آنالی عزیزم؛
زمستان آمد و روحم از نشاط خاصی برخوردار است. زمستان را دوست دارم چون اکثر علایقم به این فصل ختم میشوند. رنگِ مورد علاقه ام که سفید است، برف و باران، ابرهای پشمکی، عطر گل نرگس، دیدن نَفَس کشیدن آدم ها در هوای سرد، شال گردن های بافتنی روی گردن آدم برفی، هیزم و سیب زمینی های سوخته زیر آتش، همه و همه را دوست دارم. اما باز هم خلاء درونی قلبم مدام تو را صدا میزند. انگار وقتی تو باشی زمستان صفای دیگری دارد. با این حال سعی میکنم تو را به فراموشی بسپارم ولی صبورانه ادامه میدهمت تا شاید در اردیبهشت، روی همان نیمکت همیشگی، کنار گل های یاس، باز هم همدیگررا ملاقات کنیم. من تا آن روز منتظرت میمانم..!
آنالی عزیزم؛
مغز و قلبم مدام در حال جدال است و وجدانم مرزهای دیوانگی را دریده است. دلم مرزهای ممنوعیت را رد کرده و حالا من مانده ام و زندگی در موقعیت های استرس زا که کشنده و جانکاه است. روزهایم را تماما میگذرانم، به امیدِ شکست دادنِ نا امیدی!
آنالی عزیزم؛
امروز روی یکی از صفحات دفترچه ام نوشتم:
ما شکسته بال بودیم ولی همچنان امید در بین
غم هایمان پرواز میکرد!
آنالی عزیزم؛
لبخند هایت برکت زندگی من است و چشم هایت روشنیِ روزِ من. گوش هایت پناهگاه امنِ من و دلت مکانی است مقدس برای اسکانِ غم ها و شادی هایم..
آنالی عزیزم؛
دلم میخواهد برایِ آخرین بار محکم در آغوشت بگیرم و بعد برای همیشه از زندگی ات بروم..!
آنالی عزیزم؛
ترس را کنار میگذارم و قلبت را لمس میکنم. عشق میورزم و عشق میگیرم. دلم برای دوست داشتن های پر هیجان تنگ شده بود..