eitaa logo
آنالی؛
68 دنبال‌کننده
43 عکس
1 ویدیو
0 فایل
[ آنالی: دارنده ی محبت ]
مشاهده در ایتا
دانلود
آنالی عزیزم؛ زندگی پر است از اتفاقات پیش بینی نشده.
آنالی عزیزم. این را به خاطر بسپار، که هیچ وقت، هیچ چیز پایدار نخواهد ماند. و انسان همواره باید آماده ی رها کردن و دل کندن باشد.
آنالی عزیزم؛ برای وصل، خونِ‌ دل خوردن ها لازم است!
آنالی؛
🌿` و نامه هایتان به آنالی:
💌 آنالی عزیزم؛ شاید به جای انسان بودن، ترجیح می‌دادم درخت باشم. آیا تا‌ به‌ حال عاشق درختان شده ای..؟ ☂ آنالی برایت مینویسد: سلام عزیزِ مجنون، راستش من نیز چند باری سعی کردم به جای عاشقِ انسان بودن، درخت بیدی را دوست بدارم ولی درمیان گذاشتنِ احساسات با آدم ها بسیار متفاوت تر از بقیه ی موجودات است. گاهی متنفر میشوی در عین اینکه او را دوست میداری و گاهی او را نمیخواهی اما مصرانه تلاش میکنی برای به دست آوردنش. به نظرم همین خوشی و ناخوشی ها، همین شکست ها و لبخند ها زندگی را شگفت انگیز میکند. حالا ترجیحت با کدام است؟ انسان یا درخت؟!
آنالی عزیزم؛ گاهی فکر می‌کنم فاصله گرفتن نوعی درمان است برای پایین آوردن انتظاراتی که بقیه از ما دارند، نظر تو چیست؟
آنالی؛
🌿` و نامه هایتان به آنالی:
💌 آنالی عزیزم؛ درست است که زخم‌ها دریچه گذر نورند، اما دیگر توان تحمل آنها را ندارم. ☂ آنالی برایت مینویسد: رنجورِ من؛ لطفا تاب بیاور چرا که هر رنجی را پایانی است و هردردی را نهایتی! پس صبوری کن تا خورشیدِ سرنوشتت طلوع کند. من مطمئنم زیبایی به زودی به سراغ زندگیت می‌آید :)
💌 آنالی عزیزم؛ طناب دلتنگی دور گردنم فشرده شده و دارد من را از پای در می‌آورد. گاهی با خود میگویم آیا فقط منم که ای اندازه دلتنگ میشوم؟ ☂ آنالی برایت مینویسد: دلتنگی یکی از هزاران احساسی است که خداوند درون جانِ آدمیان قرار داد تا قدرِ وصال را بدانند. تو در این دشتِ پر ستاره تنها نیستی، جهان پر است از دلتنگی. پس لطفا همدردی مرا از دور پذیرا باش🌿`
💌 آنالی عزیزم ؛ آنالیِ جهان من . . سلام و امید دارم که شب‌ت از نور باشد و قاصدک های ارزو . . تو هم آیا حس میکنی این روزها پا بر روی گلویمان گذاشته‌اند و دائما میفشارند به قصدِ جان ؟ کاش میشد هردو ، باهم ، بر روی سبزیِ چمن باغ بنشینیم و تو بگویی و‌من گوش کنم و من بگویم و تو گوش شوی. از تو میخواهم ای ماهِ شب های دیرگذر و سخت ، که بمانی و گوش شوی . که میدانی من محتاج نفس در جنگل اغوش توام . . ☂ سلام بر ذوقِ سبزیِ چشمانت به موقع خواندن این نامه. راستش عمیقا نیاز داشتم نامه ای به دستم برسد و مرا دعوت کند به دیداری در یک عصر پاییزی؛ پس با شوق سری تکان میدهم و دعوتت را با افتخار قبول میکنم. بیا در نیمه های امشب، بعد از ساعت دوازده، وقتی همه خوابیدند، یکدیگر را روی سیاره ی زحل ببینیم. آنجا را دوست دارم. مکانِ امنی است و برای خلوت خوب است چرا که میخواهم حواسم به این دنیا نباشد تا با خیالِ راحت بتوانم به کلماتت گوش دهم و متقابلا تسکین دهنده ی دردهایت باشم. پس منتظرت می‌مانم. لطفا به موقع بیا که چشمانِ من تابِ تحملِ انتظار را ندارد...
آنالی عزیزم؛ بیا و مرهمی شو برای زخم های بی‌شمارِ این شب هایم..
آنالی عزیزم؛ انگار این هوای پاییز را که استشمام می‌کنم، دلتنگی وارد ریه هایم می‌‌شود، به سمت قلب می‌رود، و در رگ هایم جاری میشود.
💌 آنالی عزیزم؛ در زیر درختی کفش‌دوزکی آرام خفته است و ماه قربان صدقه‌اش‌ میرود و ما همچنان به جان هم افتاده‌ایم و همدیگر را با کلمات و گلوله ها دار میزنیم. ☂ آنالی برایت مینویسد: عزیز دورم؛ اتفاقا چندی پیش من نیز دو کبوتر را دیدم که باهم اوج گرفته بودند و با بالهایشان میخواستند دنیا را فتح کنند. یادِ تو افتادم. عزیزِ من، خودت هم خوب میدانی که فقدانِ عشق در این روزهای پاییزی، چیز مطلوبی نیست؛ پس بیا جنگ با کلمات، طعنه ها و کنایه ها را کنار بگذاریم و دوباره همدیگر را دوست بداریم..!
آنالی؛
🌿` و نامه هایتان به آنالی:
💌 آنالی عزیزم ... آنالی روز های من؛ گوش شو و ساعتی صدای پرندگان را بشنو که اسرار جهان در آن ترانه‌ی صبحگاهی پنهان است و دستانت را همچو قاصدک در دستان باد بسپار و به یاد داشته باش که در طوفان ها باد ها خشمگین از کشتنند و تورا خواهند کشاند و خواهند تکه تکه کرد... اما من میرسم در ابتدای زوزه باد و نجاتت میدهم از قل و زنجیر طوفان های گمشده و تو پیدا میشوی در آغوشم و من ‌در چشمانت که آن هنگام، دیدار نام است... دیدار طولانی باد، بین قرارِ من و دست هایت و فکرهایم که آغشته به کلماتت.. ☂ آنالی برایت مینویسد: محبوبِ من؛ از دیدار میگویی و من تشنه تر میشوم برایِ آنگاه که آغوشت را میگشایی و مرا در بغلت میفشاری. اکنون که زیرِ انبوهی از غم ها غرق شده ام و حالا که قلبم تاریک شده است، من به دستان‌ِ پرمهرت، به رنگِ چشمانِ روشنت و به آغوشِ گرمت نیازمندم! پس لطفا "مرا وعده ی دیداری بده در یک صبح به بوسیدن دستهات..."