آنالی عزیزم؛
من و تو شبیه به دو قطب مخالف آهنرباییم، شبیه آب و آتش، مثل دو خط موازی، یا شاید هم شبیه به نور و تاریکی. مرز مشترک میان من و تو، خیالات ماست؛ آنجا که تو به من فکر میکنی و قلب من پرتوهای افکارت را از فاصله های دور، حس میکند و تند تر میتپد. من هنوز دوست داشتنت را حس میکنم اما متاسفم که باید این دوست داشتن را در نطفه خفه کنم.
من به جان کندنی به سویت دویدم و تو سنگ های این جاده ی پر و پیچ خم را برایم کنار زدی. تو خود را به من رساندی و من برای دوست داشتنت خود را به آب و آتش زدم، غافل از اینکه ما خودمان آب و آتش بودیم...!
من تنها میتوانم مخاطب اهنگ هایی باشم که گوش میدهی، من میتوانم مخاطب غایب گفت و گوهای خیالی ات باشم، من میتوانم لیلایِ درون قصه هایی باشم که در آینده برای بچه هایت تعریف میکنی، ولی متاسفم که نمیتوانم کنارت باشم...!
آنالی عزیزم؛
برای رها کردنت بارها محبتت را در وجودم کشتم. بی فایده بود. من قدرت عشق را دست کم گرفته بودم!
آنالی عزیزم؛
من خودم را در گوشه ای دنج از منحنی لبخندت جاگذاشتهام؛ پس بخند تا بتوانم خود را پیدا کنم.
آنالی عزیزم؛
صمیمت بین من و تو ناشی از غم های مشترک مان است و من میترسم از روزی که هردو شاد باشیم.