آنالی عزیزم؛
دستاتو باز کن و دوباره بغلم کن. منِ خسته رو تو آغوشت جا بده و لبخند بزن. اجازه بده تا قبل از اینکه پاییز بیاد، من دوباره بهار رو احساس کنم.. لطفا بغلم کن!
آنالی عزیزم؛
غروب های اواخر شهریور شبیه پایان قصه ی من و توست. سنگین، دلگیر و طاقت فرسا...!
آنالی عزیزم؛
پاییز است، هوا ابریست و جای تو بسیار خالی! من کنار همان بید مجنون، روی همان نیمکتِ پر خاطره نشسته ام و دفترچه ای که از تو به یادگار مانده را بازمیکنم و در یک صفحه سفید مینویسم:
کاش وقتی در پاییز دلم شبیه انارها میترکد کسی باشد که چسب زخمی بزند، مرهمی با خودش هدیه بیاورد و دوا کند این زخمهای کهنه و عمیقِ جانم را. کاش کسی از راه برسد، شبیه نسیم نوازشم کند و بگذارد این ابرِ کوچکی که در گلویم نهفته است، ببارد و کویر قلبم را آب پاشی کند. امید است در زمستان، لابهلای ترکهای قلبمان، نرگسی بروید و ما نیز شبیه برگهای زرد، مست شویم و روی خاکهای خیس خورده که بوی نم باران میدهد، تلوتلو بخوریم. کاش میشد این پاییز مست شویم و عاشق. کاش از عشق، کمی نیز نصیبِ دلِ ترک خوردهی ما میشد. کاش کسی میآمد و رخصت میداد که عاشق شویم، که به قول حضرت سعدی: "خوش تر از دوران عشق ایام نیست!"
زمان را از یاد بردم. دیرم شده است و علیرغم میل باطنیام باید بروم. اشک هایم کلمات را میبوسند و جای خالی ات، نبودنت را به من یاداوری میکند. زمزمه میکنم: "به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد.." و چنان میروم گویی که هرگز نبوده ام...!