آنالی عزیزم؛
صمیمت بین من و تو ناشی از غم های مشترک مان است و من میترسم از روزی که هردو شاد باشیم.
آنالی عزیزم؛
دیری است تو را ندیده ام و در آغوش نگرفته ام؛
راستش دلم برایت خیلی تنگ شده است..
آنالی عزیزم؛
دستاتو باز کن و دوباره بغلم کن. منِ خسته رو تو آغوشت جا بده و لبخند بزن. اجازه بده تا قبل از اینکه پاییز بیاد، من دوباره بهار رو احساس کنم.. لطفا بغلم کن!
آنالی عزیزم؛
غروب های اواخر شهریور شبیه پایان قصه ی من و توست. سنگین، دلگیر و طاقت فرسا...!