چه بد سلیقه عزیزم تراشْ خوردی تو
به نعل کهنه چه کس بر رُخَت رکاب زده...
#قاسم_نعمتی
#قاسمبنالحسنعلیهالسلام
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
بسم ربِّ الْاَبرار
«كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» همه مرگ را میچشند.
پس مرگ طعم دارد...!
امام پرسید: ببینم، مرگ نزد تو چگونه است؟
او میدانست مرگ «ذَائِقَةُ»، چشیدنیست ولی نگفت «کالعسل» مانند عسل!
در میدان «هذا حُسينٌ كَالاسيرِ الْمُرتَهَنْ
بين أناسٍ لا سَقَوا صُوْبُ المَزَنْ» میخواند
که ای گروه؛ این حسین است اسیر و گرفتار مردمی که باران رحمت بر آنان نبارد ولی من خود باران شدم و بر پای امام ریختم تا فداییاش شوم؛
«فزت و رب الکعبه» من بُردم؛ من رستگار شدم...
«رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلْإِيمَان» خدا را شاکرم که صدای حسین را شنیدم و به «هل من معین» او پاسخ گفتم، نه مثل آنان که در روز قیامت بگویند: «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ...» ای کاش میشنیدیم...
اینجا و امروز صحنهٔ قیامت است. خدا را شاکرم بر «تَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ» که مرا با صالحین و نیکانش محشور گردانیده.
«إِنَّ الْأَبْرارَ یشْرَبُونَ مِنْ کأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً» و هر کس با حسین برود قدحی را سر میکشد که رایحهای گوارا دارد و طعمی خوش؛ «أحلی من العسل» شیرینتر از عسل.
أحلی حسین است در برابر همه چیز، و چه حقیر است مرگ در برابر عشق؛ من به سوی عشق میروم «إنا لله و إنا الیه راجعون»
شهادت مختص زمان نیست و محدود به سال ۶۱ هجری نمیشود.
حسین و خدای حسین تواناست بر «عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا»
هر کجا خواهند این رایحه و طعم خوش را میگسترانند.
ای فاجران که بوسیلهٔ گناه پردهٔ حیا دریده و با گناه استخوان روحتان را شکسته ساختید و تاریکی را به دنیایتان راه دادهاید...
گاه باید شکست تا نور وارد شود!
حسین «يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا» است؛
نوری که شب را میشکافد...
#قاسمبنالحسنعلیهالسلام
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
پدری حیران شده
عبا را میکشید روی جگر ذوب شدهاش
و به سمت خیمهها میرفت...
#یا_علیاصغرِحسین
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
قدم برداشت، ایستاد. دوباره قدم برداشت، و باز ایستاد..
فاصلهی میدان تا خیمهی رباب، طولانیترین مسیر تاریخ شده بود برای پدری که نمیدانست چه کند...
#یا_علیاصغرِحسین
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
اَنارستــــــون
آب بسته شد...
آب را بستهاند...
یکی میگوید: الههی آبها، رحمت!
یکی میگوید: خدای دریاها، ابر!
کسی میخواند: فرشتهی نزول، باران!
آهسته زیر لب میگویم: یا قمر بنیهاشم...
پیشانی علیاکبر را بوسید.
علیاکبر به میدان نبرد شتافت.
عباس نمیتوانست چشم از
علیاکبر بردارد. انگار پدرش را
میدید که در میدان صفین و
نهروان چون شیر میغرد و به
دشمنان یورش میبرد.
تیر بر گلوی علیاکبر فرود آمد
و عباس به گلوی خود چنگ زد.
نیزه در کمر علیاکبر فرو رفت
و عباس دست به کمر گرفت و
درد کشید. علیاکبر زیر ضربات
شمشیر کوفیان دست و پا زد و
عباس انگار خودش زیر تیغ
شمشیر تکه پاره میشد.
📚کتاب برادر من تویی
#یا_علیاکبرِحسین
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله