یعقوبِ جانم هیچ جایی را نمیبیند ؛
رحمی کن و پیراهنی راهیِ کنعان کن :)
رد شدی از بغل مسجد و حالا باید ؛
یا بچسبیم به تو یا به مسلمانی خویش ..!
دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
خواهم که شوم شاعر و زین پس ؛
ای کاش رهایم کند این درسُ همین بس ..!
روح سرگردان من هرجا بخواهد میرود ؛
خانهی دیوانگان ، دیوار میخواهد مگر؟!
بعدِ مرگم مِی کشان گویند در میخانه ها ؛
آن سیه مستی که خُم هارا تُهی میکرد کو ؟!
اگه قول چراغ جادو بیاد؛
قطعا آرزو میکنم تو رویاهام زندگی کنم..
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم؛
ما آینه در آینه در آینه دردیم...
"در گلویم گیر کرده زخمِ یک بغض غریب
فرصتی از اشک میجویم که رسوایش کنم....