eitaa logo
🌸رمان آنیا🌸
110 دنبال‌کننده
29 عکس
1 ویدیو
1 فایل
سلام به کانال آنیا خوش اومدی من اینجام @Aydash1 کانال تبلیغات کپی؟نه دخترای کانال من کپی نمیکنن
مشاهده در ایتا
دانلود
لف ندین کیوتام 🥺⭐ آنیا حالش خوب نیست میشه لف ندین
سلام 👋🏻 من زهرا هستم 🤍 اینجا هر روز کلی چیزای کیوت منتظرته! 🧸 🎥 کلیپ‌ های کیوت 🖼 پروفایل‌ های اختصاصی 💖 عکس‌ های فانتزی 🎀 والپیپر و ایده‌ های قشنگ ✨ و کلی سورپرایز جذاب... آیدی مالک 👇🏻 @Fayanova لینک کانال 👇🏻 https://eitaa.com/MahShab_ir
ایده برا خوشگلاسیون گوشیت نداری ⁉️🥲💘 خاصترین بکگراندای گوشی و استیکر رو اینجا میتونی پیدا میکنی🦄💅 https://eitaa.com/sdzgfydu🏞 -⭐️- ورود به جزیره دخترای خاص𖤐𓂃‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خوبی😙🖐🏻 - نه اصلا خوب نیستم🙁 عهه چراا🥺 - نیاز به یه تراپی نیاز دارم🤨 میخوای بهت یه کانال معرفی کنم😉 که خود تراپی هست🤔 - آره ممنون🙏🏻 توی این کانال :❤️🌹 کلیپ های ایده🎨 کاردستی🎗 موسیقی آرام بخش🏙 کلیپ ورزشی💪🏻 آنباکس🎀 کلیپ خنده دار🎥😂 چیدمان💍 خوشمزه جات🍧 کلیپ غذا🍱 ولاگ و.....📷 - وایی چقدر زیاد میشه لینکش رو بدی من هم عضو شم ممنون ❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دلــــــــ🎀ــــــبری دخــــــــ🧸ـــــــترانه https://eitaa.com/sgtnikndwbi این هم لینکش🙌 ممنون مرسیییی🙏
دخترا بریم پارت بعدی رو بزارم و با هم بخونیم
ادامه داستان "رمز گمشده‌ی شهر زیرین": فصل ۱: نقشه و هشدار پدربزرگ تابستان بود و گرمای هوا در روستای "کوهسار" بیداد می‌کرد. آراد، با موهای ژولیده و چشمانی که همیشه به دنبال کشف چیزی جدید می‌گشت، در انبار پدربزرگش، "آقا یوسف"، غرق در دنیای وسایل قدیمی بود. بوی خاک و چوب نم‌کشیده، خاطرات زیادی را برایش زنده می‌کرد. آقا یوسف، با کوله‌باری از تجربه‌های باستان‌شناسی، حالا گوشه عزلت گزیده و تنها همدمش، کتاب‌های قدیمی و نوه‌اش آراد بود. در میان انبوهی از صندوق‌های چوبی، آراد به صندوقی کهنه و قفل شده برخورد. کنجکاوی‌اش اوج گرفت. با کمی تلاش، قفل زنگ‌زده را باز کرد و درون آن، زیر لایه‌ای از پارچه‌های قدیمی، یک طومار چرمی را پیدا کرد. طومار به طرز عجیبی سنگین بود و وقتی آن را باز کرد، نقشه‌ای فرسوده و پر از نمادهای ناآشنا نمایان شد. خطوطی پیچیده، دایره‌هایی با نشانه‌های خورشید و ماه، و مسیری که به یک نقطه مرکزی با عنوان "قلب سایه" ختم می‌شد. "این چیه آقا یوسف؟" آراد با هیجان نقشه را به پدربزرگ نشان داد. آقا یوسف که مشغول مطالعه کتابی قدیمی بود، با دیدن نقشه، عینکش را از چشم برداشت و با نگرانی به آن خیره شد. رنگ از رویش پرید و دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد. "این... این نقشه نباید پیدا می‌شد، آراد. این لعنت شده است!" پدربزرگ با صدایی خفه گفت. "این نقشه به شهر زیرین تعلق دارد. شهری که افسانه‌ها می‌گویند توسط محافظان سایه نگهبانی می‌شود. من سال‌ها پیش سعی کردم آن را پیدا کنم، اما... اما چیزی در آنجا هست که نباید با آن بازی کرد. بسیاری به دنبال آن رفتند و هرگز برنگشتند." آراد که تا به حال پدربزرگش را اینقدر آشفته ندیده بود، کمی ترسید، اما کنجکاوی‌اش همچنان شعله‌ور بود. "محافظان سایه؟ شهر زیرین؟ پدربزرگ، این‌ها فقط افسانه‌اند!" "نه، آراد. بعضی افسانه‌ها ریشه‌ای در حقیقت دارند. قول می‌دهی از این نقشه دور بمانی؟" پدربزرگ با اصرار پرسید. آراد سر تکان داد، اما در دلش می‌دانست که نمی‌تواند از این راز بزرگ چشم‌پوشی کند. نقشه را پنهان کرد و تصمیم گرفت به تنها کسی که می‌توانست به او اعتماد کند، یعنی سارا، دوست صمیمی و همکلاسی باهوشش، ماجرا را بگوید. سارا، دختری با موهای کوتاه و عینکی که همیشه پشت لپ‌تاپش پنهان بود، در رمزگشایی و استفاده از تکنولوژی یک نابغه به حساب می‌آمد. او می‌توانست به آراد در کشف راز این نقشه کمک کند. فصل ۲: سارا و رمزگشایی اولیه آراد با عجله به خانه سارا رفت. سارا در حیاط کوچک خانه‌شان، مشغول برنامه‌نویسی روی لپ‌تاپش بود. "آراد! چی شده؟ مثل جن‌زده‌ها می‌دوی!" سارا با دیدن هیجان آراد، لبخندی زد. آراد نفس‌نفس‌زنان، ماجرای نقشه و هشدار پدربزرگ را تعریف کرد و نقشه را از کیفش بیرون آورد. سارا با دقت به نقشه نگاه کرد. انگشتانش روی خطوط و نمادهای عجیب آن حرکت می‌کرد. "این نمادها... به نظر آشنا میان. فکر کنم مربوط به یکی از تمدن‌های باستانی این منطقه باشن که خیلی کم در موردشون اطلاعات داریم." سارا با چشمان براق گفت. "بذار یه نگاهی تو دیتابیس‌های آنلاین بندازم. شاید چیزی پیدا کنم." سارا با سرعت عجیبی شروع به جستجو در اینترنت کرد. آراد با بی‌قراری کنارش ایستاده بود. پس از حدود یک ساعت، سارا با هیجان فریاد زد: "پیداش کردم! این زبان مربوط به تمدن 'آتار' هست. یک تمدن گمشده که گفته میشه در کوه‌های زاگرس زندگی می‌کردن و دانش فوق‌العاده‌ای داشتن. اما نکته اینجاست که این نقشه ناقصه. یک بخش مهم از اون وجود نداره." سارا به نقطه‌ای روی نقشه اشاره کرد که با یک نماد ناقص مشخص شده بود. "برای اینکه بتونیم این نقشه رو کامل بخونیم، به یه 'قطعه گمشده' نیاز داریم. کتاب‌های قدیمی می‌گن این قطعه، یک لوح سنگی کوچک هست که در 'معبد آتار' پنهان شده. معبدی که در اعماق جنگل 'سیاه کوه' قرار داره." چشمان آراد از هیجان برق زد. "جنگل سیاه کوه؟ این یعنی ما باید بریم اونجا؟" سارا لبخندی شیطنت‌آمیز
ادامه داستان "رمز گمشده‌ی شهر زیرین": فصل ۳: سفر به جنگل سیاه کوه سارا لبخندی شیطنت‌آمیز زد: "دقیقاً! اگه می‌خوایم راز این شهر زیرین رو کشف کنیم، باید به جنگل سیاه کوه بریم. اما آسون نیست. جنگل سیاه کوه به خاطر پوشش گیاهی انبوه و مسیرهای پیچیده‌اش معروفه. تازه، افسانه‌های محلی هم از موجودات عجیب و غریب و تله‌های باستانی حرف می‌زنن." آراد که حالا دیگر تمام ترسش از هشدارهای پدربزرگ از بین رفته بود، با هیجان گفت: "پس چی منتظریم؟ باید آماده بشیم!" آن‌ها شروع به برنامه‌ریزی کردند. کوله‌پشتی‌هایشان را با آب، غذای کنسروی، چراغ قوه، قطب‌نما، کیت کمک‌های اولیه و البته لپ‌تاپ و پاوربانک سارا پر کردند. سارا همچنین یک پهپاد کوچک با دوربین با کیفیت بالا آورد تا بتوانند از بالا مسیر را رصد کنند. پدربزرگ آراد درگیر کارهای روزمره‌اش بود و متوجه غیبت آن‌ها نشد. صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب، آراد و سارا راهی جنگل سیاه کوه شدند. هوای صبحگاهی خنک و دلپذیر بود، اما با ورود به عمق جنگل، نور خورشید کم‌رنگ شد و سایه‌های بلند درختان کهن، فضایی مرموز و کمی ترسناک ایجاد کرد. مسیر پر از چالش بود. رودخانه‌های کوچک و خروشانی که باید از آن‌ها عبور می‌کردند، صخره‌های لغزنده و پر از خزه که بالا رفتن از آن‌ها نیاز به احتیاط فراوان داشت، و شاخ و برگ‌های انبوهی که دید را محدود می‌کرد. سارا با استفاده از GPS و نقشه‌های ماهواره‌ای در لپ‌تاپش، مسیر را پیدا می‌کرد، در حالی که آراد با چابکی خود، موانع فیزیکی را از سر راه برمی‌داشت. در طول مسیر، آن‌ها با حیات وحش متنوعی روبرو شدند؛ پرندگان رنگارنگ، سنجاب‌های بازیگوش و حتی رد پای حیواناتی بزرگ‌تر که باعث می‌شدند کمی نگران شوند. یک بار، در حال عبور از یک دره باریک، ناگهان صدای خش‌خش بلندی از میان بوته‌ها شنیدند. آراد سریعاً چوب دستی‌اش را بالا برد، اما سارا با خنده گفت: "آراد، آروم باش! فقط یه گراز وحشی بود." فصل ۴: معبد آتار و تله‌های باستانی پس از دو روز پیاده‌روی سخت و پرمخاطره، بالاخره به منطقه‌ای رسیدند که نقشه‌های سارا نشان می‌داد معبد آتار در آنجا قرار دارد. در میان انبوه درختان، سازه‌ای سنگی و نیمه‌ویران نمایان شد که با خزه و گیاهان رونده پوشیده شده بود. معبد، با ستون‌های عظیم و کنده کاری‌های عجیب و غریب، شکوهی باستانی داشت که آراد را به شدت تحت تاثیر قرار داد. ورودی معبد، دهانه‌ای تاریک بود که به نظر می‌رسید قرن‌هاست کسی وارد آن نشده. بوی نم و خاک، به همراه هوایی سنگین و راکد، به مشام می‌رسید. سارا پهپادش را به داخل فرستاد تا مسیر را بررسی کند. تصاویر روی صفحه لپ‌تاپ نشان می‌داد که راهرویی طولانی و پر از تله‌های باستانی در انتظار آن‌هاست. "آراد، مراقب باش. اینا تله‌های لیزری نیستن، اما به نظر می‌رسه تله‌های مکانیکی هستن. سنگ‌هایی که از سقف می‌افتن، یا تیغه‌هایی که از دیوار بیرون میان." سارا با جدیت گفت. آن‌ها با احتیاط وارد معبد شدند. اولین تله، مجموعه‌ای از پله‌های سنگی بود که برخی از آن‌ها با فشار وزن فعال می‌شدند و باعث ریزش سنگ از سقف می‌شدند. آراد با دقت فراوان، با استفاده از چوب دستی‌اش هر پله را امتحان می‌کرد. سارا نیز با نور چراغ قوه و مشاهده دقیق، به او کمک می‌کرد. پس از عبور از چند تله خطرناک، به اتاقی دایره‌ای شکل رسیدند که در مرکز آن، سکویی سنگی قرار داشت و روی آن، حفره‌ای به شکل لوح گمشده دیده می‌شد. اما لوح آنجا نبود. در عوض، روی دیوارها، نمادهایی حکاکی شده بود که به نظر می‌رسید یک معما را تشکیل می‌دهند. "این معما رو باید حل کنیم تا لوح ظاهر بشه." سارا با هیجان گفت. "اینا نمادهای ستاره‌شناسی تمدن آتار هستن. فکر کنم باید ترتیب سیارات رو بر اساس طلوع و غروب خورشید در