🐚
اما حیف... حیف که خوشحالی را نمیشود قفل کرد. ارامش را نمیشود توی کمد گذاشت. یک روز من فهمیدم که چهار
دختر بزرگ خانواده؟
همان که اولین بار گریه کرد نه برای خودش برای دیگران.
همان که شانه هایش زودتر از سنش، سنگینی دنیا را کشید.
برای مادر، گوش شنوای بیحرف است؛ برای پدر، مترجم سکوت هایش؛ برای برادر، راهی که او هنوز بلد نیست برود.
اگر یک روز نباشد، خانه میلرزد. نه به خاطر دیوارهایش، به خاطر نبودِ تیری که سقف را نگه میداشت.
زندگی این خانواده به یک تار مو بند است، و ان تار، دست های اوست که هر روز، بی انکه کسی بگوید، گره هایش را باز میکند.
او الگو نیست؛ او معجزه است. اما کسی این را نمیگوید... جز وقتی که نیست.
🐚
دختر بزرگ خانواده؟ همان که اولین بار گریه کرد نه برای خودش برای دیگران. همان که شانه هایش زودتر از س
کسی که هیچوقت حق نداشت کودک باشد.
یاد گرفت لبخند بزند، حتی وقتی دلی پر از طوفان داشت.
که همیشه «قوی» بود، چون اگر قوی نبود، چه کسی قرار بود جای خالی را پر کند؟