آن روزی که قوطیِ شیشهایِ سیرترشیِ چندسال مانده را دادم دستش و خواستم درش را باز کند ؛چند باری عمیق نفس کشید و از نو زور زد!
صورتش قرمز میشد سفید میشد زرد میشد آخرش هم یک فحش بلانسبتِ شما داد و دستش یک راست رفت رویِ قلبش !
خواستم قوطی را از زیر دستش بکشم، آرام در گوشم گفت: زیادی سفت شده بابا جان. به مادر بزرگت نگی که قهرمانش نتونست درِ این بیصاحاب رو باز کنه ها؟!
بگو رفتم دیدم خوابیده روي تختش دلم نیومد بیدارش کنم. اینطوری هم درِ یک قوطی ابهت ما را به باد نمیدهد! هم مادربزرگت میداند؛ باید خودش با داد و هوار بیاید و مردش را از خوابِ بیوقت بیدار کند و تنبل بزند تنگِ اسمش
دلِ من هم ضعف برود تا یادم برود این را که آنقدر پیر شدم که نمیتوانم درِ یک قوطی را باز کنم...
@Anarestun
اَنارستــــــون
@Anarestun
با تو خوشبختترین آدم این قافلهام
کم نشو، دور نشو، بی تو جهانم خاليست
@Anarestun
بعضیا باید الان تو زندگیمون باشن؛
نه یک ساعت بعد، نه یک روز بعد،
نه یک ماه بعد، نه چندین سال بعد،
الان؛ همین حالا؛
بعدا به درد نمیخوره...
@Anarestun
قشنگترین خواهشِ شاعر از معشوقهی دوریگزینِ دریغکننده
اونجاست که #شهریار نوشت:
«تنگ مپسند دلی را که در او جا داری...»
@Anarestun
فقط اونجایی که #حافظ یهو برمیگرده میگه:
سخن این است که
ما بی تو
نخواهیم حیات...
@Anarestun
ساوه شُهره به انار است... وَ بم به رُطبش
يار ما نيز به شيرينیِ مرموز لبش...🥴
#حامد_عسکری
@Anarestun