#یهقاچداستان
قسمت۳
لیلا یک قلوپ دیگر از شربت میخورد و ادامه نقاشیاش را رنگ میکند. من هم همین کار را میکنم. میگوید: داداشم میخواد بره سربازی! و یکو سرش را بالا میآورد: تو خبر داری؟
_چیو؟ اینکه میخواد بره سربازی؟
صدایش را پایین میآورد و میگوید: خودم شنیدم داداشم میگفت آبجی تو رو دوست داره! وقتی داشت به مامان و بابا میگفت عرق از صورتش میچکید.
دهانم باز ماند. پس برادر لیلا همان پسری بود که...
ناگهان خوشحال شدم. به لیلا گفتم: اینطوری که خیلی خوبه اگه با هم ازدواج کنن بیشتر میتونیم همو ببینیم. لیلا هم ادامه حرفم گفت: و بیشتر نقاشی میکشیم!.
با هم خندیدیم. نقاشیش را بالا آورد و گفت: بیا این نقاشی واسه تو نقاشی خودت هم بده به من یادگاری ببرم. قبول کردم. توی نقاشیش من و خودش را با آبجی مرضیه و برادرش کشیده بود. ته شربتش را سر کشید. خواستم نقاشیاش را در جای خالی به جا مانده کنار پنجره بچسبانم که مامان را دم در خانه دیدم. آبجی مرضیه هم کنار در به دیوار تکیه داده بود. انگار میخواست پیدا نباشد. مادر و برادر لیلا هم دم در بودند. گفتم: لیلا بیا نگاه کن.
جلو آمد و تعجب کرد. کمی پنجره را باز کردم تا صدایشان را بشنویم. مامان گفت: فکر نکنم مرضیه مشکل داشته باشه!
برادر لیلا گفت: من سر حرفم هستم. فقط میخوام سربازیم تموم بشه که توی زندگی، خودم بالا سر خونه و همسرم باشم. نمیخوام شرمنده بشم و همه کارها بیفته رو دوش همسرم.
مرضیه را دیدم که لبخند روی صورتش نقش بست. مامان هم لبخند او را که دید موافقت کرد. مادر لیلا گفت: پس اگه اجازه بدید شب بیایم خونتون شیرینی خورون. همینطور اسمشون روی هم باشه. پسرم خیالش راحت باشه که میره و میاد دیگه...
مامان وسط حرفشان پرید و گفت: خیالت راحت آقا فرهاد! مرضیه خانوم همسر حرفش هست.
برادر لیلا لبخند گندهای زد و صورتش سرخ شد.
مامان گفت: تشریف بیارید قدمتون رو چشم.
همینطور که میرفتند مادر لیلا از توی کوچه ما را دید و گفت: لیلا! بیا خونه . بدو!
با صدای مادر لیلا مامان و مرضیه هم به پنجره نگاه کردند.
لیلا گفت : شب میبینمت مریم ، خداحافظ.
مامان و مرضیه خندیدند و برادر لیلا گفت: از دست این دوتا!!.
از آن شب یکی دو هفته گذشته بود. آقا فرهاد را چند روز بعد دیدم. کچل شده بود. با لیلا به کلهاش میخندیدیم اما او ناراحت نشد و خودش هم با ما میخندید و شکلک در میآورد. روزی که میخواست برود با آبجی مرضیه سابی حرف زد و بعد تا سر کوچه همراهیاش کردیم. مادر لیلا کاسه آب را پشت سرش ریخت و گفت: مراقب خودت باش فرهاد! حتماً از بطری آب بخور، تخم شربتی ریختم، گرم زده نشیا.
فرهاد خندید و گفت: چشم مامان جان چشم. اینو بهم گفته بودی، بازم چشم.
و برای همهمان دست تکان داد. سوار ماشین رفیقش شد و ماشین راه افتاد.
ادامه دارد...
✍🏼 فاطمه عابدی
#یهقاچداستان
قسمت پایانی.
آبجی مرضیه این روزها کمتر حرف میزند. هر بار از او میپرسم چه شده فقط میگوید: «هیچی خوب میشم. »یا حواسم را با حرف دیگری پرت میکند. اما من میدانم چرا اینطور شده. لیلا هم هر روز به خانهمان میآید اما شور و حال قبل را نداریم. همهمان منتظر برادر لیلا هستیم. لیلا گفته ۵ ماه دیگر سربازی برادرش تمام میشود. در این مدت چند باری به خانه آمده بود. با من و لیلا هم بازی کرد. او همیشه خوشحال است و مارا میخنداند.
لابلای حرفهایش با بقیه فهمیدم که از وضعیت جنگ میگوید. نمیگذاشتند من و لیلا گوش بدهیم. مامان میگفت: جنگ برای بچهها نیست! شما بازیتون رو بکنید.