یک تاریخ خاص مرتب کنیم." آن‌ها ساعت‌ها درگیر حل معما شدند. با استفاده از دانش سارا در نجوم و اطلاعاتی که از کتاب‌های پدربزرگ آراد به یاد داشت، بالاخره توانستند نمادها را به ترتیب صحیح بچینند. با آخرین حرکت آراد، صدای غرش عمیقی از زیر سکو به گوش رسید و سپس، سکو به آرامی بالا آمد و لوح سنگی کوچک و زیبایی که به دنبالش بودند، نمایان شد. لوح با حکاکی‌های ظریف و مرموز، درخشش خاصی داشت. آراد با
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادامه داستان "رمز گمشده‌ی شهر زیرین": فصل ۵: رمزگشایی نهایی و دروازه پنهان آراد با دستان لرزان لوح سنگی را برداشت. سطح آن صاف و خنک بود و نمادهای حکاکی شده روی آن، زیر نور چراغ قوه می‌درخشیدند. سارا سریعاً آن را کنار نقشه اصلی گذاشت. لوح دقیقاً در جای خالی نقشه قرار گرفت و با آن یکپارچه شد. با اتصال لوح، خطوط جدیدی روی نقشه ظاهر شد و نمادهای قبلی نیز معنای واضح‌تری پیدا کردند. "ببین! این خطوط جدید، مسیر نهایی رو نشون می‌دن!" سارا با هیجان فریاد زد. "و این نمادها... اینا مختصات دقیق یک غار مخفی رو مشخص می‌کنن! غاری که در دامنه شمالی کوه 'سایه' قرار داره." آراد به نقشه خیره شد. "پس 'قلب سایه' همون شهر زیرینه که پدربزرگ ازش حرف می‌زد. و محافظان سایه..." "شاید همون کسانی باشن که این شهر رو ساختن و ازش محافظت می‌کنن." سارا حدس زد. "حالا که نقشه کامل شده، باید سریع‌تر به اون غار بریم." آن‌ها با احتیاط از معبد خارج شدند و مسیر جدید را در پیش گرفتند. راه بازگشت به سمت کوه سایه، شیب‌دار و دشوار بود. باد سردی شروع به وزیدن کرد و ابرها آسمان را پوشاندند. به نظر می‌رسید طبیعت هم می‌خواست آن‌ها را از ادامه مسیر منصرف کند. پس از چند ساعت پیاده‌روی، در دامنه کوه سایه، به صخره‌ای عظیم و خاکستری رسیدند. نقشه نشان می‌داد که ورودی غار باید جایی در همین حوالی باشد، اما هیچ دهانه‌ای دیده نمی‌شد. صخره کاملاً یکدست به نظر می‌رسید. "عجیبه... نقشه اینجا رو نشون می‌ده، ولی هیچ ورودی نیست." آراد با ناامیدی گفت. سارا با لپ‌تاپش شروع به اسکن منطقه کرد. "نقشه یه چیز دیگه هم می‌گه... 'دروازه پنهان، با نوای خورشید گشوده شود.' این یه معمای دیگه است." آراد به اطراف نگاه کرد. "نوای خورشید؟ یعنی چی؟" ناگهان، سارا متوجه چیزی شد. "ببین آراد! این سنگ‌ها!" او به مجموعه‌ای از سنگ‌های بزرگ اشاره کرد که به طرز عجیبی در کنار هم قرار گرفته بودند. روی یکی از سنگ‌ها، نمادی شبیه به خورشید حکاکی شده بود. "فکر کنم اینا یه نوع پازل صوتی یا ارتعاشی باشن." آن‌ها شروع به بررسی سنگ‌ها کردند. با فشار دادن نماد خورشید، صدای بم و کوتاهی از سنگ به گوش رسید. سارا به سرعت متوجه شد که هر سنگ، صدای متفاوتی تولید می‌کند. "اینا مثل نت‌های موسیقی هستن! باید یه ملودی خاص رو باهاشون اجرا کنیم." با استفاده از راهنمایی‌های نقشه و کمی آزمون و خطا، آراد و سارا توانستند ترتیب صحیح فشار دادن سنگ‌ها را پیدا کنند. با آخرین فشار، یک ملودی کوتاه و مرموز در فضا پیچید. ناگهان، با