آنالی عزیزم؛
به هنگام هنجارهای زندگی و اتفاق های ناگهانی، دست هایم را بگیر و بیا به سرزمین ستاره ها فرار کنیم. شاید آرامش آنجا بیشتر از زمین باشد . . .
آنالی عزیزم؛
اشک هایت را خودت پاک کن چراکه همه ی مرهم ها خودشان روزی زخم خواهند شد . . .
آنالی عزیزم؛
من هنگامی که از آدم ها ناراحت میشوم تماما سکوت میکنم و از آنها دور میشوم. شاید این وحشتناک ترین خصوصیت من است !
آنالی عزیزم؛
این روزها کسی را ندارم که شرح حال زندگی ام را برایش بگویم. پس در آینه خود را میبینم و سکوت میکنم. تماشا میکنم و میگذارم که این روزهای تلخ خودشان بروند پیکارشان ...
آنالی عزیزم؛
پس از سالهای متوالی، اکنون دریافتم که سخن گفتن از غم ها بیهوده است زیرا ما در کنارمان کسی را نداریم که همان غم را از سکوت و نگاهمان بفهمد!
آنالی عزیزم؛
استفاده از کلمات برای شرح حال آدمی سخت است،
آن هم وقتی که از درون دردی هست که انسان را به سکوت وامیدارد!
آنالی عزیزم؛
برای حرف زدن خیلی خسته ام. از حالا به بعد سکوت میکنم و تماشا، شاید آدمها به خودشان آمدند و از هجوم به روح و مغزم، دست برداشتند.
آنالی عزیزم.
این را به خاطر بسپار، که هیچ وقت، هیچ چیز پایدار نخواهد ماند. و انسان همواره باید آماده ی رها کردن و دل کندن باشد.