هدایت شده از شبهایحوّا.
زمان، برای من به کُندی میگذرد. به سردیِ جای خالیِ گرمیِ نفسهایش فکر میکنم، به تمنای چشمانش، به امدادگری دستانش. از او دور شدهام. نه. خودم را دور کردهام. در تمام طول روز بیش از چند کلمه، آن هم در قالب صحبتهای معمولی و سطحی با کسی حرف نزدهام.
غیر از این هم از بنده لبخند میبینند و نمیدانند که جانم چقدر پریشان است، چنان هم متظاهر و ساکت هستم که فراموش کردهاند رنج میکشم و پیر میشوم.
جوانیام دارد حیف میشود.
اصلا من هیچ، اما کاش همگی در روزگار دیگری میزیستیم، ما همگی حیف بودیم.
-اواخرروزهایعادی،پیشازمرگ.
Amir Empire
باشه صبر کن
آریا استارک(عموی بنده)
امیر شایان(از رفقای حضوری)
عماد(از رفقای حضوری)
ثنا(از دوستان مجازی)
مرتضی(از دوستان مجازی)
طاها/🇮🇷(از دوستان مجازی)
مهتا(از دوستان مجازی)
Amir Empire
زیرخاکی از امیررضا
اینو از کجا اوردی مرتیکه
به هرحال بعضیا اینجا این عکسو دیدن
Amir Empire
زیرخاکی از امیررضا
شمردم دیدم تقریبا ۹ نفر هستن که اینو دیدن
مبارک ۲۰ نفر دیگه
دلم زندگی میخواهد،البته یکی از آن خوب هایش!چه کسی جرعت میکند روی این چیزی که من دارم اسم زندگی بگذارد؟این خط زمانی که من دارم سیر میکنم تجلی ظلمت و غم است نه زندگی.نمیدانم کجا یک زندگی خوب میفروشند؟یک شهر دیگر؟یک کشور دیگر؟یک قاره دیگر؟شاید هم یک سیاره دیگر.نمیدانم،به هر حال مرا به آنجا ببرید یا دست کم آدرس آنجا را بدهید که باید یک زندگی درست حسابی خریداری کنم؛با تشکر