میهمان کن استکانی چای با قند لبت
تا که از رونق بیفتد کسب و کار کافهها
#علیرضاتقیزاده
@Anarestun
سر شب، مترو خیلی شلوغ بود.
طبق معمول یه دونه صندلیِ خالی هم نبود و اکثرا ایستاده بودن.
یه دختر و پسری وسط اون راهروی شلوغ مترو، روبروی هم واستاده بودن.
دختره قَدِش به زور تا بازوی پسره میرسید و خستگی از چشماش میبارید!
پسره هم معلوم بود خستهس اما بروز نمیداد و با یه نگاهِ تکیه گاه و محکم و در عین حال خریدار، به چشمای پریشون روبروش زل زده بود. دختره سرشو خم کرد و چند لحظه چشماشو بست تا شاید یه ذره کسلیِ جسم و روحشو یادش بره و مسیر زودتر طی بشه...
یهو پسره، بی هوا ماسکشو کشید پایین و سرشو خم کرد و لباشو گذاشت روی سرِ دختره و بوسیدش!
دختره سرشو آورد بالا و
بی حرف به هَم دیگه لبخند زدن.
بین اون همه آدمی که با نگاه تاسف آمیز بهشون خیره شدن، فکر کنم من تنها کسی بودم که بعد از مدتها از ته دل لبخند زدم و همونجا دعا کردم تا ابد بمونن برای هم...
آخ که بمونن برای هم...
#سوسن_پ
@Anarestun
آدم وقتی کسی را عمیقا
دوست دارد هر شب میتواند
خوابش راببیند.
#عباس_معروفی
@Anarestun
آخرین چهارشنبهی شهریور ۱۳۹٩
#السلام_علیک_یا_علیبنموسیالرضا
@Anarestun
آرزو ميكنم چندسال بعد متن پيغاماتون از دوستت دارم و عاشقتم و دلم برات تنگ شده، به عزيزم داري ميای ماست و سيب زمينی هم بخر، تغيير كنه :))
@Anarestun
روی خود را برنگردان ضعف میگیرد مرا
دکترم گفته که من، کمبود روی دارم کمی
@Anarestun