غرش عمیقی، بخش عظیمی از صخره شروع به حرکت کرد. سنگ‌های عظیم به آرامی به کنار رفتند و دهانه‌ای تاریک و عظیم، ورودی به دنیای زیرین، نمایان شد. هوایی سرد و مرطوب از داخل غار به بیرون می‌وزید که بوی خاک و سنگ‌های قدیمی را با خود داشت. فصل ۶: شهر زیرین و محافظان سایه آراد و سارا با دهان باز به دهانه غار خیره شدند. این بزرگترین کشف زندگی‌شان بود. با چراغ قوه‌هایشان، وارد غار شدند. راهرویی طولانی و شیب‌دار، آن‌ها را به اعماق زمین هدایت می‌کرد. دیوارها با سنگ‌هایی صیقلی پوشیده شده بودند و حکاکی‌های ظریفی روی آن‌ها دیده می‌شد که با نور چراغ قوه می‌درخشیدند. پس از مدتی پیاده‌روی، راهرو به فضایی عظیم و شگفت‌انگیز باز شد: یک شهر زیرزمینی! سازه‌های سنگی عظیم و باشکوه، با معماری که فراتر از هر چیزی بود که تا به حال دیده بودند، در تاریکی خودنمایی می‌کردند. ستون‌های بلند، پل‌های سنگی که از روی گودال‌های عمیق عبور می‌کردند، و سازه‌هایی که به نظر می‌رسید نوعی تکنولوژی پیشرفته باشند. در مرکز شهر، یک سازه هرمی شکل بزرگ قرار داشت که از آن نوری آبی‌رنگ و ملایم ساطع می‌شد و فضای شهر را روشن می‌کرد. "باورم نمیشه... این واقعیه!" آراد با هیجان نجوا کرد. ناگهان، سایه‌هایی بلند و متحرک در اطراف سازه هرمی شکل ظاهر شدند. آن‌ها موجوداتی بلند قامت و باریک بودند، با اندامی که به نظر می‌رسید از نور و سایه ساخته شده باشد. هیچ چهره مشخصی نداشتند، اما حضورشان قدرتمند و مرموز بود. این‌ها همان "محافظان سایه" بودند که پدربزرگ از آن‌ها حرف می‌زد. محافظان سایه به آرامی به سمت آراد و سارا حرکت کردند. هیچ صدایی از آن‌ها شنیده نمی‌شد، اما حضورشان حس یک
ادامه داستان "رمز گمشده‌ی شهر زیرین": فصل ۷: مواجهه با محافظان سایه محافظان سایه به آرامی به سمت آراد و سارا حرکت کردند. هیچ صدایی از آن‌ها شنیده نمی‌شد، اما حضورشان حس یک قدرت باستانی و غیرقابل درک را به فضا می‌بخشید. آراد و سارا از ترس خشکشان زده بود. نه می‌توانستند فرار کنند و نه می‌توانستند حرفی بزنند. سایه‌ها آن‌ها را احاطه کردند و به نظر می‌رسید که در حال بررسی آن‌ها هستند. یکی از محافظان، که به نظر می‌رسید رهبرشان باشد، دستش را به سمت آراد دراز کرد. دستش نه جامد بود و نه مایع، بلکه حالتی بین این دو داشت، شبیه به توده غلیظی از دود. آراد انتظار داشت که آسیبی ببیند، اما به جای آن، حس عجیبی از آرامش و ارتباط به او دست داد. در لحظه‌ای، هزاران تصویر و احساس در ذهنش جرقه زد: تصاویری از تمدن آتار، از ساخت این شهر، از هدف محافظان و از راز بزرگ در قلب شهر. سارا که شاهد این اتفاق بود، با نگرانی به آراد نگاه می‌کرد. ناگهان، همان محافظ سایه، دستش را به سمت سارا نیز دراز کرد. سارا ابتدا مقاومت کرد، اما کنجکاوی و حس اعتمادی که از آراد به او منتقل شد، باعث شد که اجازه دهد. او نیز همان تجربه را داشت؛ موجی از اطلاعات و احساسات که ذهنش را پر کرد. پس از لحظاتی که به نظر ابدیت می‌رسید، محافظان سایه دستانشان را عقب کشیدند. آراد و سارا نفس عمیقی کشیدند. ترسشان فروکش کرده بود و جای خود را به درکی عمیق و شگفت‌انگیز داده بود. "اونا... اونا قصد آسیب رسوندن ندارن." آراد با صدایی آهسته گفت. "اونا محافظن. محافظ این شهر و چیزی که در قلبشه." سارا سر تکان داد. "اونا تمدن آتار رو ساختن. اونا موجودات انرژی هستن که از خودشون آگاهی دارن. اونا نه از جنس ما هستن و نه از دنیای ما." محافظان سایه به نظر می‌رسیدند که حرف‌های آن‌ها را می‌فهمند. یکی از آن‌ها به سمت سازه هرمی شکل در مرکز شهر اشاره کرد. نوری که از آن ساطع می‌شد، حالا شدت بیشتری گرفته بود. فصل ۸: راز قلب سایه آراد و سارا به سمت سازه هرمی شکل حرکت کردند. محافظان سایه آن‌ها را همراهی می‌کردند، اما فاصله‌ای را رعایت می‌کردند که نشان از احترام و اعتماد بود. با نزدیک شدن به هرم، گرمای ملایمی را احساس کردند و نور آبی‌رنگ، روشن‌تر و درخشان‌تر شد. در مرکز هرم، یک کریستال عظیم و درخشان قرار داشت. کریستال با رنگ‌های آبی و بنفش می‌درخشید و انرژی عظیمی از آن ساطع می‌شد. این همان "قلب سایه" بود؛ منبع انرژی پنهان که محافظان سایه از آن محافظت می‌کردند. "این... این یه منبع انرژی بی‌پایانه!" سارا با چشمان گرد شده گفت. "با این میشه دنیا رو متحول کرد! میشه برق تولید کرد، بیماری‌ها رو درمان کرد، حتی سفر به فضا رو آسون‌تر کرد." آراد اما حس دیگری داشت. او در طول ارتباط با محافظان سایه، تصاویری از استفاده‌های نادرست از این انرژی را دیده بود. تصاویری از جنگ، تخریب و نابودی. "ولی این انرژی می‌تونه خطرناک هم باشه. اگه دست آدم‌های اشتباه بیفته، می‌تونه دنیا رو نابود کنه." محافظان سایه با حرکات سرشان، حرف آراد را تأیید کردند. آن‌ها از طریق ارتباط ذهنی، به آراد و سارا توضیح دادند که قرن‌ها پیش، تمدن آتار از این انرژی برای پیشرفت‌های بزرگ استفاده می‌کرد. اما طمع و قدرت‌طلبی برخی از آن‌ها، باعث شد که نزدیک بود این انرژی را برای جنگ و سلطه به کار ببرند. محافظان سایه، که موجوداتی از جنس انرژی خالص بودند و وظیفه تعادل و محافظت را داشتند، مجبور شدند شهر را پنهان کرده و از این انرژی محافظت کنند تا زمانی که بشریت به بلوغ کافی برای استفاده مسئولانه از آن برسد. آن‌ها به آراد و سارا نشان دادند که چگونه می‌توانند این انرژی را مهار کرده و از آن به نفع بشریت استفاده کنند، اما در عین حال، خطرات آن را نیز گوشزد کردند. کریستال، نمادی از قدرت و مسئولیت بود. فصل ۹: انتخاب سرنوشت آراد و سارا در مقابل کریستال ایستاده بودند و به عظمت و قدرت آن خیره شده بودند. تصمیمی که باید می‌گرفتند، بسیار مهم بود. آیا این راز بزرگ را برای جهان فاش می‌کردند و خطر سوءاستفاده از آن را به جان می‌خریدند؟ یا آن را برای همیشه در شهر زیرین پنهان نگه می‌داشتند و بشریت را از فرصت‌های بی‌نظیر آن محروم می‌کردند؟ "ما نمی‌تونیم این رو از دنیا پنهان کنیم، آراد." سارا با جدیت گفت. "این خیلی بزرگه. می‌تونه زندگی میلیون‌ها نفر رو نجات بده، سیاره رو نجات بده. ما باید راهی پیدا کنیم که با مسئولیت‌پذیری