ساعت دو نیمه شب موبایلش را خاموش کرد و خوابید،دیروقت بود،صبح زود هم باید به مدرسه میرفت،اما برایش مهم نبود،خیلی وقت بود که دیگر چیزی توجهش را جلب نمیکرد،دیگر از اتفاقی ناراحت،خوشحال،عصبانی و مضطرب نمیشد،خنده هایش تصنعی و ساختگی بودند برای اینکه دل کسی را نرنجاند.او مرده بود اما نفس میکشید.
به راستی چه کسی زنده ماندن را صرفا نفس کشیدن معنا کرد؟
از دیدن عشق دیگران لذت میبرم
میدانم که سهم من نیست
درست مانند بزرگسالی که بازی کودکان را مینگرد و لبخندی بر لب دارد