eitaa logo
ـآنِمون
164 دنبال‌کننده
906 عکس
273 ویدیو
2 فایل
۰ دانشجوی ادبیات فارسی/نویسنده✍🏼📚 ۰ «خواندن و نوشتن برای من، مسیری است که با اشتیاق در آن قدم نهاده‌ام.» ۰ سخنی ، حرفی ☕: https://abzarek.ir/service-p/msg/4433412 اتاق زیر پله🕯️: https://eitaa.com/zir_peleh کپی؟ فوروارد بی‌زحمت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⁴ پایان به دویدن ادامه دادیم اما به خاطر رضا آرام‌تر. صدای رو مخ جیرجیرک و شکستن شاخه‌های پی در پی ما را تا مرز سکته برده بود. این بار بهزاد روی زمین افتاد و بالا آورد. بلندش کردم. به زور نفس می‌کشید. تازه فهمیدم که کف دستش پر از زخم شده و خون می‌آید. رستم گفت: یونس داریم تلف میشیم یه کاری بکن! گفتم: کوله‌ها را بنداز همین جا سرعتمون را کم کرده. زود کوله‌ی خودم و بهزاد را پایین انداختم. باز دویدیم. رضا ناله می‌کرد مدام می‌گفت: دستم. پشت سرم را نگاه کردم. نور دو تا شده بود و صدا شدیدتر!! اگر نور اول را به اندازه یک نخود تصور کنیم، نور دوم به اندازه یک پرتقال بود. از ترس بغض کردم. فقط گفتم: بچه‌ها اینجا یه خبراییه!! همین که سرم را به طرف بچه‌ها گرداندم، چشم راستم سوخت. شاخه به چشمم فرو رفته بود. از شدت سوزش سرم گیج می‌رفت. محکم فشارش دادم. بهزاد بازویم را گرفت و گفت: این جنگل نفرین شده اس!!! گفتم: بهزاد کور شدم!! دیگر نای دویدن نداشتیم. رضا روی زمین ولو شد. رستم به خودش پیچید و به گریه افتاد. منو بهزاد هم کنارشان افتادیم. صدای نفس‌هایمان میان آن همه صدای وحشتناک گم شد. فکر کنم رضا از درد، از هوش رفت‌. بهزاد سعی می‌کرد چیزی بزرگتر از تیغ از ساق پایش بیرون بکشد. نتوانستم ببینم چه بوده. فقط به این فکر کردم چگونه توانسته بدود؟ چطور داد و فریاد نکرد؟ رستم سرش را میان بازویش پنهان کرد و میان هق هق هایش گفت: تموم شد، دیگه تموم شد. انا للّه و انا الیه راجعون. همینطور که سر روی زمین می‌گذاشتم با چشم چپم پشت سرمان را نگاه کردم. حالا انقدر نور نزدیک بود که دیگر نمی‌شد از دستش فرار کرد. آن یکی چشمم را هم بستم و گذاشتم به خواب بروم. لااقل اگر توسط آن موجود خورده می‌شدم، بی‌درد باشد. آخرین چیزی که شنیدم صدای بیسیم بود و مردی که در آن صحبت کرد: پیداشون کردم، چهارتا نوجوونن. دیگر نفهمیدم چه شد. چشم باز کردم. نور لامپ پلکم را زد. سعی کردم بلند شوم. ولی سرم گیج رفت. چشم چپم با پد سفید رنگی بسته شده بود. سرگرداندم و دیدم طرف راستم رضا و رستم هم روی تخت هستند. به همه‌مان سرم وصل بود. با صدای بهزاد سرم را چرخاندم: بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ . آرام سر تکان می‌دهم. رضا گفت: بهزاد بیا دیگه این کمپوتو بذار دهنم. می‌بینی که نمی‌تونم. یونس داداش خوبی؟ بهزاد کمپوت گیلاس را برایش باز کرد و یکی یکی‌یکی دهان رضا گذاشت. دست رضا از بازو تا مچ، گچ گرفته شده بود. _لامصب چه دردی داشت! صدای ضعیف رستم آمد: تو که نصفشو بیهوش بودی. _تو اصلاً برای چی بستری شدی؟ من و یونس آسیب دیدیم. _من؟ خب ضعف کردم. _نمیری سوسن خانوم. گفتم: بهزاد پات چی شد؟ . بهزاد پاچه شلوارش را کمی بالا زد. یک باند سفید دور پایش بود: چیزی نبود. یه تیکه شاخه کوچیک رفته بود توی پام. سه تا بخیه ناقابل. _دکتر نگفت چشم من چی‌شده؟ رضا با دهن پر گفت: نترس کور نشدی. فقط چشمت رو شست و شو دادن. همان موقع صدای هیاهو و بلند صحبت کردن چند نفری آمد. پدر مادرهایمان بودند. مادرم تا وارد شد گریه‌اش افتاد. سر و صورتم را غرق بوسه کرد. مادر و پدر بهزاد وقتی دیدند بچه‌شان روی تخت نیست نفس راحتی کشیدند. بهزاد لبخند زد. اما نمی‌دانم لبخند خوشحالی بود که برای خانواده‌اش مهم شده بود، یا لبخند غم که حتماً باید بلایی سرش بیاید تا خانواده‌اش به او توجه کنند. چیزی از پایش به آنها نگفت. رضا هم شروع کرد با آب و تاب تعریف کردن. آخر سر بابا گفت: آقا احمد، محیط بان اون جنگل پیداتون کرده. خدا رسوندش. بهزاد با خنده گفت: یونس‌! اون نور که گفتی نور چراغ قوه آقا احمد بوده، برام تعریف کرد صدای صحبت شنیده و فکر کرده شکارچیان. بعد دیگه بهمون نمی‌رسیده با موتور دنبالمون کرد. حالا فهمیدم نور بزرگتر نور موتور بوده و آن صدا هم ، صدای خود موتور. همان موقع مرد و دختر و خانم دیگری وارد شدند. رضا مثل گچ سفید شد. کمپوت را به دست مادرش داد و تند تند با یک دست موهایش را مرتب کرد: سلام عمو! ما سه نفر معنادار به هم نگاه کردیم. رضا خوش و بش کرد و حسابی گرم گرفت. عمو گفت: تا از بابا شنیدیم چی شده نگرانت شدیم، گفتیم بیایم ببینیم حالت خوبه یا نه. رضا زیر چشمی به دختر نگاه کرد و گفت: قدم رنجه کردین. خونه هم در خدمت باشیم. بهزاد بی صدا خندید. رستم گفت: رضا! قرار شد اگه زنده برگشتیم از جنگل... دهانش با ضربه‌ی بالشت رضا بسته شد. _رستم جان عزیزم. پیرمون کردی! نمیخوای یکم بتمرگـ... یعنی بخوابی ؟ اتاق پر شد از صدای خنده من و بهزاد که باعث شد پرستار سر برسد و از این همه آدم در وقت ملاقات جا بخورد. تمام ماجرا همین بود. جدای از اینکه منبع نورها مشخص شد که چه بوده، اما هنوز در فکر آن زمزمه‌ها هستم که مثل‌رضا آهنگی را تکرار می‌کرد. شاید او هم کسی را دوست داشت... ✍🏼ف.عابدی
ـآنِمون
#یه‌قاچ‌داستان ⁴ پایان به دویدن ادامه دادیم اما به خاطر رضا آرام‌تر. صدای رو مخ جیرجیرک و شکستن ش
جدای از شوخی و اینکه خواهرتم‌‌... به عنوان یک مخاطب میخوام بگم: محشررررررهههههه😱😂😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ـآنِمون
من زودتر خونده بودم😔🫶🏻 ذهن خلاقشووووو 🌟 خدایی محشر بود !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/meshcalis/26233 وای مبارکههعه😭😭🌠🌠
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دینگ! تقدیمیِ آنِمون ؛✉️ این پیام رو فور کن توی کانالت🎆 من هم با توجه به وایب کانالت یه کلیپ شخصیت از کتاب/فیلم انجمن شاعران مرده تقدیمت می‌کنم+ یکی از پیام های کانالت داخل کانالم فور میشه🦆🌟 عضو بودن هم توی کانال من اختیاریه، در هر صورت خوشحال میشم اینجا ببینمت‌. جهت فرستادن تگ @blue_133 📬 ظرفیت: ۷ کانال☁️
دل بسوزان ولی در آتش دلسوزی خویش نسوز. بکوش تا دیگران را نجات بخشی اما از یاد نبر که چه کسی سرچشمه‌ی لایزالِ نجاتِ راستین است. _پتش‌خوآرگر
شب خوش`🌃.