اگه قول چراغ جادو بیاد؛
قطعا آرزو میکنم تو رویاهام زندگی کنم..
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم؛
ما آینه در آینه در آینه دردیم...
"در گلویم گیر کرده زخمِ یک بغض غریب
فرصتی از اشک میجویم که رسوایش کنم....
من واقعا ادبیات را دوست دارم، اینکه میبینی آدمهایی قبل از تو بودن که همین احساسات رو تجربه کردن، بهتر از تو تبدیلش کردن به کلمه و از همه مهمتر اینکه نمردن و زندگی ادامه پیدا کرده براشون؛ جالبه واقعا
بابا بزرگم یه حرف خیلی قشنگی بهم زد، که با طلا باید حکش میکردم.
میگفت:
"شیرین ترین توت ها، پای درختها میریزن. در حالی که ما برای چیدنِ توت هایِ کال، چشم به بالا ترین شاخه ها میدوزیم.
این دقیقا حکایت ندیدن هاست."
زیادی بودن، زیادی خوب بودن، زیادی در دسترس بودن، زیادی تحمل کردن فقط باعث میشه زیادی نادیده گرفتی بشی...
بهچهشبیهکنمحالدلمرابـیتو ؟
فکرکنپنجرهاییخبزنددرمرداد :)
بهترین تعریفاز "تعهد" روکهتویهکتاب خوندم،کهمیگفت:"
《اگه یه نفر واقعا دوست داشته باشه پس خیلی مهم نیست که با چند نفر دیگه آشنا میشه! احساساتش نسبت به تو هیچوقت تغییر نمیکنه،عشق واقعی هرگز قابل ربوده شدن نیست...!》
'معمایقلبمن'