آنالی عزیزم؛
در زمان های قدیم، گفته بودی که برای تولدِ شکوفهها میآیی؛ به انتظار بهار بمانم یا نه؟
آنالی عزیزم؛
دلتنگی زندگیام را فلج کرده و امانم را بریده اما چندان مهم نیست که در کنارم حضور نداری؛ زیرا من، در جهانی دیگر، با تو زندگی میکنم. آنجا با خیال راحت در آغوشت میگیرم، میبوسمت و صدایت میکنم و بلند میگویم: دوستت دارم.
آنالی عزیزم؛
دانههای برف از پشت پنجره سلام میکنند. شب است اما برف همه جا را روشن کرده. شبیهِ تو میماند. گفته بودم که سفیدی برف مرا یاد تو میاندازد؟ نگفته بودم.. آنروزها نمیدانستم که چقدر ناگفتهها زیادند و وقت کم!
آلبوم را ورق میزنم و نگاهت میکنم. کلاه و شالگردن نارنجی تو را دوست داشتنیتر از همیشه کرده و آن چشمهای سبزِ شرقیات، هنوز هم مرا به جنون میکشاند.
در حین جمع کردن آلبوم، عقلم به چشمهایم فرمان میدهد که دست از تماشایت بردارم. دل میخواهد پادرمیانی کند و حرف خودش را به کرسی بنشاند. خسته ام. میگذارم هرسه به جنگ ادامه دهند، دلم اما صلح را پیشنهاد میدهد.
چشمانم را میبندم، نفس عمیقی میکشم و آنروز را به خاطر میآورم. آنگاه که نوک بینیهایت از سرما یخ زده بود اما بازهم، با شوق ناشی از لذت، برفها را لمس میکردی و عاشقانه به تماشایشان مینشستی.
عقل دوباره تلنگر میزند. اینبار به حرفش گوش میدهم، فکر و خیال را تمام میکنم و به زیر پتوی پشمیای که آن را روز تولدم از تو هدیه گرفته بودم، میخزم. راستش باورم نمیشد، روزی بیاید که من به برف هم حسادت کنم!
آنالی عزیزم؛
بهارانِ من، حضورِ خوش یُمنِ توست؛ چرا که هردقیقه از کنارت بودن، خود عید است و تحویلِ حال.
آنالی عزیزم؛
وقتی که از جهان و آدمهایش خسته و دلسردم، آغوشِ تو امنترین مکان دنیاست.
آنالی عزیزم؛
گاهی اوقات پنهانی و از دور نگاهت میکنم و لبخند میزنم. از خدا ممنونم که عشق را به من هدیه داد.
آنالی عزیزم؛
من میدانم که در روزی از روزهای بهار، ناگهان عشق دقالباب میکند و تو او را به قلبت راه میدهی. درخشش مهتاب، جانت را تازه میکند و ماهیهای قرمزِ برکهی روحت، حباب هایی میسازند از جنس محبت. آن روز، تو هنوز غرق در ابهامی، غافل از اینکه عشق تمام وجودت را پر کرده. ناگهان کسی میآید و میشود تمام وجودت و یا میشود خودِ خودت. لطفا تا آن روز صبر کن.
آنالی عزیزم؛
یاد تو، مسببِ نشاطِ جانِ من است و دوست داشتنت، همهی آنچیزیست که در روزگار پررنجِ خویش، آرزویش میکردم.