~~~~
صبح زود بیدار شدم. زودتر از همیشه. هقهقهای مامان نگذاشت بخوابم. چشمهایم را مالیدم و گفتم: چی شده؟
جواب نداد. دست به دیوار گرفت و از جا بلند شد و چادر روی سرش انداخت. آرام گفت: بیا پیش لیلا. خواستم بگویم: هنوز صبحونه نخوردم. ولی رفته بود.
نقاشی را روی میز دیدم. همان نقاشی که لیلا کشیده بود. دیشب دستم به لبه کاغذش گرفت و تا وسط پاره شد . چسبم تمام شده بود. تصمیم گرفتم آن را به خانه لیلا ببرم تا کمکم کند بچسبانم. روسریم را روی سر انداختم و نقاشی را برداشتم. در حیاط را باز کردم. همسایهها توی کوچه بودند و تند تند با هم صحبت میکردند چند نفری هم رفتند خانه لیلا. تعجب کردم. مهمانی گرفته بودند؟! آن همین وقت صبح؟
پدر لیلا روی نردبان جلوی در ایستاده بود و یک پارچه مشکی بالای در میبست. چشمانش گود افتاده بود. یک ماشین جلوی کوچه ترمز کرد. مادر لیلا و آبجی مرضیه از ماشین پیاده شدند. چرا آبجی مرضیه همراه مادر لیلا بود؟ آبجی مرضیه رنگ و رویش زرد بود و دستانش میلرزید. مادر لیلا ناله میکرد و صدای خفهای از گلویش بیرون میآمد. از کنارم رد شدند و به طرف خانهشان رفتند. متوجه من نشدند. جلوی در که رسیدند، مادر لیلا محکم توی سرش زد و جیغ کشید. صورتش را چنگ انداخت و روی زمین افتاد. آبجی مرضیه بغضش ترکید و بلند بلند به گریه افتاد. همه دورشان جمع شدند. مامان از خانهشان بیرون آمد و آبجی مرضیه را بغل کرد.
زن همسایه روبهرویی مان پشت سرم ایستاده بود. به خانم دیگری گفت : خدا صبرشون بده! با دختر فخری خانم هم نامزد بود. خدا به جوونیش رحم کنه!
آن یکی خانم هم گفت: شیش تا سرباز دیگه هم شهید شدن!. و آرام آرام گریه کرد.
_دیگه باید چندتا جوون پرپربشن که بفهمن؟ خدا لعنتشون کنه.
لیلا را دیدم جلوی در ایستاده بود. رنگ به چهره نداشت و چشمانش سرخ بود. به من زل زد ، من هم به او. حالا که برادرش رفته بود، آبجی مرضیه چه میکند؟ لیلا چه میکند؟ اصلا بهش میگویم بیاید خانه خودمان آب بازی.
به نقاشی نگاه کردم. الآن ببرم آن را درست کنم یا نه؟ به برادر لیلا توی نقاشی نگاه کردم. لبخند زده بود. از همان لبخندهایی که همیشه به من و لیلا میزد.
✍🏼فاطمه عابدی
«تقدیم به شهدای پادگان بمپور»
ـآنِمون
#معرفی_کتاب سهگانهٔ صدنفر
پس از یک جنگ هستهای، زمین غیرقابل سکونت میشود و بازماندگان انسانها سالها در یک ایستگاه فضایی زندگی میکنند. وقتی منابع رو به پایان میرود، صد نوجوان را به زمین میفرستند تا بررسی کنند آیا سیاره دوباره قابل زندگی شده یا نه. اما آنها خیلی زود متوجه میشوند که زمین آنقدرها هم خالی نیست و برای بقا باید با خطرهای ناشناخته، رازهای پنهان و تصمیمهای سخت روبهرو شوند.⛓🌌
این رمان ترکیبی از علمیتخیلی، بقا، ماجراجویی، رازآلود و عاشقانه است و اگر فضای آخرالزمانی و داستانهای پرهیجان را دوست داشته باشی، احتمالاً از آن لذت میبری.
فقط یادت باشد که داستان کتاب و سریال از همان جلدهای اول تفاوتهای زیادی با هم پیدا میکنند؛ بنابراین حتی اگر سریال را دیده باشی، کتاب هنوز میتواند برایت جذاب و غافلگیرکننده باشد. 📖💛
ـآنِمون
من در حال متقاعد کردن بابام که اجازه بده با کارتش کتاب بخرم.
دوستم در حال متقاعد کردنم که فیلم بهتر از کتابه
آدمیزاد قطار نیست که روی ریلی که براش ساختن، حرکت کنه. هر لحظه ممکنه تغییر مسیر بده.
_جزیره گمشدهمن