آنالی عزیزم؛
من هنگامی که از آدم ها ناراحت میشوم تماما سکوت میکنم و از آنها دور میشوم. شاید این وحشتناک ترین خصوصیت من است !
آنالی عزیزم؛
این روزها کسی را ندارم که شرح حال زندگی ام را برایش بگویم. پس در آینه خود را میبینم و سکوت میکنم. تماشا میکنم و میگذارم که این روزهای تلخ خودشان بروند پیکارشان ...
آنالی عزیزم؛
پس از سالهای متوالی، اکنون دریافتم که سخن گفتن از غم ها بیهوده است زیرا ما در کنارمان کسی را نداریم که همان غم را از سکوت و نگاهمان بفهمد!
آنالی عزیزم؛
استفاده از کلمات برای شرح حال آدمی سخت است،
آن هم وقتی که از درون دردی هست که انسان را به سکوت وامیدارد!
آنالی عزیزم؛
برای حرف زدن خیلی خسته ام. از حالا به بعد سکوت میکنم و تماشا، شاید آدمها به خودشان آمدند و از هجوم به روح و مغزم، دست برداشتند.
آنالی عزیزم.
این را به خاطر بسپار، که هیچ وقت، هیچ چیز پایدار نخواهد ماند. و انسان همواره باید آماده ی رها کردن و دل کندن باشد.
آنالی؛
🌿` و نامه هایتان به آنالی:
💌
آنالی عزیزم؛
شاید به جای انسان بودن، ترجیح میدادم درخت باشم. آیا تا به حال عاشق درختان شده ای..؟
☂
آنالی برایت مینویسد:
سلام عزیزِ مجنون، راستش من نیز چند باری سعی کردم به جای عاشقِ انسان بودن، درخت بیدی را دوست بدارم ولی درمیان گذاشتنِ احساسات با آدم ها بسیار متفاوت تر از بقیه ی موجودات است. گاهی متنفر میشوی در عین اینکه او را دوست میداری و گاهی او را نمیخواهی اما مصرانه تلاش میکنی برای به دست آوردنش. به نظرم همین خوشی و ناخوشی ها، همین شکست ها و لبخند ها زندگی را شگفت انگیز میکند. حالا ترجیحت با کدام است؟ انسان یا درخت؟!
آنالی عزیزم؛
گاهی فکر میکنم فاصله گرفتن نوعی درمان است
برای پایین آوردن انتظاراتی که بقیه از ما دارند، نظر تو چیست؟