آنالی عزیزم؛
میشناسمت،
از گذشته های دور، از زمان های قدیم؛
و چنان دوست دارمت،
که گویا عشق در برابر احساسم سجده میکند.
آنالی عزیزم؛
کاش آخرِ داستان من و تو، شبیه به پایان قصه هایی باشد که مادربزرگ در کودکی برایم میگفت؛ زیبا و پر از لبخند.
آنالی عزیزم؛
بالی بُگشا و دلت را دنبال کن
گر به من رسیدی، به خود مجال و فرصتی مده.
بیا فرار کنیم و میان ابرها گم شویم؛
به گمانم که ما در آسمان خوشبخت تریم!
آنالی عزیزم؛
در آن شبِ سردِ زمستانی، چشمانت شبیه تمامی شعرهایم غمگین بودند. انگار مژه هایت وزن و قافیهی درستی نداشتند و به سختی پلک میزدی.
من آمده بودم که شاعرانگی کنم، تو اما چشم فرو بستی و شعرهایم را نشنیدی!
و حالا، آخرین امیدم این است، که ای کاش، با دیدن تاریکیِ پشت پلک هایت، مرا به خاطر بیاوری!