هدایت شده از ℬlack snow
https://eitaa.com/Blcksnow/395
ممنون ،میدونی ،حالا یه جور دیگه بهش نگا میکنم
راستی ۱۵ سالمه ،اونجا که گفتم میخوام ترسناک به نظر بیام ،کلا اینطوریه که انگار میخوام به همه ثابت کنم خیلی بدم از همون بچگی هم اینطوری بود هر مریضی میشدم یا زمین میخوردم یا هرچی اصلا دوست نداشتم دل کسی برام بسوزه بجای اینکه مثلا بگم مریض شدم یا گریه کنم که زمین خوردم هی اخم میکردم و اعتراف نمیکردم و یا به خواهرم یا هرکسی که مهربونی میکردم و بهم میگفتن مهربون سریع میخواستم ثابت کنم که نیستم ....»
_
خوشحالم که حالا یکم دیدگاهت فرق میکنه.
عزیزدلم...راستش کاملا درکت میکنم و بهت حق میدم همچین رفتاری رو داشته باشی، جوری که انگار میخوای بگی من آدم خوبی نیستم و بی نقص هم نیستم ولی تو میخوای خودت باشی، اینطور نیست؟ ولی بازم با این رفتار یعنی خودت نیستی و میخوای به دیگران ثابت کنی که آدم بدی هستی ولی نیستی.این رفتار به خودت اسیب میزنه پرنسس. نه مثل توقع خوانوادت بی نقص باش نه اینطور وانمود به پر نقص بودن، خودت باش چون خودت از همه قشنگ تره و میتونی خیلی راحت تر زندگی کنی.
هدایت شده از ℬlack snow
...«انگار پشت یه دوربین دارم زندگی میکنم که باید ثابت کنم خیلی ترسناکم و تمام هدفم و اهداف واسه آینده همین شده و انگار زندگیم بدون این معنایی ندارند واقعا میخوام درستش کنم ولی نمیدونم چرا نمیشه،کلا آدم لجبازیم به علاوه اینکه میخوام ترسناک باشم باهمدیگه نمیزارن اینو نخوام هرکار و هدفی هم که واسه آیندم داره تبدیل شده به اینکه به اطرافیانم اینو ثابت کنم یا هرکار و هدفی که همین الانشم دنبال میکنم انگار فقط دنبال اینم که ببینم چه ممنوعه یا بد و عجیب به نظر میرسه که برم انجام بدم.به نظرت چیکار کنم
_
تو داری با پر نقص بودن از بی نقص بودنت فرار میکنی نه اینکه باهاش مقابله کنی، یه مدت با خودت خلوت کن و بشین فکر کن و از خودت سوال بپرس، اگر نظر دیگران برام مهم نبود چه کاری انجام میدادم؟ چطور رفتار میکردم؟ یه مدت کامل رو ریلکس کن و به جای توی جامعه بودن پیش خودت باش به خودت برس و از خودت مراقبت کن و با خودت مهربون باش.شروع کن به نوشتن حتی ژورنال انجام بده، همه افکارتو بنویس و احساستتو روی برگه های کاغذ خالی کن کاملا صادقانه. تو نه مجبوری بی نقص باشی نه پر نقص باید خودت باشی و برای خودت بودن باید خودت رو پیدا کنی و باید الگو های خودت رو پیدا کنی.این بی نقص بودن به دختر نازی مثل تو فشار اورده و کاملا حق داری بابت این رفتار پس نباید خودتو سرزنش کنی و باید باخودت مهربون باشی تا مسیر خودت رو پیدا کنی.
هر وقت خواستی صحبت کنی تردید نداشته باش، من هستم تا به حرفات گوش بدم راجب هر چی که بود.
هدایت شده از ℬlack snow
https://eitaa.com/Blcksnow/392 عزیزم اینکه خانوادت دوستت دارن ، پشتتن و بهت اهمیت میدن و اذیتت نمیکنن خیلی چیز خوبیه. من چیزی که خیلی وقتا حسرتش تو دلم مونده داشتنه یه خانواده خوبه ، خانواده ای که وقتی مشکلی پیش میاد کلی دعوا درست نمیکنن یا تقصیر رو گردن همدیگه نمیندازن و خشونتی توش نیست. قدرشونو بدون خب؟؟ :)
_
این حسرت خیلیاست عزیزم..
دختر نازمون قدر خانوادشو میدونه، فقط از بی نقص بودن خسته شده.
هدایت شده از ℬlack snow
نمیدونم ربطی داره به موضوع یا نه. در هر حال میخوام دو حرف متفاوت از هم بزنم و کمک میخوام.
من توی بچگیم، بدون این که بدونم چه اتفاقی میافته، از شوهر مامانم مورد آزار قرار گرفتم. گاهاً (بیشتر چند سال قبل) جسر این موضوع شدیدا ناراحت میشم. ولی اکثر وقتها هم بدنم سراسر از خشم و نفرت این موضوع پر هست. این که اون در ظاهر ، تظاهر میکنه به چیزی که نیست (با ایمانی) من رو به جنون میکشه. من نمیتونم با تراپیست صحبت کنم. و همینطور نمیخوام اعصاب و انرژیم رو سر اون حرومی هدر بدم. باید چیکار کنم؟ (ادامه)
_
درکت میکنم عزیزم:) این موضوع چیز ساده ای نیست که ازش بگذری، حتی اگر وانمود به فراموش کردن کنی و براش سوگواری کرده باشی هم گاهی برمیگردی به گذشته و بابتش ناراحت میشی. این آدم ها همیشه ادعای با ایمانی میکنن(چه ایمانی واقعا؟)، باید بدونی که تقصیر تو نبود فرشته هوم؟تو یه دختر کوچولوی ناز بودی فقط. میدونم که چند سال گذشته ولی نمیتونی با مامانت در میون بزاری؟ اگر نتونی به هر دلیلی قابل درکه ولی این آدم نباید الان توی زندگیت باشه اونم با نقاب ایمان.اگر میتونی هنوزم دیر نشده برای گفتن،اگر توی بچگی بهت اسیب زده ازش به هیچ عنوان بعید نیست همین الان هم اینکارو کنه.
برای حال و روحیه ات باید بگم کاملا ازش فاصله بگیر و نزار بهت نزدیک بشه و اگر هنوزم یه سری ازار ها وجود داره باید باهاش محکم برخورد کنی ولی گفتی توی بچگیت بوده. میدونم اون دختر کوچولو چه حسی داشته و وقتی الان بهش فکر میکنی چه حسی داری عزیزدلم. حق داری که عصبی میشی وقتی میبینش که اون داره بی گناه و بدون اینکه کسی بدونه ازادانه زندگی میکنه ولی تو ناراحتی سراغت میاد هنوزم. میدونم عصبی میشی از اینکه میخوای همه چهره ی واقعیشو ببینن. من توی موقعیتت نیستم که کامل بتونم راهنماییت کنم، اگر میتونی با مادرت در میون بزاری واقعا خیلی خوب میشه ولی اگر نمیشه هم اشکال نداره دختر، مهم اینه حال تو خوب باشه.
تو تنها نیستی و هر وقت که بخوای میتونی باهام صحبت کنی عزیزم.
هدایت شده از ℬlack snow
(ادامهاش)
و موضوع دوم. من توی اعتقاداتم گیر کردم.
من نمیخوام توی پوشش مشخصی باشم. میخوام طرز پوششی داشته باشم که خودم میخوام. اما شخصیتهایی (افرادی) هستن که من شدیداً اون ها رو مورد احترام، ارزشمند، آگاه و عاقل میدونم. و اونها به چیزی سفارش میکنن که مخالف با طرز فکر منه.
به نظرت من الان توی اعتقادات پوچ و تحمیل شدهی دیگرانم؟ و این که اون شخصیت هارو دانا میدونم، بخاطر محیطیه که توش رشد کردم؟
_
خوشگل تو توی اعتقادات خودت گیر نکردی توی اعتقادات دیگران گیر کردی.
اگر با طرز پوششی که تو میخوای مخالفن احتمالا افراد دانایی نیستن، چون فرد دانا توی چیزی که بهش ربط نداره دخالت نمیکنه.بله پرنسسی مثل شما داره به خاطر محیطی که توش رشد کرده افراد اشتباهی رو دانا میدونه چون دارن باعث میشن توی اعتقاداتی که برای خودش نیستن گیر کنه.
هدایت شده از ℬlack snow
https://eitaa.com/Blcksnow/385
میو میو من برگشتم شبنم خانمممممم
اول از همه اینکه خیلی شک دارم به خودم اینکه من کی هستم؟ چی میخوام و واسه چی تلاش میکنم؟ طبیعتا هرروز واسه خواسته هام درس میخونم و خیلی وقت ها بابت خواسته هام گریه میکنم اما خیلی وقتا ته وجودم هنوز شکاکم و مطمئن نیستم. شاید تحمل این رو ندارم که یه اشتباه دیگه رو تکرار کنم و کل زندگیم رو سرش هدر بدم. از یه طرف دیگه میدونم نوجوانیم هیچ وقت قرار نیست تکرار بشه و خب توی این شرایط خودت میدونی که داریم چطوری می گذرونیم:(((( بقیشو توی پیام
از بزرگ شدن میترسم واقعا. همیشه همه چیز درباره ی نوجوونی بود. ولی خب کو؟ من چیزی جز استرس و باقی مشکلات روانی نمی بینم. نمیخوام همون چرخه ی پرت و پرت رو طی کنم. من برای چیز بیشتری به دنیا اومدم چیز خیلی بیشتری. چیزای خیلی متفاوتی از زندگیم میخوام. هیچ معنی ای نداره هرروز خدا یه روتین ثابت رو انجام بدم و فقط دنبال درآمد ثابت باشم. من برای این به دنیا اومدم و اینقدر سختی کشیدم که پشت میز کار بشینم؟ همیشه متنفر بودم و چیز بیشتری میخواستم ولی نمیدونم چطور به دستش بیارم. من متفاوتم. ادامش پیام بعدییی
و برای واقعی من روانی ام جدی یک ماه بود با عذاب وجدان درس نخوندن دست و پا می زدم و حتی وقتی کتاب درسی میذاشتم جلوم رسما فلج میشدم و نمیتونستم دستامو تکون بدم و کتاب رو بردارم اما امشب طلسم شکست و برای ده دقیقه تونستم بخونمشنمیدونی چقدر خوشحال بودم احساس میکردم هنوز زندهام که بالاخره تونستم باهاشحتیبرای۱۰ دقیقهمقابله کنم و بعدشم ازافسردگی رو به دیوانگی بودم کهتصمیم گرفتمباباسفنجی نگاهکنمویکساعتبعدمنخوشحالترینآدم کرهی زمین بودم چرا؟چونبالاخره یه قدمی برداشتم و برای خوشحالیم کاری
_
هدایت شده از ℬlack snow
میو میو خوشگل خانم.
اینکه میپرسی کی هستی و برای چی تلاش میکنی و میدونی هدف از زندگی پشت میز نشتن و حقوق ثابت نیست، بعنی تو میخوای واقعا زندگی کنی و معنی زندگی خودتو پیدا کنی. اینکه شکاکی عادیه ما حتی وقتی از خواسته امون مطمئنیم گاهی تردید میکنیم و از خودمون میپرسیمد این چیزیه که من واقعا میخوام؟. تو یه نوجوونی عزیزم حق داری که اشتباه کنی و درستش اینه که اشتباه کنی ولا توی بزرگسالیت اشتباه ها بدتری میکنی.اره بزرگسالی ترسناکه خیلی ولی همه ما بلاخره باید باهاش روبرو بشیم و بهتره حالا بدون فکر کردن و استرس از اینده بتونیم از نوجوونی مون حداقل استفاده رو ببریم تا حسرتی نمونه. درسته تروماها و رفتار ها و خواسته های ما به نوجوونی برمیگرده ولی همه چیز هم نیست.وضعیت ما واقعا اصلا مناسبی نیست و نوجوونی کردن خیلی سخته ولی حداقل کاری که میتونیم برای خودمون انجام بدیم اینه سعی کنیم از چیزهای کوچیک لذت ببریم و خودمون به خودمون کمک کنیم و وقتمون رو صرف چیزهایی کنیم که دوست داریم مثل باباسفنجی ای که دیدی و بابتش انقدر خوشحال شدی، همه ی ما قراره بعد نوجوونیمون خیلی حسرت ها داشته باشیم ولی این به معنی تباه شدن ما نیست. داری یکم زیادی به خودت سخت میگیری عزیزم، تو میخوای چیز هایی بیشتری داشته باشی و زندگی رو واقعا زندگی کنی. کاملا حق هم داری ولی زندگی کردن یعنی لذت بردن حتی از چیزهای کوچیک و در لحظه زندگی کردن اونم پر از نقص. ولی زندگی کردن حتی توی جامعه ی ما داره با کمالگرایی معنی میشه، باید با همه متفاوت باشی، هر روزت خاص باشه، تماما از زندگیت لذت ببری و بلابلابلا. زندگی کردن اینه با تموم نقص ها بتونی از کوچیک ترین ها لذت ببری و نه استرس اینده و نه غصه ی گذشته رو داشته باشی. خوبه که تونستی ۱۰ دقیقه بخونیش و میتونی کم کم بیشتر کنی و این پیشرفت خوبیه برای یه ماه درس نخوندن. باب اسفنجی دیدن کار بزرگی نیست ولی تو کار بزرگی کردی که باهاش قدم برای خوشحالیت برداشتی.
به خودت فشار نیار پرنسس میدونم به تمام چیزهایی که میخوای میرسی و همه ی اینایی که داری تجربه میکنی مسیرته که به مقصد میرسونتت، خط داستانی مد نظر همه قرار نیست همیشه توی نوجوونی اتفاق بیفته، تقریبا هیچکس.
هدایت شده از ℬlack snow
و اینکه شبنم خانوم مرسی که به حرفای ما گوش میدی و راستی ممبرای خوشگل و دیوای چنل اگه بهم بخندید شب میام تو خوابتونا سعی کنید برید باب اسفنجی نگاه کنید و خودتونو مثل من برای مدتی خوشحال کنید
_
فداتشم من دختر ناز، دخترای خوشگل اینجا کسی رو قضاوت نمیکنن و بهش نمیخندن.
هدایت شده از ℬlack snow
https://eitaa.com/Blcksnow/404 وای خاله تو بینظیری ،خیلی خوشحالم که جزو ۶۴ نفر خوشانسیم که کانالت رو داره :))))
_
منم خیلی خوشحالم که پرنسسی مثل تو رو دارم.
هدایت شده از ℬlack snow
https://eitaa.com/Blcksnow/401 (جوابمه) :))) . بله میدونم ناز . بنظرم خانواده ی خوب داشتن حق همه اس . اگر ادم خانواده خوب نداشته باشه تا ابد یه سری تروماها باهاش هستن . اون دختری که گفت توسط شوهرِ مادرش آزار دیده ، درکت میکنم که چقدر آسیب دیدی :) بزرگسال هایی که بلد نیستن بچه بزرگ کنن و علاوه بر این به بچشون آسیب هم میزنن ، فکر میکنن بچشون بزرگ میشه تموم اینا یادش میره ولی من جدی میگم که یک سری خاطرات از ۴ تا ۶ سالگی یادمه و هربار یه خاطره جدید یادم میاد کلی اورثینک میکنم :)))
_
حسرت زندگی کسی رو خوردن درست نیست چون همه سختی های زندگی خودشون رو دارن که پشت لبخند هاشون پنهانش کردن. همه ما تروما های زندگی خودمون رو داریم)):
هدایت شده از ℬlack snow
https://eitaa.com/Blcksnow/405
خیلی احساس خوبی دارم از اینکه باهات راجب این مسئله صحبت کردم. فقط نمیدونم که چطور حالم رو خوب کنم.
و این که اون اشخاص، در اطراف من نیستن. شخصیت هایی هستن که توی تاریخ وجود داشتن.
_
حلا که نمیتونی با تراپیست صحبت کنی باید خودت حال خودت رو خوب کنی. یه دوره ی درمان بزار برای خودت که زیاد هم نباشه که خسته بشی ولی طوری که خودت رو تخلیه کنی، ژورنال کن و شروع کن بنویس این واقعا میتونه در حد تراپیست درمان کننده باشه، بدون هیچ پرده ای با خودت صحبت کن کاملا صادقانه. خوبه که اگر فرد خیلی امنی داری وقتی برات سخت شد باهاش صحبت کنی ولی اگر نداری هم اشکالی نداره. باید هوای دختر کوچولوی درونت رو داشته باشی اون ترسیده بشین ریلکس کن و چشماتو ببند کودکیت رو تصور کن و بخواه ازش باهات صحبت کنه انگار دو شخص متفاوت هستید،اگر گریه کرد یا فریاد زد از خشم صداشو بشنو و بهش اطمینان بده که تو براش امنی و درکش میکنی اگر خواستی گریه کنی جلوی خودت رو نگیر. میدونم که گذشته ولی اگر درمان نشه مدام برمیگرده و حتی اگر درمان بشه بازم برمیگرده خاطراتت و احساستت ولی شدتش خیلی کمتره.بعد این اتفاق ناخودآگاه امنیت درونیت رو از دست میدی و احساس ناامنی داری، تو برای خودت امن باش با اینکار که خودت رو سرزنش نکنی و با خودت مهربون باشی برای دختر کوچولوی درونت امن باش. به خودت برس به خواسته ها و ارزوهای بچگیت عمل کن و بزار اولویتت همیشه خودت باشی تا به ارامش و حال خوبی که میخوای برسی.
فرقی نداره که در اطراف یا در تاریخ باشه نباید اجازه بدی اعتقادات دیگران بهت تحمیل بشه.اعتقاد خودت رو انجام بده پرنسس.
هدایت شده از ℬlack snow
الان باید چیکار کنم؟الان داری چیکار میکنی ؟هدفت ،هدفمون از زندگی چیه ؟وقتی دیگه عقده ایی یا چیزی که با تمام وجود میخوای رو دیگه نخوای یا دیگه باید و نباید برات نباشه چیکار باید بکنی ؟
_
کاش یکم واضح تر مفهوم حرفات رو میگفتی:))
قرار نیست همه هدف مشابهی داشته باشن، باید بتونیم توی مسیر زندگیمون هدف خودمون رو پیدا کنیم. قرار نیست تا آخر عمر دنبال یه چیز باشی قراره تغییر کنه و عادیه که فکر کنی الان باید چیکار کنم؟ قرار نیست کاری کنی باید منتظر چیزی که دوباره تورو جذب کنه بمونی. ما خیلی باید و نباید توی زندگیمون داریم که یه سری هاشون برای خودمه یه سری ها برای دیگران.اگر نباشن اون موقع خودت باید فکر کنی حالا میخوای چیکار کنی.