههای آن
۳_داشتن حداقل یکی از موارد ذیل در مورد سوابق مهارتی
الف_داشتن حداقل سه سال سابقه تدریس مفید و مستمر در رشته های معارف قرآنی(ترجمه، مفاهیم، تفسیر، سبک زندگی قرآنی و...)
ب_داشتن حداقل پنج سال تدریس مفید و مستمر در سایر زمینه های قرآنی یا علوم انسانی
اداره امور قرآنی اداره کل تبلیغات اسلامی استان اصفهان
۱۴۰۳/۷/۱۴
http://eitaa.com/omor_ghraniesfahan
سلام حتما ثبت نام فرمایید خیلی برنامه خوبیه وبه خواص قرآنی راوند هم اطلاع بدید براساس شرایط اعلام شده ثبت نام کنند👆🙏
دلم آشوب بود. خواب دیده بودم مرا با عنوان "مادر شهید" صدا میزنند، از خواب پریدم و دلهره وجودم را فراگرفت که چه اتفاقی برای پاره تنم افتاده است. امیرعلی مثل همیشه جبهه بود.
عصر که شد زن عمو آمد خانهمان، با دیدن او کمی جا خوردم، وقتی نگرانیام را دید مرا دلداری داد و گفت: «اگر امیر طوری شده بود منو نمیفرستند به شما خبر بدم» گفتم: حرف آخر رو اول بزن و بگو امیر چی شده؟
آن روزها کمتر کسی در منزل، خط تلفن داشت، امیرعلی با منزل عمویم در کاشان تماس گرفته بود و گفته بود که مجروح شده و در بیمارستان شیراز بستری است. حالا زن عمو از کاشان آمده بود سراغم.
همان لحظه تصمیم گرفتیم خانوادگی طبق آدرسی که داده بود به بیمارستان کوروش در شیراز برویم. موفق نشدیم با ماشین خودمان برویم؛ بنزین کمیاب شده بود، هرچه بنزین توی ماشین پسرم و دامادهایم بود جمع کردند؛ اما کفاف نداد و دست آخر بدون اینکه به کسی خبر بدهیم با ماشین راه حرکت کردیم، تا قم رفتیم، دوباره تا اصفهان و از اصفهان با کلی معطلی به شیراز رسیدیم.
وارد سالن بیمارستان شدیم، اتاق انتهای سالن بود، امیر پای پنجره روی تخت خوابیده بود، رنگش به شدت زرد و پریده بود، پدرش تا او را دید به گریه افتاد، تا وقتی آنجا بودیم یک ریز گریه میکرد، امیر او را دلداری میداد میگفت: بابا! من که هستم، به این مجروحین نگاه کن، پدرش رو ببین با وجودی که پسرش به شدت مجروح شده اصلا خم به ابروش نمیاره! چرا گریه میکنی من خجالت میکشم، مردم میگن: اینها اصلا روحیه ندارند.
امیر گاهی زرد میشد، گاهی سرخ و گاهی کبود. نگاهش که میکردم، کلافه میشدم، مگر چه اتفاقی برایش افتاده که به این حال درآمده! گفتم: امیر چرا اینجوری میشی؟ گفت: هیچیم نیست مادر! ببین! دستام سالمه، پام سالمه، چشمهام میبینه. گفتم: این پات چشه که متکا گذاشتی روش؟
اصلا به خیالم نمیرسید که پایش قطع شده باشد، قبلا شنیده بودیم حضرت ابوالفضل(ع) با دست رفت، بیدست آمد؛ اما ندیده بودیم. گفت: این پا زخمی شده، متکا روش گذاشتم تا گرم باشه، دکتر گفته متکا رو بر نداری تا خودم بیایم.
از جواب دادن طفره میرفت، رفتم بیرون از اتاق، دیدم پرستار برایش قرص و دارو میبرد، ازش پرسیدم:
- اون مجروحی که اونجا خوابیده حالش چطوره؟ به نظر میرسه به زور داره تحمل میکنه، خیلی درد داره!
پرستار بیخبر از اینکه من مادرش هستم گفت: او یه پا نداره!
تا این حرف را شنیدم انگار سقف بیمارستان روی سرم خراب شد؛ اما امیرعلی اصلا عین خیالش نبود و با ما شوخی میکرد. من هم برای اینکه باعث ناراحتی او نشوم خودم را جمعوجور کردم. چهل روز امیرعلی در بیمارستان شیراز بستری بود و من پیشش ماندم.
خاطرهای از مادر جانباز شهید امیرعلی مصلحی
🇮🇷تاریخ شهادت: ۱۳۷۲/۷/۱۵
✨شهدا را یاد کنیم حتی با ذکر یک صلوات
💫الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم...
🇮🇷ستاد یادواره شهدای راوند 🇮🇷
🇮🇷 @Yadvare_75Shahid🇮🇷