Amir Empire
ملت چنل میزنن یه پیام میزان صد جا فور میکنن گونی گونی براشون ممبر میاد
این همه زحمت میکشم داستان سر هم میکنم اون وقت یکیم نداریم پستم رو فور بده چنلش یه چهارتا ممبر برامون بیاد
جمع کنید بابا
Amir Empire
ماشین آرام از آن سوله دور میشد و من خیره به بیرون منتظر سرنوشتم بودم، سرنوشتی که خودم اصلا میلی به
جلوی میزی که شبیه میز پذیرش هتل بود ایستاده بودم، اسم و فامیلیام را گفتم، «خب این کارت ورود به اتاقته، طبقه دوم، اتاق ۶۰.» کارت را از مسئول پذیرش گرفتم و نگاهی انداختم، مانند کارت اتاق بقیه هتل ها بود ولی اینجایی که من در آن بودم شباهتی به یک هتل نداشت. همراه با نگهبان تا جلوی اتاقم رفتم و درب اتاقم را باز کردم، اولین چیزی که دیدم یک تخت سمت راست اتاق و دیگری سمت چپ اتاق بود، نگهبان که متوجه تعجبم شده بود گفت:«اینجا دونفری زندگی میکنید، نگران نباش عادت میکنی.»
-«با کی قراره هم اتاقی باشم؟»
نگهبان بدون هیچ جوابی رفت و من وارد اتاق شدم، رنگ دیوار ها، تشک و پتو و بالش، کمد ها و حتی میز ها هم زرد رنگ بودند. روی یکی تخت ها نشستم، داشتم به این فکر میکردم که چهکسی ممکن است هماتاقی من باشد؟ ناگهان درب اتاق باز شد، او آوا بود، با تندی پرسیدم:«تو اینجا چکار میکنی؟» لبخند کوچکی زد و گفت:«من هم اتاقیت هستم، زیاد قراره همو ببینیم.» هیچ چیز بیشتر از این نمیتوانست من را خشمگین کند.
کاملا خونسرد ادامه داد:«وسایلات هم زود میرسن لباس هایی که قراره بپوشی خیلی بهت میان.» بعد خنده ریزی کرد که از هر صدایی برایم منزجر کنندهتر بود. لباس هایم؟ همان یونیفرم های تیره که کارکنان اینجا میپوشند؟ اصلا دلم نمیخواست آنها را بپوشم اما انگار چاره ای نبود.
در اتاق سکوت برقرار بود که صدای بلندگوی کوچکی که در اتاق نصب شده بود بلند شد صدایی که بوی نظم و سیستم میداد و محکوم به شنیدنش بودم:«امیررضا مهدوی، برای انجام تست سنجش به طبقه ۳ مراجعه کنید.»
***
روی صندلی اتاقی که شبیه اتاق بازجویی بود نشسته بودم، مردی وارد اتاق شد که قد بلندی داشت، موهایش کمپشت بود و پوستشهم سبزه بود، کت و شلوار قهوهای به تن کرده بود و عینک زده بود، آمد طرفم و روی صندلی نشست. «سلام آقای مهدوی، درست میگم؟ من زاهدی هستم مسئول تست سنجش، یه چند تا سوال هست که باید ازت بپرسم»
کف دستانم عرق کرده بود، سعی کردم با لباسم غرق را خشک کنم، درحالی که تلاش میکردم آرام و مسلط به نظر برسم گفتم:«بله، در خدمتم.»
زاهدی لبخند کمرنگی زد و عینکش را جابهجا کرد و گفت:«خب، آقای مهدوی. اینجا اومدی تا بفهمی چطور میتونی برای «سیستم» مفید باشی.»
کمی نگاهم کرد انگار منتظر تاییدم بود، سری تکان دادم، ادامه داد:«بذار رک باشم. ما دنبال افراد مطیع هستیم. افرادی که بتونن بدون سوال، وظایفشون رو انجام بدن. توانایی تو در تحلیل اطلاعات، خوبه. اما اینجا تحلیل محض کافی نیست.»
مکثی کرد و خودکار را روی میز چرخاند.
«سوال اول اینه که فکر میکنی چرا اینجایی؟» گیج بودم، فکر میکردم قرار است چیزی شبیه تست هوش حل کنم اما به جایش داشتم بازجویی میشدم
«نمیدونم... راستش، بعید میدونم...»
زاهدی حرفم را قطع کرد. «نمیدونم جواب خوبی برای ما نیست. ما دنبال کسانی هستیم که بدونن یا یاد بگیرن که چجوری بدونن.» جمله آخر را با لحن خاصی گفت.
«سوال دوم: اگر مجبور باشی بین بقای خودت و بقای کسی که بهش اهمیت میدی، یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب میکنی؟ و چرا؟»
-«خب من به اینطور موقعیت ها خیلی فکر نمیکنم.»
زاهدی سرش را تکان داد انگار که چیزی که شنید کاملا قابل پیشبینی بود.
«خیلی خب. مرحلهی اول سنجش، همین. درک موقعیت. ما به مرور بهت یاد میدیم که چطور در موقعیتهای واقعی، بهترین تصمیم رو بگیری. تصمیمی که به نفع سیستم باشه.» برگه ای را به سمتم گرفت.
«این دستورالعمل اولیهی توئه. برگرد به اتاقت. با شریک اقامتت، این دستورالعمل رو اجرا کن.»
نگاهی به برگه انداختم. نه سوال بود، نه وظیفهی مشخص. بیشتر شبیه یک سناریوی بازی بود.
با نگرانی گفتم:«اجرا کنیم؟ منظورتون چیه؟»
زاهدی بلند شد.
«یعنی یاد بگیری چطور همکاری کنی. چطور دستور رو بفهمی و اجرا کنی. بدون چون و چرا.»
راه افتاد سمت در.
«این تازه شروع توئه، امیررضا. حالا برو و ثابت کن که برای سیستم کارایی داری،تو تا اینجا اومدی و تمام تشکیلات رو دیدی،امکان نداره بزاریم از اینجا زنده خارج بشی بدون اینکه عضوی از ما بشی.»
11#
Amir Empire
جلوی میزی که شبیه میز پذیرش هتل بود ایستاده بودم، اسم و فامیلیام را گفتم، «خب این کارت ورود به اتاق
اگه بگم تو اینکه دستورالعمل دقیقا چی باشه مثل خر گیر کردم زشته؟
موقعی که این چنل رو درست کردم با خودم گفتم اگه کسی از اینجا لف بده ناراحت نمیشم
هرکی خواست بیاد هرکی نخواست بره
اما متاسفانه الان وقتی لف میدن ناراحت میشم🚬