دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
خواهم که شوم شاعر و زین پس ؛
ای کاش رهایم کند این درسُ همین بس ..!
روح سرگردان من هرجا بخواهد میرود ؛
خانهی دیوانگان ، دیوار میخواهد مگر؟!
بعدِ مرگم مِی کشان گویند در میخانه ها ؛
آن سیه مستی که خُم هارا تُهی میکرد کو ؟!
اگه قول چراغ جادو بیاد؛
قطعا آرزو میکنم تو رویاهام زندگی کنم..
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم؛
ما آینه در آینه در آینه دردیم...
"در گلویم گیر کرده زخمِ یک بغض غریب
فرصتی از اشک میجویم که رسوایش کنم....
من واقعا ادبیات را دوست دارم، اینکه میبینی آدمهایی قبل از تو بودن که همین احساسات رو تجربه کردن، بهتر از تو تبدیلش کردن به کلمه و از همه مهمتر اینکه نمردن و زندگی ادامه پیدا کرده براشون؛ جالبه واقعا