eitaa logo
Amir Empire
43 دنبال‌کننده
654 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
Amir Empire
LYRIC
به پای جمبیسا>>>> نمیرسه ولی‌خب
Amir Empire
LYRIC
وای این
Amir Empire
قوی، خیلی قوی
خیلی پیشنهاد میشه، از گیم‌آف‌ترونز
Amir Empire
☺️
سیاست اگر ادم بود:
هدایت شده از طــح
@RL7500 تولدشه✨میخوام بترکونید🔥🔥🔥🙏🏻
Amir Empire
@RL7500 تولدشه✨میخوام بترکونید🔥🔥🔥🙏🏻
من برم ترقه هامو بیارم همتونو بترکونم
Amir Empire
برگه را از زاهدی گرفتم. کاغذ کرمی‌رنگ و باکیفیتی بود، انگار از یک دعوت‌نامه‌ی رسمی می‌آمد. سه بند کو
برای لحظه‌ای میخواستم فضای زرد رنگ اتاق را به رنگ قرمز خونین مزین کنم، نفس عمیقی کشیدم، نباید اینطور می‌شد، نمیتوانستم قبول کنم که برنده نباشم، من باید کسی می‌بودم که این بازی را برنده می‌شد، نفس عمیقی کشیدم و پوزخندی زدم «می‌دونی... موقعی که داشتم رانندگی می‌کردم سمت سوله سامان بهم در موردت یه چیزایی گفت.» داشتم دروغ می‌گفتم اما چشم های آوا لرزید، سعی کرد تنش درونش را پنهان کند «خب چی گفت؟» حالا زمان این بود که زهرم را بریزم «اون بهم یه راز رو گفته بود، من نباید این رو به تو بگم، اصلا نباید حرفش رو پیش می‌کشیدم، ولش کن.» آوا از عصبانیت مردمک هایش می‌لرزید و دست هایش مشت شده بود صدایش بلند شد:«باید همین الان بهم بگی که چی‌گفت!» خم شدم و توی سطل آشغال دنبال کارتی که او دور انداخته بود می‌گشتم، وقتی پیدایش کردم آن را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. «نه من بهت نمیگمش، اصلا میدونی... تو کسی هستی که باعث کشته شدنشی چرا باید بدونی چی درموردت گفت؟ تو اصلا دوستش نداشتی، تو یه آدم دو روی آشغال هستی!» پوست آوا به رنگ سرخ درآمد، خون خونش را می‌خورد با تمام خشم فریاد زد:«چجوری به خودت اجازه میدی منو اینجوری قضاوت کنی؟ تو درمورد من چی میدونی؟ تو یه حیوونی! من به اختیار خودم این کار ها رو نکردم!» جمله آخرش را توی ذهنم تکرار کردم، منظورش چه بود؟ یعنی او مجبور شده بود؟ چرا؟ صدایم را پایین اوردم و پرسیدم:«اختیار نداشتی؟ یعنی چی؟» آوا هنوز جواب نداده بود که صدای بلندگوی اتاق بلند شد، زاهدی بود، با همان تن صدای کلفت و پر:«خانوم آوا، شما قوانین را نقض کردید و مستحق مجازات هستید.» در اتاق باز شد و نگهبان جلوی در ظاهر شد، آوا خود بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت، در حین رفتن به من نگاه می‌کرد، نگاهش جنس خاصی داشت، ترس،پشیمانی،ناتوانی یا شاید هم حسرت! به هر حال آوا اتاق را ترک کرد و من روی تخت دراز کشیدم، فکری داشت ذهنم را خط خطی می‌کرد، این قوانین برای من بود نه آوا، آوا قبلا این مراحل را طی کرده بود و سنجش ها را قبول شده بود، اما چرا برای تنبیه از اتاق خارج شد؟ به خاطر جمله آخرش؟ او چیزی را فاش کرده بود که نباید می‌کرد؟ صدای قدم های آوا محو شد، من ماندم و بوی خشک نظم... 13#