قسم به اُمیدی که میان هزار یأس در سینه، به تنهایی فریاد میزند . . .🌵
به هیچ وجه چشمان آبی نمیخواهم تا در پهنه اقیانوسی بیانتهایش غوطهور شوم؛ احتیاج به دیده سبز نیست تا در جنگل پر درخت کاجش پرسه زنم؛ حاجت دیده سیه نیز ندارم تا اندر سیاهچالهاش هست و نیستم را ببازم.
نسکافه من، من هرروز از آبجوی چشمانت ننوشیده مست میشوم! قهوهای نینی چشمان تو برای من از آب حیات بخش نیز واجب تر است...!
_آندِرومِدا_ناشناس
نقش مزار من کنید این دو
سخن که شهریار؛
با غم عشق زاده و
با غم عشق داده جان
_آندِرومِدا
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچگاه دیگر، هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد...
#حسین_پناهی
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
به هیچ وجه چشمان آبی نمیخواهم تا در پهنه اقیانوسی بیانتهایش غوطهور شوم؛ احتیاج به دیده سبز نیست ت
بسم رب آفریدگار قشاع
ماه من، سلام! حالت چطور است؟ نگران خورشیدی که در راه است نیستی؟ میغان سرگردان و بازیگوش آسمان پریچهر شب اذیتت نمیکنن؟ شب هایت چطور؛ بی من به صبح میانجامند؟ نمیدانم چه شد که قلبت چو سنگی سخت و پولادین شد، ولکن خیالت عنوز هم شبها به سراغم میآیند و از من میستانند هرچه جان در وجود دارم!
هنگامیکه دیدگانم را به تو میدوزم، قلبم اختیار از کف میدهد و طبل رسوایی مرا به صدا در میآورد و چه غمانگیز است که صدای عربدههای سوزناک بیجان قلبم را نمیشنوی و به سراغ اخترکهای آسمانت میروی!
اینجا که نشد ماه من، لیک در جهان بعدی، قرار ما باشد شبانگاهان، بر زیر تک درخت سرو بیابان آرزوهایم...!
دلدار همیشگی تو، ستاره کوچک و کم سوی آسمان قلبت!
_آندِرومِدا_ناشناس_