«بابا میدونی مشکلم چیه؟ بعضیا هستن که ازشون توقع دارم، فکر میکنم چیزی حالیشونه، اما وقتی که از سر جهالت یه اشتباه کوچیک میکنن...» درحالی که داشتم دنبال واژگان مناسب میگشتم پدرم با خنده گفت:«کلا از دایره تشیع خارجشون میکنی؟» روی سنگ یخ اوپن جابهجا شدم، سفتی سنگ استخوان های پایم را آزار میداد. با لبخند جواب دادم:«آره دقیقاً، خب الان باید چکار کنم؟ میدونم کارم اشتباهه اما چجوری از دستش خلاص بشم؟»
پدرم نشسته بود روی صندلی و داشت خرده نان های روی میز نهارخوری را جمع میکرد، سرش را بالا آورد.«تو این دنیا نباید از کسی توقع داشته باشی و باید فکر کنی هم از تو توقع دارن، تو راه خودت رو برو. آدمی که واقعاً عقل داشته باشه از این تفاوت ها حرص نمیخوره، براش نشونه از عظمت خداونده.» با دقت داشتم گوش میدادم.«اگر هم نگران سرنوشت دوستاتی نگران نباش، خدا عادله، تربیت بد و یا عقل کم رو در نظر میگیره.» تا حالا از پدرم حرف غلط نشنیده بودم، انصافاً هرچیزی که میگفت، بعداً به درست بودنش پی میبردم. سری تکان دادم و به سمت تختخواب رفتم، واژه های پررنگی توی ذهنم چرخ میخورد. کمال، عقل، جهل، تربیت، خانواده.
-بر اساس واقعیت با اندکی تغییر
Amir Empire
خب مبحث اول اینه:چرا بحث؟ چرا اصن بحث سیاسی کنیم؟ توی این دنیای کثیف چیز های زیبایی هست و ما لازم نی
اینا مطالب مفیدیه، اگر عضو جدید هستید بخونید
«همه، به گوش؛
همه، خموش؛
وارد میشوند، ملائک مقرب خدا؛
انبیاء و اوصیا؛
به درگاه اعلی حضرت، حسین بن علی...»
توی ذهنم داشتم با ضبط صوت ماشین همخوانی میکردم، انقدر توی این سفر این مداحی را گوش داده بودم که همهاش را از حفظ شده بودم، البته مداحی خیلی زیبایی هم بود و مناسب سفر ما.
با مسعود خوب رفیق شده بودم، یکسال از من بزرگتر بود، باهم میگفتیم و میخندیدیم، توی خیابان های عراق هم نوشته های روی کبابی ها را میخواندیم و مسخره میکردیم.
سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم، حتی شیشه هم گرم بود، با اینکه شب بود و هوا مثلا خنک، هنوز داشتیم از گرما لهله میزدیم.
***
روز هشتم محرم بود و آخرین روز حضور ما در نجف و محضر مولیالموحدین(ع).
وقتی برای آخرین بار به حرم رفتیم انگار به بهشت رسیده بودم، آن گنبد طلایی دوستداشتنی، آنروز آنقدر حرم خلوت بود که میتوانستم خودم را بدون هیچ دردسری به ضریح بچسبانم، با مولایم صحبت کنم و آرزو هایم را از او بخواهم.
آن حیاط، آن صحن، آن گنبد، انگار همه جلوهای ملکوتی و هر بخشی از آنجا تکهای از بهشت بود.
***
صبح عاشورا...
عجب قیامتی بود! انگار در و دیوار حرم سیدالشهداء صدای حزن و اندوهشان برپا بود، آسمان میخواست سیاه بماند. فواره های اطراف حرم قرمز رنگ شده بود، کف زمین پر خون و شن بود. حرم حضرت عباس جوری بود که انگار هنوز زمزمه های حسین با عباس در آنجا جاری بود.
عجب قیامتی بود!
-تیر ۱۴۰۴