جا مانده است
چیزی جایی
که هیچگاه دیگر، هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد...
#حسین_پناهی
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
به هیچ وجه چشمان آبی نمیخواهم تا در پهنه اقیانوسی بیانتهایش غوطهور شوم؛ احتیاج به دیده سبز نیست ت
بسم رب آفریدگار قشاع
ماه من، سلام! حالت چطور است؟ نگران خورشیدی که در راه است نیستی؟ میغان سرگردان و بازیگوش آسمان پریچهر شب اذیتت نمیکنن؟ شب هایت چطور؛ بی من به صبح میانجامند؟ نمیدانم چه شد که قلبت چو سنگی سخت و پولادین شد، ولکن خیالت عنوز هم شبها به سراغم میآیند و از من میستانند هرچه جان در وجود دارم!
هنگامیکه دیدگانم را به تو میدوزم، قلبم اختیار از کف میدهد و طبل رسوایی مرا به صدا در میآورد و چه غمانگیز است که صدای عربدههای سوزناک بیجان قلبم را نمیشنوی و به سراغ اخترکهای آسمانت میروی!
اینجا که نشد ماه من، لیک در جهان بعدی، قرار ما باشد شبانگاهان، بر زیر تک درخت سرو بیابان آرزوهایم...!
دلدار همیشگی تو، ستاره کوچک و کم سوی آسمان قلبت!
_آندِرومِدا_ناشناس_
شعور، سطوح متفاوتی دارد
و بالا ترین سطح شعور
نادیده گرفتنِ بیشعور است.
بیا بنویسیم مثل درس مثل مشق تو کتابِ تاریخِ فردا؛
بیا بنویسیم ما هنوز زندهایم زیر باره غم ها و دردا؛
بیا بنویسیم روزگار قاتلِ امیده؛
ولی ما میدونیم شبِ تار، آخرش سپیده؛
جنگ و قهر و تحریم و ستم
این جهان پلشته؛
کی میدونه غیر خودمون چی به ما گذشته...
دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد
دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد
جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب
جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید
طبیعت سهم خو درا از تماشای تو میگیرد
مگو سیارهها بیهوده بر گرد تو میگردند
که این تکرار معنا از تماشای تو میگیرد
تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی
دل آیینه تنها از تماشای تو میگیرد
_Aɳԃɾσɱҽԃα