[ آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت]
همیشه رو تک نیمکت آسایشگاه مینشست . آروم ، بقیه رو نگاه میکرد . اینقدر نگاه میکرد که شب میشد میرفت تو اتاقش .
یه روز نشستم بغلش گفتم" چیو نگاه میکنی ؟"
گفت " آدمارو ."
گفتم " منظورت دیوونه هاس دیگ ؟"
خندید دستشو کشید بغل لبش " هه ، دیوونه !"
گفتم " چیه ؟"
گفت " هیچی مزاحم نشو بزار دیوونه هارو ببینم ."
گفتم " اصلا ، تو واسه چی اینجایی ؟ بهت نمیاد دیوونه باشی ..."
یکم چرخید سمتم " من از همهی اینا دیوونه ترم ."
گفتم " اداشونو در میاری ؟! تو که سالمی .. نمیخوای بری بیرون ؟"
بلند خندید ،" بیرون ؟ میدونی من برم بیرون چی میشه ؟ همین که اکسیژن خارج از اینجا رو بخوام نفس بکشم دستبند میزنن میبرنم . اینجا خیلی از اتاقای تاریک اونجا بهتره .."
متعجب نگاش میکردم ؛ دو تا دستاشو کشید تو موهای یه سانتیش ادامه داد " خب حالا میدونی چرا ؟ چون من ابدو یک روز خوردم . میدونی یعنی چی ؟ یعنی تا یک روز بعد مرگمم باید تو اون خراب شده بمونم ."
فقط تونستم زمزمه کنم " چرا ؟"
زل زد به روبروش " به خاطره اینکه ک ش ت مش . من نمیخواستمااا ،."
صداش خش افتاد .. " بابا من اونو از خودمم بیشتر میخواستم ."
چشماش پر اشک شد " میدونی چیکار کرد ؟ هه "
بلند شد راه افتاد سمت اتاقش،
بلند پرسیدم " اسمت چی بود ؟"
گفت " یادم نیست ..."
بعدا وقتی داشتم پرونده هارو نگاه میکردم دیدم ، سیاوش طهرانی .. لیسانس ادبیات نمایشی .. قسمت توضیحات بیماری خالی بود ..