لغتنامه تخسسی زبان سسی
سس: مایع قرمز رنگ
سستی: ناتوانی درماندگی/ ربع پهلوی
سست رگ: بی غیرت/ ربع پهلوی
سست ریش: ساده لوح/ ربع پهلوی
سس مغز: انسان خل و چل/ ربع پهلوی
سست عنصر: تنبل و بیکار/ ربع پهلوی
سس بنیان: بی پایه و شل/ ربع پهلوی
سس خرسی: لقب پس مانده شاه فراری
سسپاد: سس هدایت پذیر از دور/مدارس سمپاد در آینده
سسیالیست: افرادی که از این الفاظ استفاده میکنند و ترجیحا ننوتویی هستند
هدایت شده از تــیــمــارســتــان
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Amir Empire
من و سامان روی صندلی چرمی کنار هم نشسته بودیم، درست روبهروی پدر آوا. او هم روبهروی ما نشسته بود، ب
ماشین آرام از آن سوله دور میشد و من خیره به بیرون منتظر سرنوشتم بودم، سرنوشتی که خودم اصلا میلی به آن نداشتم. سکوت ماشین سنگین تر از هر جسمی، در فضای ماشین جاری بود، صدای موتور ماشین گوش هایم را خراش میداد. ماشین دیگر وارد جاده خاکی شده بود و تنها نور جاده چراغ جلوی ماشین ها بود.
پلک هایم سنگین بودند، اما نمیتوانستم آنها را ببندم، هر موقع که چشمانم را میبستم تصویر سامان را میدیدم با همان لبخند همیشگی، سامان... اسمش توی ذهنم تکرار میشد اما دیگر جوابی نداشت. دیگر سامانی نبود، در ذهن من فقط خاطرات سامان باقیمانده بود.
پدر آوا، روی صندلی جلو، با آرامشی که از سکوت ساخته شده بود، نشسته بود. یک نخ سیگار توی انگشتانش بود؛ روشن، و دودش مثل روحی سرگردان، در فضای بسته میچرخید. نور کمجان داخل ماشین، روی خطوط صورتش میافتاد و او را بیشتر شبیه ماسک بیروحی میکرد. نگاهش به بیرون بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار نه خونی ریخته شده بود، و نه نفسی بریده شده بود. «رفتن سامان به نفع همه بود، بعضی آدم ها تا وقتی زندهان فایدهای داشته باشن.» صدای پدر آوا مثل پتک توی سرم خورد، حرف هایش طعم تلخ سیاست داشتند. یک پوک از سیگارش کشید و گفت:«ولی تو چرا هنوز زندهای؟ چون ممکنه به کار بیای.» سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و دود غلیظی بیرون داد
«من آدم بیمصرف رو زنده نگه نمیدارم، ولی تو فعلا جزو اون دسته نیستی.»
مصرف... فایده... به این کلمات فکر کردم، من دیگر یک آدم نبودم، من یک شیء بودم، سامان هم همینطور او هم یک مهره بود، یا شاید هم اعشار دههزارم که باید حذف میشدند. و بعد، چشمم به آوا افتاد. روی صندلی عقب، کنار من. سرش پایین بود،داشت به زمین نگاه میکرد. موهایش روی صورتش ریخته بود و مانع میشد چهرهاش را ببینم، اما من میتوانستم حس کنم، حس نفرت را، نفرتی که از اعماق وجودم فوران میکرد و مثل آتشی زیر خاکستر، داشت مرا میسوزاند. این دختر… تمام اینها تقصیر او بود. اگر او نبود، اگر پدرش اینقدر دیوانه نبود، اگر… هزاران «اگر» در سرم میچرخیدند. فقط برای یک لحظه، سرش را بلند کرد. نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. کوتاه بود، اما برای من مثل یک قرن گذشت. در چشمانش چیزی دیدم… چیزی که نمیتوانستم تعریفش کنم. ترس؟ نه. تردید؟ شاید. اما برای من، فقط نفرت بود. نفرتی که انگار از دورویی او نشأت میگرفت. او اینجا بود، کنار پدرش، و من اینجا بودم، در کنار او، و هر دو شاهد مرگ کسی بودیم که… که چه؟
«پس تو یه رئیس باند هستی؟» با صدایی گرفته و خشن خطاب به پدر آوا گفتم
پدر آوا توی آینه ماشین به من نگاه کرد و همان لبخند سردش را زد و گفت:«جاسوسی؟ نه… تو داری فکر میکنی توی یک بازیِ بچهگانه هستی. این بازی، قانون داره. سامان یه مانع بود. تو اما… تو میتونی تبدیل به چیزی بشی که من لازم دارم.» دودِ سیگارش را بیرون داد و ادامه داد: «هر کسی توی این مسیر، نقشی داره. بعضیا با حرف زدن، بعضیا با ساکت موندن.» نگاهش دوباره به من افتاد، این بار جدیتر. «تو الان دو تا راه داری: یا با من راه میای، یا خیلی زود مثل سامان از حافظهی این داستان حذف میشی.» حرفش تمام شد. سکوت برگشت، اما این بار سنگینتر، پر از تهدید. انگار داشت میگفت: «انتخاب با خودته، اما خودت هم میدونی که انتخابی وجود نداره.»
