eitaa logo
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥ‌‌ܝ‌وܩِܥ‌‌ߊ』
3.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
700 ویدیو
6 فایل
#تابع‌قوانین‌ایتا🇮🇷 -کہکشانِ‌آندِرومِدا نزدیک‌ترین‌کہکشانِ‌مارپیچی‌به‌کہکشانِ‌راهہ‌شیری یہ‌جایہ‌دِنج‌مثلِ سیاره‌ی‌شازده‌کوچولو‌باگُلش( :🌙 -کپۍ؟نـہ‌خودت‌خلاق‌تری☁️'› ناشناس‌آندِرومِدا↶ https://daigo.ir/secret/926081658 -تبیلغات‌↶ @AND_621
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی غزل ها را اگر خواندید میفهمید شاعر تحدی کرده با قرآن و این کفر است . . . '𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂
اصلیه همونیه که یه روز باهم خوبین، یه روز بد ' 『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂
- وای از آن لحظه که با یاد نگاهی ناگاه وسط خنده به چشمان کسی نم برسد . . . '𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥ‌‌ܝ‌وܩِܥ‌‌ߊ』
- تو راسته بازار حاج عبدالله یه گلفروشی بود هر روز ك از حجره فرش فروشی آ سید مَمّد برمیگشتم ؛ از جل
تا حالا عروسی که شب عروسیش عزادار بشه ؛ دیدی ؟! من دیدم . . . ' اون موقع ها تو محله رسم بود ؛ همه عروسیاشونو خونه مادر بزرگم بگیرن اخه ما پایین شهر بودیم ؛ هیچکس مویی نداشت کف دستش ! فقط خونه ی مادر جون من ؛ حیاط بزرگی داشت و با صفا بود دختر بتول خانوم با کلی کبکبه و دبدبه ؛ وقتی احمد هشت بار رفت خواستگاریش ؛ جواب مثبت داد ! همیشه فکر میکردم‌ احمد ؛ خواهر منو میخواد ؛ اخه نگاهاش☁️ . . . ' هرموقع نذری داشتیم اولین نفر احمد ؛ می‌اومد کمکمون تا چشش به خواهرم میخورد ؛ رنگ عوض میکرد . نه به نگاهاش به خواهرم ؛ نه به هشت بار خواستگاری کردن از دختر بتول خانوم بعدها فهمیدم ؛ مامان احمد گفته بود الا و بلا فقط دختر بتول خانوم . بین خودمون باشه ولی احمد واقعا ادم بی عرضه ای بود هیچوقت نمیتونست از چیزی که میخواد ؛ دفاع کنه ! مامانش هرچی میگفت ، جز چشم ؛ هیچی از دهنش در نمی اومد . تو گیر و دار عروسی حواسم به خواهرم بود ؛ انگار یه چیزی گم کرده ؛ همش دنبال این بود که همه چیه مراسم خوب پیش بره . اون شعره چی بود که رو دیوار اتاقش نوشته بود ؟! آها ؛ « تو را باغیر میبینم صدایم در نمی آید ؛ دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید❤️‍🩹 . . » من که بچه بودم ولی تو اوج بچگی ؛ می‌فهمیدم اون گریه های زیر چادر خواهرمو انگار دلش پیش احمد بود. . . ' وقتی بالاخره بزن و برقص شروع شد ؛ و کل دخترای محل چیتان پیتان کرده برای خودشون شادی میکردن تا شاید یکی از مادرایی که پسر جوون دارن بپسندشون ؛ عروس و داماد اومدن ، دختر بتول خانوم همونطوری که فکر میکردم ؛ بهترین ارایش و داشت ؛ دستاش تا ارنج پر طلا بود ؛ میخواست تا یه هفته نقل مجلس زنای محل بشه . اون وسط که داماد اومد و همه پوشیدن خودشونو ؛ نگاه احمد افتاد به خواهرم. . . ' بازم رنگش عوض شد مثله همیشه ولی داماد رفت طبقه ی بالا که برای مردا بود ؛ همه چی خوب پیش میرفت که یهو همهمه شد انگار احمد وسط مجلس ؛ حالش بد شده بود وقتی امبولانس رسید و معاینش کردن ؛ گفتن ایست قلبی بوده و تموم کرده ! من اونجا عروسیو دیدم که دامادش مرده ؛ ولی نمیدونم چرا خواهرم بیشتر ناراحت بود . مجلس عروسی که تبدیل عزا شد ! اون شبا تو محلمون غوغا بود . تو اوج بچگی همیشه فکر میکردم ؛ شاید چون قلب احمد گیر خواهرم بود ؛ مرد ! فکر میکردم قلبشو گذاشته پیش خواهرمو رفته . دیشب که بعد هفده سال خواهرم و شوهرش ؛ اومده بودن خونمون مامانم اتفاقی ؛ ماجرای احمدو یاداوری کرد . لبخند رو لب خواهرم خشک شد ، فکر کنم درست فکر میکردم › 『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂
ببین تصویر چشماتو ، داره هر لحظه کم میشه اگر دل استخون باشه ؛ داره تو سینه خم میشه . . . '
شاید دنیای بعدی شه ، با چشمات رو به رو باشم تا اون لحظه که می ارزه ؛ فقط بغض گلو باشم =) 🦋
ببین تو حسرت چشمات . . فقط رسوای غم بودم منو بازم ببخش خوبم ، اگه بد بود و کم بودم
شاید فردای بعدی شه شاید رویای بعدی شه که سهم دست من باشی شاید دنیای بعدی شه ! Maybe in another life…💜🦋'