آنالی عزیزم؛
دلم تنگ است برای یک گفتوگوی طولانی، در یک عصر زمستانی، که هوا سرد باشد و آسمان نیمه ابری. دلم لکزده برای وقتیکه عطر چایِ تازه دم، نوک بینیِ قرمز شدهات را نوازش میکند و تو چنان زیبا میخندی که در میانهی زمستان، غنچه ها میشکفند. بیشتر بخند عزیزم؛ تمام دارایی من خنده های توست. بیشتر بخند.
Alireza Ghorbani - سخاموزیکAlireza Ghorbani - Ham Gonah.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
خندههای تو مرا باز از این فاصله کشت؛
آنالی عزیزم؛
برای من و تو، فراق، یک وصلهی ناجور است. دوری زهر است و فاصله، باتلاقی ترسناک. دلتنگی برایمان سم است. انتظار مضر است و جدایی، ویرانکننده. چیزی که به من و تو میآید، آغوش است و وصال است و بوسهای ناگهانی بر روی پیشانی. به من و تو فقط و فقط عشق میآید و لاغیر.
آنالی عزیزم؛
گاهی با خودم فکر میکنم که نکند یک روز، خدا هم از دست ناله ها و گریههای همیشگیام خسته شود؟
آنالی عزیزم؛
رنج ها رشد دهندهاند و شادیهای کاذب، زمان را سرکوب میکنند و تو را راکد. امید را به زور در کولهپشتیات جای بده و مسیر را دنبال کن، تو برای خوشبختی آفریده شدهای.
آنالی عزیزم؛
در زمان های قدیم، گفته بودی که برای تولدِ شکوفهها میآیی؛ به انتظار بهار بمانم یا نه؟
آنالی عزیزم؛
دلتنگی زندگیام را فلج کرده و امانم را بریده اما چندان مهم نیست که در کنارم حضور نداری؛ زیرا من، در جهانی دیگر، با تو زندگی میکنم. آنجا با خیال راحت در آغوشت میگیرم، میبوسمت و صدایت میکنم و بلند میگویم: دوستت دارم.
آنالی عزیزم؛
دانههای برف از پشت پنجره سلام میکنند. شب است اما برف همه جا را روشن کرده. شبیهِ تو میماند. گفته بودم که سفیدی برف مرا یاد تو میاندازد؟ نگفته بودم.. آنروزها نمیدانستم که چقدر ناگفتهها زیادند و وقت کم!
آلبوم را ورق میزنم و نگاهت میکنم. کلاه و شالگردن نارنجی تو را دوست داشتنیتر از همیشه کرده و آن چشمهای سبزِ شرقیات، هنوز هم مرا به جنون میکشاند.
در حین جمع کردن آلبوم، عقلم به چشمهایم فرمان میدهد که دست از تماشایت بردارم. دل میخواهد پادرمیانی کند و حرف خودش را به کرسی بنشاند. خسته ام. میگذارم هرسه به جنگ ادامه دهند، دلم اما صلح را پیشنهاد میدهد.
چشمانم را میبندم، نفس عمیقی میکشم و آنروز را به خاطر میآورم. آنگاه که نوک بینیهایت از سرما یخ زده بود اما بازهم، با شوق ناشی از لذت، برفها را لمس میکردی و عاشقانه به تماشایشان مینشستی.
عقل دوباره تلنگر میزند. اینبار به حرفش گوش میدهم، فکر و خیال را تمام میکنم و به زیر پتوی پشمیای که آن را روز تولدم از تو هدیه گرفته بودم، میخزم. راستش باورم نمیشد، روزی بیاید که من به برف هم حسادت کنم!