از شتاب ماشین مشخص بود که داریم به مقصد میرسیم، تاریکی مطلق جاده جای خودش را به نور های سفید سرد داده بود.
بلاخره ماشین جلوی یک ساختمان غولپیکر و پنجره هایی که مانند چشم های یک غول بودند ایستاد. در بزرگی که جلوی ما قرار داشت باز شد و ماشین داخل شد...
نگهبان ها با یونیفرم های تیره و چشم های بیحالت به طرف ما آمدند.
وارد ساختمان شدیم، راهرو های طولانی، سقف های کاذب، همهچیز مثل یک زندان آبرومندانه بود.
پدر آوا پیاده شد. سیگارش را توی جاسیگاریِ لوکسِ کنارِ در انداخت. آوا هم پیاده شد؛ هنوز سرش پایین بود، اما قدمهایش کمی استوارتر به نظر میرسید.
پدر آوا برگشت. نگاهی دیگر به من انداخت، این بار با کمی رضایت گفت:«خب امیررضا،» صدایش انگار از فاصلهای دور میآمد، «وقتشه که نقش خودت رو شروع کنی.»
10#
Amir Empire
ملت چنل میزنن یه پیام میزان صد جا فور میکنن گونی گونی براشون ممبر میاد
این همه زحمت میکشم داستان سر هم میکنم اون وقت یکیم نداریم پستم رو فور بده چنلش یه چهارتا ممبر برامون بیاد
جمع کنید بابا
Amir Empire
ماشین آرام از آن سوله دور میشد و من خیره به بیرون منتظر سرنوشتم بودم، سرنوشتی که خودم اصلا میلی به
جلوی میزی که شبیه میز پذیرش هتل بود ایستاده بودم، اسم و فامیلیام را گفتم، «خب این کارت ورود به اتاقته، طبقه دوم، اتاق ۶۰.» کارت را از مسئول پذیرش گرفتم و نگاهی انداختم، مانند کارت اتاق بقیه هتل ها بود ولی اینجایی که من در آن بودم شباهتی به یک هتل نداشت. همراه با نگهبان تا جلوی اتاقم رفتم و درب اتاقم را باز کردم، اولین چیزی که دیدم یک تخت سمت راست اتاق و دیگری سمت چپ اتاق بود، نگهبان که متوجه تعجبم شده بود گفت:«اینجا دونفری زندگی میکنید، نگران نباش عادت میکنی.»
-«با کی قراره هم اتاقی باشم؟»
نگهبان بدون هیچ جوابی رفت و من وارد اتاق شدم، رنگ دیوار ها، تشک و پتو و بالش، کمد ها و حتی میز ها هم زرد رنگ بودند. روی یکی تخت ها نشستم، داشتم به این فکر میکردم که چهکسی ممکن است هماتاقی من باشد؟ ناگهان درب اتاق باز شد، او آوا بود، با تندی پرسیدم:«تو اینجا چکار میکنی؟» لبخند کوچکی زد و گفت:«من هم اتاقیت هستم، زیاد قراره همو ببینیم.» هیچ چیز بیشتر از این نمیتوانست من را خشمگین کند.
