Amir Empire
خب مبحث اول اینه:چرا بحث؟ چرا اصن بحث سیاسی کنیم؟ توی این دنیای کثیف چیز های زیبایی هست و ما لازم نی
اینا مطالب مفیدیه، اگر عضو جدید هستید بخونید
«همه، به گوش؛
همه، خموش؛
وارد میشوند، ملائک مقرب خدا؛
انبیاء و اوصیا؛
به درگاه اعلی حضرت، حسین بن علی...»
توی ذهنم داشتم با ضبط صوت ماشین همخوانی میکردم، انقدر توی این سفر این مداحی را گوش داده بودم که همهاش را از حفظ شده بودم، البته مداحی خیلی زیبایی هم بود و مناسب سفر ما.
با مسعود خوب رفیق شده بودم، یکسال از من بزرگتر بود، باهم میگفتیم و میخندیدیم، توی خیابان های عراق هم نوشته های روی کبابی ها را میخواندیم و مسخره میکردیم.
سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم، حتی شیشه هم گرم بود، با اینکه شب بود و هوا مثلا خنک، هنوز داشتیم از گرما لهله میزدیم.
***
روز هشتم محرم بود و آخرین روز حضور ما در نجف و محضر مولیالموحدین(ع).
وقتی برای آخرین بار به حرم رفتیم انگار به بهشت رسیده بودم، آن گنبد طلایی دوستداشتنی، آنروز آنقدر حرم خلوت بود که میتوانستم خودم را بدون هیچ دردسری به ضریح بچسبانم، با مولایم صحبت کنم و آرزو هایم را از او بخواهم.
آن حیاط، آن صحن، آن گنبد، انگار همه جلوهای ملکوتی و هر بخشی از آنجا تکهای از بهشت بود.
***
صبح عاشورا...
عجب قیامتی بود! انگار در و دیوار حرم سیدالشهداء صدای حزن و اندوهشان برپا بود، آسمان میخواست سیاه بماند. فواره های اطراف حرم قرمز رنگ شده بود، کف زمین پر خون و شن بود. حرم حضرت عباس جوری بود که انگار هنوز زمزمه های حسین با عباس در آنجا جاری بود.
عجب قیامتی بود!
-تیر ۱۴۰۴
Amir Empire
«همه، به گوش؛ همه، خموش؛ وارد میشوند، ملائک مقرب خدا؛ انبیاء و اوصیا؛ به درگاه اعلی حضرت، حسین بن ع
وقتی میزارمش تازه کلی ویرایش جدید به ذهنم میاد که انجام بدم.💔