آنالی عزیزم؛
شب هایِ بلندِ بی تو، جنون آور است و من مجنونی شبگرد که تا صبح همه ی خیابان ها را با خیالت، قدم به قدم، طی میکنم و به بن بستِ منطق که میرسم، لال میشوم.
عزیزِ دورم؛ در انتهای جاده ی یک طرفه ی احساسم، انگار پیرمرد دوره گردی زندگی میکند که زیر لب مدام میگوید:
من و عشق و دل دیوانه بساطی داریم
عقل هی فلسفه می بافد و ما میخندیم!
آنالی عزیزم؛
با تمامِ توان عشق را در وجودم سرکوب و آن را به وقت مناسبتری موکول میکنم. شاید تا آن روز یخ قلبت باز شد و جوانه های عشق از آن شکوفه زدند...
آنالی عزیزم؛
امشب از نردبانی به سوی آسمان بالا رفتم و از روی ماه زمین را به نظاره نشستم. با کمال تعجب، از آن بالا نیز آدم ها غمگین و خاکستری رنگ به نظر میرسیدند. به راستی برای این همه غم چه باید کرد؟!
آنالی عزیزم؛
در زندگیام به چشم دیدم که حتی دوست داشتن هم از یاد آدم ها میرود ولی خاطرات تا ابد میمانند.
آنالی عزیزم؛
آوای محبت درونم، تبدیلِ به سکوت شده و چشمه ی احساساتم خشکیده است اما قلبم هنوز منتظر بازگشت توست چرا که جای تو را هیچچیزی جز "حضورت" نمیتواند پر کند!
آنالی عزیزم؛
فراقمان چونان شب یلدا طولانی و سخت شده،
به من بگو که آیا قصد بازگشت نداری؟!
آنالی عزیزم؛
به مردمک سیاهِ چشمانت قسم که تو راِ بهرِ عشق، از میان خیلِ عظیمِ آدمیان برگزیده ام. رواست تحمیل کردن انتظار و ندیدن و دلتنگی بر چون منی که عاشقانه دوستت دارد؟