کاملا خونسرد ادامه داد:«وسایلات هم زود میرسن لباس هایی که قراره بپوشی خیلی بهت میان.» بعد خنده ریزی کرد که از هر صدایی برایم منزجر کنندهتر بود. لباس هایم؟ همان یونیفرم های تیره که کارکنان اینجا میپوشند؟ اصلا دلم نمیخواست آنها را بپوشم اما انگار چاره ای نبود.
در اتاق سکوت برقرار بود که صدای بلندگوی کوچکی که در اتاق نصب شده بود بلند شد صدایی که بوی نظم و سیستم میداد و محکوم به شنیدنش بودم:«امیررضا مهدوی، برای انجام تست سنجش به طبقه ۳ مراجعه کنید.»
***
روی صندلی اتاقی که شبیه اتاق بازجویی بود نشسته بودم، مردی وارد اتاق شد که قد بلندی داشت، موهایش کمپشت بود و پوستشهم سبزه بود، کت و شلوار قهوهای به تن کرده بود و عینک زده بود، آمد طرفم و روی صندلی نشست. «سلام آقای مهدوی، درست میگم؟ من زاهدی هستم مسئول تست سنجش، یه چند تا سوال هست که باید ازت بپرسم»
کف دستانم عرق کرده بود، سعی کردم با لباسم غرق را خشک کنم، درحالی که تلاش میکردم آرام و مسلط به نظر برسم گفتم:«بله، در خدمتم.»
زاهدی لبخند کمرنگی زد و عینکش را جابهجا کرد و گفت:«خب، آقای مهدوی. اینجا اومدی تا بفهمی چطور میتونی برای «سیستم» مفید باشی.»
کمی نگاهم کرد انگار منتظر تاییدم بود، سری تکان دادم، ادامه داد:«بذار رک باشم. ما دنبال افراد مطیع هستیم. افرادی که بتونن بدون سوال، وظایفشون رو انجام بدن. توانایی تو در تحلیل اطلاعات، خوبه. اما اینجا تحلیل محض کافی نیست.»
مکثی کرد و خودکار را روی میز چرخاند.
«سوال اول اینه که فکر میکنی چرا اینجایی؟» گیج بودم، فکر میکردم قرار است چیزی شبیه تست هوش حل کنم اما به جایش داشتم بازجویی میشدم
«نمیدونم... راستش، بعید میدونم...»
زاهدی حرفم را قطع کرد. «نمیدونم جواب خوبی برای ما نیست. ما دنبال کسانی هستیم که بدونن یا یاد بگیرن که چجوری بدونن.» جمله آخر را با لحن خاصی گفت.
«سوال دوم: اگر مجبور باشی بین بقای خودت و بقای کسی که بهش اهمیت میدی، یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب میکنی؟ و چرا؟»
-«خب من به اینطور موقعیت ها خیلی فکر نمیکنم.»
زاهدی سرش را تکان داد انگار که چیزی که شنید کاملا قابل پیشبینی بود.
«خیلی خب. مرحلهی اول سنجش، همین. درک موقعیت. ما به مرور بهت یاد میدیم که چطور در موقعیتهای واقعی، بهترین تصمیم رو بگیری. تصمیمی که به نفع سیستم باشه.» برگه ای را به سمتم گرفت.
«این دستورالعمل اولیهی توئه. برگرد به اتاقت. با شریک اقامتت، این دستورالعمل رو اجرا کن.»
نگاهی به برگه انداختم. نه سوال بود، نه وظیفهی مشخص. بیشتر شبیه یک سناریوی بازی بود.
با نگرانی گفتم:«اجرا کنیم؟ منظورتون چیه؟»
زاهدی بلند شد.
«یعنی یاد بگیری چطور همکاری کنی. چطور دستور رو بفهمی و اجرا کنی. بدون چون و چرا.»
راه افتاد سمت در.
«این تازه شروع توئه، امیررضا. حالا برو و ثابت کن که برای سیستم کارایی داری،تو تا اینجا اومدی و تمام تشکیلات رو دیدی،امکان نداره بزاریم از اینجا زنده خارج بشی بدون اینکه عضوی از ما بشی.»
11#