نیلوفرِ آبی.
نوشت:«بیا و بمان! رهگذر که فروان است...»
خانم رضایی میگه : انقَدَر در آغوشم بمان که بوی تو از مزارم نرود.
نیلوفرِ آبی.
یک یک یک یک یک یک یک! یک؟ تالاپ تالاپِ شب صدای گلوله! چشمهایم را محکم میگشویم جز تاریکی، تو ک
چه کسی تو را مجبور کرده تا خودت نباشی؟