قدم برداشت، ایستاد. دوباره قدم برداشت، و باز ایستاد..
فاصلهی میدان تا خیمهی رباب، طولانیترین مسیر تاریخ شده بود برای پدری که نمیدانست چه کند...
#یا_علیاصغرِحسین
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
اَنارستــــــون
آب بسته شد...
آب را بستهاند...
یکی میگوید: الههی آبها، رحمت!
یکی میگوید: خدای دریاها، ابر!
کسی میخواند: فرشتهی نزول، باران!
آهسته زیر لب میگویم: یا قمر بنیهاشم...
پیشانی علیاکبر را بوسید.
علیاکبر به میدان نبرد شتافت.
عباس نمیتوانست چشم از
علیاکبر بردارد. انگار پدرش را
میدید که در میدان صفین و
نهروان چون شیر میغرد و به
دشمنان یورش میبرد.
تیر بر گلوی علیاکبر فرود آمد
و عباس به گلوی خود چنگ زد.
نیزه در کمر علیاکبر فرو رفت
و عباس دست به کمر گرفت و
درد کشید. علیاکبر زیر ضربات
شمشیر کوفیان دست و پا زد و
عباس انگار خودش زیر تیغ
شمشیر تکه پاره میشد.
📚کتاب برادر من تویی
#یا_علیاکبرِحسین
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله