eitaa logo
ـآنِمون
164 دنبال‌کننده
906 عکس
273 ویدیو
2 فایل
۰ دانشجوی ادبیات فارسی/نویسنده✍🏼📚 ۰ «خواندن و نوشتن برای من، مسیری است که با اشتیاق در آن قدم نهاده‌ام.» ۰ سخنی ، حرفی ☕: https://abzarek.ir/service-p/msg/4433412 اتاق زیر پله🕯️: https://eitaa.com/zir_peleh کپی؟ فوروارد بی‌زحمت
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله۰🌱
اما من قبل اینکه با دیگران زندگی کنم باید بتوانم با خودم زندگی کنم. وجدان آدم تنها چیزیه که نمی‌تونه تابع نظر اکثریت باشه. _کشتن مرغ مینا
یه کتاب جنایی_معمایی که قطعا به جنایی خوان ها پیشنهادش می‌کنم 🔪 البته اگه میخواید جنایی تون سراسر هیجان و مضطرب کننده باشه، این کتاب ازاون دست کتاب ها نیست، اما اگه میخواید توی پیچیده بودن پرونده و پیدا کردن قاتل همراه بشید، این کتاب حرف نداره.🌟📌 واقعا دوستش داشتم، تنها مشکلم با تهش بود که .. یه ذره احساسی تموم شد. نه که بد باشه، ولی به سلیقه من نبود. از اصطلاحات و روون بودنش حالم رو جا آورد. نمی‌شه گفت پیدا کردن قاتل سخته یا آسون، توی این کتاب بیشتر درگیر راه حل ها می‌شیم تا پیدا کردن قاتل، که این سبک خاص خودشو داره.📄 شخصیت پیپ به درستی توصیف شده و به عنوان یه فرد کنجکاو واقعا خوب نوشته شده. 🌠 پ.ن: بریم برای جلد های بعدی...
³ رضا شروع کرد: اون روز یادتونه مدرسه؟ روز معلم؟ آقای همتی بنده خدا یه پارچ آب خالی کردیم روش. آقای مدیرم بهش گل دادیم که توی گل سوسک گذاشتیم. می‌دونید که از سوسک می‌ترسه؟ نمی‌دانم چرا حس کردم روی قوزک پایم سوسک راه می‌رود. دست به قوزکم کشیدم. چیزی حس نکردم. _خدا رحممون کرد اخراج نشدیم. خود بابای من به مدیر گفت اگه رضا باز این کارها رو تکرار کرد اخراجش کنین. اون وقت بابای بقیه، میان مدرسه رو می‌ذارن رو سرشون که چرا به بچه‌‌م «تو» گفتی. بهزاد گفت: اینا رو صد بار تعریف کردی. _خب اشکال نداره که. دوباره! صدای زوزه گرگ نزدیک‌تر شد. رستم ناخن‌هایش را با شدت بیشتری می‌جوید. آشکارا می‌لرزید. رضا کمی به اون نزدیک شد و گفت: لااقل آبروی اسمتو نبر. چیزی نیست که! همان موقع رعد و برق بلند و طویلی آسمان را روشن کرد. از صدایش رعشه به جانم افتاد. برای لحظه‌ای چهره تک تکشان را به راحتی دیدم. رضا با چشمانی گشاد سیخ شده بود. گفتم: ادامه بده رضا. بازم حرف بزن!! با صدای لرزان گفت: خب.. بعدش..چرا بارون نمیاد؟ به حرفش فکر کردم، راست می‌گفت. مگر بعد از رعد و برق باران نمی‌بارید؟ بهزاد گفت: اصلاً.. بیایید عکس بگیریم. باشه؟ به هم چسبیدیم. رضا گفت: توی تاریکی مگه پیداست؟ بهزاد فلش گوشی‌اش را روشن کرد و حالت سلفی گذاشت. سعی کردیم لبخند بزنیم ولی نمی‌شد. بهزاد که دید ترفندش جواب نمی‌دهد سریع عکس را گرفت و موبایل را پایین آورد. ناگهان گلویم خشک شد. موبایل را از دستش کشیدم و زوم کردم. همان نور نارنجی!! گفتم: ایناهاش!!! این نور... پشت سرمون. به همان جا نگاه کردم، اثری از نور نبود. رستم که معلوم بود بغض کرده، گفت: تو رو قرآن بلند شید بریم. هنوز یه ربع هم نیست نشستیم اینجا داریم زهره ترک می‌شیم. رعد و برق بعدی که آمد، از جا پریدیم و با عجله وسایل را جمع کردیم. صدای حیوان وحشی و خوردن شاخه‌ها به هم دیوانه‌ام می‌کرد. این بار صدای گرگ که آمد خیلی خیلی نزدیک بود. انگار که پشت بوته ها باشد. پشت به پشت هم ایستادیم. هر کدام به طرف یک جهت جغرافیایی. بعد از برانداز کردن مسیر که چیزی نباشد، راه افتادیم. سعی کردیم از همان طرف که آمدیم برگردیم. چراغ قوه‌هایمان دائم در حال گردش بود. با هر صدای رعد و برقِ بی‌باران به هم نزدیک‌تر می‌شدیم. شاخه‌های در هم تنیده اشکال وحشتناکی نشانمان می‌داد. انگار که پشت هر درختی کسی نگاهمان می‌کرد. رضا شروع کرد آرام و زمزمه‌وار با صدای نکره آهنگی بخواند: رفتی که من در نیمه‌ی تاریکِ این‌سیاره باشم رفتی که مثل سایه‌ای روی زمین آواره باشم رفتی و جای خالی‌ات را در کنارم حس نکردی رفتی و... _شکست عشقی خوردی رضا؟ _من از اینجا زنده برم بیرون، می‌رم به عمو می‌گم دختر عمو رو می‌خوام. خندیدم:نگفته بودی!! بهزاد گفت: عموت به تو زن می‌ده؟ رضا پس گردنی محکمی به بهزاد زد و گفت: حرف نمی‌زنی نمی‌زنی، وقتی هم می‌زنی حقیقتو میگی. خب ببند اون حلقو. در میان بحث آنها گوشم تیز می‌شود. غیر از صدای حیوانات صدای دیگری می‌شنوم. می‌گویم: هیسس! ساکت شید یه لحظه. دوباره گوش می‌دهم. _شما می‌شنوید؟؟ _چیو؟ _انگار یکی داره زمزمه می‌کنه. رستم گفت: یکی داره با رضا همخوانی می‌کنه. رضا گفت: کی؟ و بعد هر چهار نفرمان به خود لرزیدیم. در غار نبودیم که صدا انعکاس شود. رستم زودتر از همه به زبان آورد: جنِ!!! . و تند تند صلوات فرستاد. رضا پاتند کرد و گفت: بیاید بریم. جان رضا بیاید! پشت سرش راه افتادیم. زمزمه‌ی پشت سرمان واضح تر می‌شد. آهنگین بود ولی مطمئن نبودم همان آهنگ رضا را می‌خواند. رضا گفت: دیگه صلوات کارساز نیست. ختم قرآن بردارین. از آنجا که همه‌مان ترسیده بودیم، نخندیدیم. صدای شکستن چوب خشک از پشت سرمان شنیده شد. برگشتم و نور چراغ قوه انداختم. چیزی نبود. دوباره نور نارنجی! این بار بزرگتر. انگار نزدیک شده بود. زبانم مثل یک تکه آجر خشک شد. باز هم نزدیک‌تر می‌شد. این چه موجودی بود!!! فقط گفتم: یالا!! فقط بدویید!! بچه‌ها بدون اینکه پشت سرشان را نگاه کنند با تمام قدرت دویدند. حالا بوی مطبوع سبزه‌ها مثل سم بود و وحشت زده‌ام می‌کرد. سرما در وجودمان رخنه کرده بود. نفس نفس می‌زدیم. نور چراغ قوه رستم قطع شد. بلند گفت: چراغ قوه‌ام افتاد. رضا داد زد: به جهنم، فقط بدو. به دویدن ادامه دادیم. رستم چند باری زمین خورد و بهزاد کمک کرد بلند شود. پشت سرم را نگاه کردم. نور هنوز داشت نزدیک می‌شد. صدای دیگری هم به گوش می‌رسید. از زمزمه نخراشیده‌تر، مثل صدای موتور برق. همان موقع صدای فریاد رضا بلند شد. جلو رفتم و کمک کردیم بلند شود. هنوز داد می‌زد. مو به تنمان سیخ شده بود. رعد و برق بعدی جنگل را روشن کرد. چهره رضا از ترس به انزجار تبدیل شده بود. گفت: دستم.. دستم شکست. و آرنجش را آرام گرفت. _ادامه دارد...
جست؟ نه ممنون. من هاتا رو دارم:)))))😭
رنگ چشم لیمویی؟ نه ممنون. من ارغوانی دوست دارم:)))😭
ـآنِمون
جست؟ نه ممنون. من هاتا رو دارم:)))))😭
البته که جست جذابه، ولی خودش معشوقه داره.