Amir Empire
این یکم غیر منطقی بود سید
حق انتقاد نداری
بخون و اگه تونستی لذت ببر
«...ولش کن سامان! وقت نداریم!»
زود صاحب این صدا را شناختم... او آوا بود، کسی که تمام این دردسر ها بهخاطر نجات او بود.
سرم را سمت منبع صدا چرخاندم، با دقت که نگاه کردم در دل تاریکی یک صندلی چرمی دیدم که یک دختر دردسر ساز روی آن نشسته بود، او بلند شد و به سمت ما آمد. ناگهان با صدای سامان توجه جلب شد:«امیررضا این خیلی توی دستم داره تقلا میکنه دیگه نمیتونم نگهش دارم!» به سرعت به طرف سامان رفتم او از پشت با دست هایش گردن نفر دوم را گرفته بود و پاهایش را دور شکمش قفل کرده بود. من بلا فاصله از خجالت صورت نفر دوم درآمدم و با پاهایم صورتش را زیر رگبار لگد هایم گرفتم، اولین لگد... دومین لگد... سومین... چهارمی را که زدم قطرات خون صورت و بینیاش روی پاچه شلوارم هم پاچید و کلاه پشمی سبز رنگش لبه هایش کاملا قرمز شده بود، وقتی گردنش افتاد و فهمیدم بیهوش شده به سامان اشاره کردم که ولش کن و سامان او را رها کرد. آوا به سمتمان آمد، سامان با ذوق گفت:«آوا! عزیزم اینجایی؟ دیدی؟ دیدی نجاتت دادم؟» آوا خنده کوتاهی کرد، به صورت آوا نگاه کردم، قبلا هم به او نگاه کرده بودم اما این دفعه واضح تر از همیشه، موهای خرمایی رنگی داشت با پوست سفید و صاف و چشم هایش هم قهوهای بود، نمیدانم چرا ولی همیشه به آن چشم ها با نفرت نگاه میکردم.
ما پیروز شده بودیم و آوا را پس گرفته بودیم اما در پس ذهنم چیزی میجوشید، چرا انقدر ما راحت پیروز شدیم؟ چرا همهچیز انقدر راحت پیش رفت؟ به سامان گفتم:«سامان من نگرانم، همه چیز زیادی راحت پیش رفت، فکر میکنم توی دردسر افتادیم.» سامان غر زد:«امیر انقدر فاز منفی نده دیگه! مهم اینه که آوا رو نجات دادیم و الان هم باید بریم. راستی نقشهات هم خیلی خوب بود.» کمی فکر کردم، شاید راست میگفت، مهم این بود که دیگر چیزی مانع رفتن ما نبود، با لحنی آرام گفتم:«آره راست میگی، خب آوا بیا سریع بریم.» اثری از خوشحالی در صورت آوا نمیدیدم، ناسلامتی از گروگانی نجاتش داده بودیم! الان باید خوشحالتر میبود! اما برعکس نشانههایی از اضطراب توی صورتش میدیدم. آوا در جوابم گفت:«شما خسته نشدین؟ میخواین یکم بمونین خستگیتون در بره.» سامان برگشت به سمتم که مانند همیشه به صورت کورکورانه حرف آوا را تایید کند، من با تندی گفتم:«نهخیر! هممون همین الان میریم بیرون، زود باشید.» به محض اینکه حرفم تمام شد صدای باز شدن درب سوله را شنیدم، چیزی دیدم که وحشت وجودم را چند برابر کرد!
وقتی درب باز شد چندین مرد وارد سوله شدند. فردی که جلوتر ایستاده بود و به نظر میآمد رئیس است کت و شلوار تیرهای پوشیده بود، مو هایی کم پشت و صورتی گرد داشت با یک بینی استخوانی کشیده و چشمانی نافذ، لبخندی هم بر لب داشت اما دریغ از ذرهای محبت!
مردانی که پشت سرش بودن را شمردم، پنج نفر سمت راستش و پنج نفر سمت چپ و هرکدام سلاحی دست گرفته بودند که آن را فقط توی فیلم ها و گیم ها دیده بودم، فکر میکنم اسمشان یوزی یا یک چیزی مثل این بود. وقتی این صحنه را دیدم خشکم زد، سامان هم همینطور بود، اما آوا احساس راحتی میکرد انگار که چیزی که منتظرش بوده اتفاق افتاده.
رئیس در حدود ۴ متری من ایستاد، هنوز لبخندش را نگه داشته بود، رو به آوا گفت:«انتظار داشتم سریع تر کار رو تموم کنی دخترم!» برای لحظهای ذهنم ترک برداشت، دخترم؟ آوا دختر او بود؟ پس... پس یعنی ما کلا به بازی گرفته شده بودیم؟ آوا کمی خجالت کشید و سر به زیر برد. بعد، نگاهش را به سمت من و سامان چرخاند. لبخند کمرنگش کمی عمیقتر شد. «و شما دو نفر… قهرمانهای کوچکی که فکر کردن میتونن توی بازی بزرگترها، قوانین رو عوض کنن.» مکثی کرد و نگاهش روی صورتم ثابت ماند. «باید بگم، هوشت قابل تقدیره. چطور تونستی اینقدر زود بفهمی که اینجا یه تله است؟ این نکتهی جالبیه.»
لحظهای حس کردم قلبم از جا کنده شد. تحسین؟ از طرف او؟ این یعنی وضعیتمان از آنچه فکر میکردم هم پیچیدهتر بود. سامان که انگار تازه از شوک حضور این مرد در آمده بود با صدایی لرزان گفت:«تو... تو کی هستی؟»
مرد کت و شلواری، انگار که از این سوال بچگانه لذت میبرد، سرش را کمی کج کرد. «من کسی هستم که دنیای شما دو تا رو، از اینی که هست، خیلی جالبتر میکنه.» او مکث کرد، نگاهش را روی چهرهی رنگپریدهی سامان ثابت نگه داشت. «سامان عزیزم… فکر کردی میتونی با عشق، از این مهلکه فرار کنی؟ عشق، فقط یه ابزاره. مثل خیلی چیزای دیگه.»
نگاهش حالا به سمت من برگشت. همان نگاه سرد و نافذ. «و تو، پسربچه… تو آدم قوی هستی. یه مزاحم باهوش، اما توی یه زمان اشتباه.»
8.1#
Amir Empire
«...ولش کن سامان! وقت نداریم!» زود صاحب این صدا را شناختم... او آوا بود، کسی که تمام این دردسر ها به
یکی از مردان پشت سرش، جلو آمد و آرام، اما قاطع، تفنگش را به سمت سامان گرفت. پدر آوا، بدون اینکه نگاهش را از سامان بگیرد، با صدایی که قاطعیتش از صد تا گلوله هم ترسناکتر بود، گفت: «وقت بازی جدی رسیده. وقت اینکه بفهمین، دنیا چقدر کوچیکتر از اون چیزیه که فکر میکنین، و چقدر آدمای قدرتمندتری از شما وجود دارن.»
مردان مسلح، حالا به سمت من و سامان حرکت کردند. نه با عجله، نه با خشونت بیدلیل. با یک نظم سرد و مرگبار. در آن لحظه، حس کردم دیگر نه در یک سوله، که در تلهی یک عنکبوت غولپیکر افتادهام. عنکبوتی که تار و پودش، از عشق، سیاست، و پول بافته شده بود. و حالا، من و سامان، طعمهی نهایی آن بودیم.
8.2#
امروز یکی بهم گفت که آبغوره با فلفل میخوره و خیلی لذت میبره
من دیگه اون آدم سابق نمیشم