آنالی عزیزم؛
در زندگیام به چشم دیدم که حتی دوست داشتن هم از یاد آدم ها میرود ولی خاطرات تا ابد میمانند.
آنالی عزیزم؛
آوای محبت درونم، تبدیلِ به سکوت شده و چشمه ی احساساتم خشکیده است اما قلبم هنوز منتظر بازگشت توست چرا که جای تو را هیچچیزی جز "حضورت" نمیتواند پر کند!
آنالی عزیزم؛
فراقمان چونان شب یلدا طولانی و سخت شده،
به من بگو که آیا قصد بازگشت نداری؟!
آنالی عزیزم؛
به مردمک سیاهِ چشمانت قسم که تو راِ بهرِ عشق، از میان خیلِ عظیمِ آدمیان برگزیده ام. رواست تحمیل کردن انتظار و ندیدن و دلتنگی بر چون منی که عاشقانه دوستت دارد؟
آنالی؛
🌿` و نامه هایتان به آنالی:
💌
آنالی عزیزم؛
متاسفم برای کسانی که پی در پی زندگی را ندیدند و روزهایشان را با ورق زدن گذشته سپری کردند و باز هم زندگی را ندیدند..!
☂
آنالی برایت مینویسد:
عزیزِ من؛ حرف شما متین است اما زندگی ما انسانها در مکان وزمان گره خورده؛ پس نمیتوانیم گذشته را رها کنیم و یا نادیده بگیریم. ما تنها میتوانیم گذشته را به عنوان یک تجربه بپذیریم و با آن کنار بیاییم چرا که در گذشته ماندن برای یک انسانی که لفی خسر هست فایده ای نخواهد داشت. پس به قول تو باید زندگی را همانطور که هست ببینیم و همانطور که هست زندگی کنیم:)
آنالی عزیزم؛
زمستان آمد و روحم از نشاط خاصی برخوردار است. زمستان را دوست دارم چون اکثر علایقم به این فصل ختم میشوند. رنگِ مورد علاقه ام که سفید است، برف و باران، ابرهای پشمکی، عطر گل نرگس، دیدن نَفَس کشیدن آدم ها در هوای سرد، شال گردن های بافتنی روی گردن آدم برفی، هیزم و سیب زمینی های سوخته زیر آتش، همه و همه را دوست دارم. اما باز هم خلاء درونی قلبم مدام تو را صدا میزند. انگار وقتی تو باشی زمستان صفای دیگری دارد. با این حال سعی میکنم تو را به فراموشی بسپارم ولی صبورانه ادامه میدهمت تا شاید در اردیبهشت، روی همان نیمکت همیشگی، کنار گل های یاس، باز هم همدیگررا ملاقات کنیم. من تا آن روز منتظرت میمانم..!