پدر بزرگم همیشه میگفت :
آدم عاشق ، شبیه زمین مین گذاری شدهست
چون هر لحظه کافیه دست رو
نقطه ضعفش بذاری تا منفجر بشه
همه چیزو خراب کنه!
حواست باشه وقتی عاشق میشی
عاشق اونی بشی که
برای هر لحظه ویران شدنت
ارزششو داشته باشه . . !👀
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
برایم کتاب بخر و بدان قطعا یک کتاب و یک فنجان قهوه هم میتواند مرحم دردم باشد دلباخته ی شعرَم و دگ
_تو را کلمه کردم
تا خودت را در کتابی با برگه های معطر حبس کنم
اما جوهر شروع به خون ریزی کرد
چشمان کم فروغ نویسنده که شاهد منزوی شکل این واقعیت بود
جسم او لرزید و کنار اشک های کلمه غلتید؛
با بی نظمی خاص و با لب های رنگ باخته
که در جایی پرت از آن زمان؛
با لبخند به جلوه گری پرداخت
با سر انشگتانش رد محبت را بر پیشانی جوهر کاشت
و بر گونه های سردش بغض را فرو فرستاد
و با مهارت دوباره شروع به رسم هنر غرق شده اش کرد
اما دیگر نه روحی برای واژه ها بود
و نه جوهری سر زنده؛
کلمه دوباره شروع به اشک ریختن کرد؛
نویسنده با لبخندی محزون اشک را پاک کرد و زیر آن نوشت!
" می توانست هرگز اینگونه نباشد ''
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوزم اون شبای
گریه ی مستی رو یادم هست
کجا موهاتو وا کردی،👀🤍
کجا بستی رو یادم هست✨🌿
‹یهافسانهیقدیمیهستکهمیگه :
هروقتعزیزتونبغضکردزیرگلوشروببوسید
اگهنبوسیدیغمبادمیگیره !
بعدهاتوعلمپزشکیمتوجه شدن . .
غمبادتودنیایواقعیهمونبیماریتیروئیده
افسانهیتلخیهاماخیلی قشنگه :)!🌿'✨›
هدایت شده از 『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
-! صبحاتفاق قشنگیستبیخودینیست
کهگنجشکهاشلوغشمیکنند'
_گفت همینجا وایسا، اینجا کجاست ؟
گفتم: جمهوری، نرسیده به چهارسو جلوی بانک ملی پلاک ٢۴
گفت: اینجا جمهوری نرسیده به چهارسو جلوی بانک ملی پلاک ٢۴ دوستت دارم،باشه ؟
هرجا میخواست بگه دوستت دارم آدرس می پرسید، میگفت این باعث میشه بعدا خدایی نکرده با یکی که گذرت بخوره به این جاها، صدای دوستت دارم منو بلند بلند تو گوشت بشنوی، بعد طرفو ول کنی دوباره بیای سراغ خودم
دیوونه بود.
یهو میپرید بغلم
بغلم که می کرد
ببین، یه جوری خوب بغل می کرد که هنوز جاشو رو تنم حس میکنم
بعد همونجا جلوی مردم سرو صورتمو می بوسید، به قول خودش روم قلمرو تعیین می کرد
میگفت حواست باشه
کسی دستش
لبش
اصن نگاهش بیفته تو قلمروی من مرگش حتمیه، خب ؟
میگفت من آدم منطقی ام ولی وقتی یکیو دوس دارم، خیلی دوسش دارم خب ؟
این چیزا براش خیلی مهم بود، بارون که می گرفت باید کارو کلاسو ول میکردم میرفتم دنبالش، که نه اینکه اون تنها نباشه
واسه اینکه من تنهایی یا با کس دیگه ای راه رفتنو زیر بارون تجربه نکنم
که بعدا اگه زیر بارون باهاش نبودم
دلم براش تنگ شه یادش بیفتم برم پیشش تجریش، شریعتی، سینما فرهنگ. ولیعصر، تئاتر شهر، کافه لمیز. توپخونه، سی تیر . . همه جا، دیگه همه جای تهران بهم گفته بود دوستت دارم
جوری شده بود که از دلتنگیش تنهایی تو خیابونها راه هم نمی تونستم برم
تنهایی انگار یه چیزی کم بود
سر کلاسهام میبردمش
سر تمرینهام
قرارهای کاریم
همه جا باهام بود.
هر روز وابستگیم بهش بیشتر میشد
دیگه نمیتونستم خودمو بدون اون تصور کنم همه زندگیم شده بود.
یه شب پیام داد گفت دارم برای همیشه از ایران میرم
خندیدم گفتم خوبی ؟
گفت : نه
گریه می کرد.
گفت : تهران
فرودگاه امام
دوستت دارم، باشه ؟ باشه ؟
بعد دیگه هیچی نگفت...!
حالا پنج ساله بارون که میاد هرجای شهر که میرم صدای دوستت دارمتو بلند بلند تو گوشم میشنوم، اما وقتی میخوام بیام پیشت
نیستی !
_آندِرومِدا