eitaa logo
🌸رمان آنیا🌸
106 دنبال‌کننده
34 عکس
1 ویدیو
1 فایل
سلام به کانال آنیا خوش اومدی من اینجام @Aydash1 کانال تبلیغات کپی؟نه دخترای کانال من کپی نمیکنن
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حتماً! از این به بعد از کلمه "قسمت" یا "پارت" استفاده می‌کنم. --- عنوان: راز گلدان لبخند پارت اول: بذر اولین لبخند لیلا دختری پرشور و کنجکاو بود، با موهای بلند و فرفری که همیشه در باد می‌رقصید و چشمانی که مثل دو تیله‌ی براق، دنیا را کشف می‌کردند. او عاشق گل‌ها بود، اما نه هر گلی. لیلا عاشق گل‌هایی بود که خودش می‌کاشت، از دانه‌ی کوچک تا شکوفه‌ی زیبا. یک روز، مادربزرگش که زنی مهربان و باحکمت بود، به او یک گلدان سفالی قدیمی داد. گلدان ساده بود، اما روی آن یک لبخند کوچک حک شده بود که انگار همیشه به لیلا چشمک می‌زد. مادربزرگ گفت: "لیلا جان، این گلدان یک راز دارد. هر دانه‌ای که در آن بکاری و با قلبت از آن مراقبت کنی، نه تنها رشد می‌کند، بلکه به تو چیزی بیشتر از یک گل زیبا می‌دهد." لیلا با هیجان گلدان را گرفت. او یک دانه گل آفتابگردان را در آن کاشت. هر روز، با دقت به آن آب می‌داد، گلدان را در آفتاب می‌گذاشت و حتی با آن حرف می‌زد. "زود باش جوانه بزن، دوست من!" می‌گفت و لبخند می‌زد. روزها گذشت. دانه جوانه زد، ساقه بلند شد و برگ‌های سبز پهن شدند. اما لیلا متوجه چیز عجیبی شد. هر بار که او با دلسوزی و مهربانی از گلش مراقبت می‌کرد، لبخند روی گلدان کمی پررنگ‌تر می‌شد و لیلا احساس می‌کرد که قلبش پر از شادی و آرامش می‌شود. یک روز، یکی از دوستان لیلا به نام سارا، که همیشه کمی حسود بود، آمد و گفت: "گلدان تو که خیلی معمولی است! گل‌های باغ ما خیلی زیباترند." لیلا کمی ناراحت شد، اما به جای دعوا، با مهربانی به سارا توضیح داد که چقدر از این گل مراقبت کرده است. در همان لحظه، لبخند روی گلدان کمی درخشان‌تر شد و لیلا احساس کرد که اعتماد به نفسش بیشتر شده است. چند روز بعد، لیلا در مدرسه نمره‌ی بدی گرفت. او خیلی غمگین بود و وقتی به خانه برگشت، مستقیم به سراغ گلدانش رفت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. او کنار گلدان نشست و از غم خود گفت. در کمال تعجب، لبخند روی گلدان شروع به درخشش کرد و نوری ملایم از آن ساطع شد. لیلا احساس کرد که غم از دلش رخت بربسته و امید به او بازگشته است. او تصمیم گرفت بیشتر تلاش کند. بالاخره، گل آفتابگردان لیلا شکوفا شد. گلبرگ‌های زرد روشن و مرکز قهوه‌ای آن، مثل خورشید کوچکی در اتاق می‌درخشید. لبخند روی گلدان حالا به اوج درخشش خود رسیده بود و لیلا احساس می‌کرد که قوی‌ترین و شادترین دختر دنیاست. او به سراغ مادربزرگ رفت و گفت: "مادربزرگ، من راز گلدان لبخند را فهمیدم! هر بار که من با مهربانی، صبر، اعتماد به نفس و امید با گل رفتار می‌کردم، گلدان به من انرژی خوبی می‌داد و قلبم را شاد می‌کرد. این گلدان به من یاد داد که خوبی‌های خودم را در خودم پیدا کنم." مادربزرگ لبخندی زد و گفت: "درست است لیلا جان. این گلدان فقط یک تکه سفال نیست. این گلدان آینه‌ای از قلب تو است. هر چه بیشتر عشق، مهربانی و تلاش در آن بگذاری، بیشتر رشد می‌کنی و درونت زیباتر می‌شود. زیبایی واقعی، نه در ظاهر، بلکه در کارهایی است که با قلبت انجام می‌دهی و در نوری است که از درون تو می‌تابد." لیلا گلدان لبخند را در کنار پنجره‌اش گذاشت و هر روز، با هر لبخند و هر کار خوبی که انجام می‌داد، به یاد می‌آورد که چگونه می‌تواند زیبایی و قدرت درونی خودش را پرورش دهد، درست مثل یک گل آفتابگردان درخشان. --- پارت دوم: بذر دوستی لیلا حالا دختری نبود که فقط به گل‌هایش لبخند بزند. او لبخند گلدان را در قلبش احساس می‌کرد و این باعث می‌شد که لبخند خودش هم واقعی‌تر و از ته دل باشد. او فهمیده بود که هر بار که با مهربانی با کسی رفتار می‌کند یا تلاشی برای بهتر شدن می‌کند، آن لبخند درونی‌اش درخشان‌تر می‌شود. یک روز، معلمشان پروژه‌ای گروهی به آن‌ها داد. لیلا با دختری به نام آیدا هم‌گروه شد. آیدا دختری ساکت بود و همیشه تنها می‌نشست. لیلا قبلاً زیاد به او توجه نکرده بود، اما حالا با یادآوری درس گلدان لبخند، تصمیم گرفت با آیدا با مهربانی رفتار کند. وقتی برای انجام پروژه دور هم جمع شدند، آیدا خیلی خجالتی بود و ایده‌ای نمی‌داد. لیلا می‌توانست عصبانی شود و خودش همه کار را انجام دهد، اما به یاد لبخند گلدان
ادامه داستان "راز گلدان لبخند" پارت دوم: بذر دوستی (ادامه) ...اما به یاد لبخند گلدان افتاد. او با صبوری گفت: "آیدا، نظرت چیه؟ هر ایده‌ای داری بگو، حتی اگر فکر می‌کنی کوچک است." آیدا با تردید شروع به صحبت کرد. او ایده‌هایی داشت که بسیار خلاقانه بودند، اما از ترس قضاوت، آن‌ها را پنهان کرده بود. لیلا با هیجان از ایده‌های آیدا استقبال کرد و او را تشویق کرد. هر بار که آیدا لبخندی می‌زد یا با اعتماد به نفس بیشتری صحبت می‌کرد، لیلا احساس می‌کرد که لبخند گلدان در قلبش گرم‌تر می‌شود. آن‌ها با همکاری هم، پروژه‌ی فوق‌العاده‌ای ساختند. وقتی معلم از آن‌ها تعریف کرد، آیدا برای اولین بار جلوی همه لبخند زد. آن لبخند، برای لیلا زیباترین گل دنیا بود. او فهمید که کمک به دیگران برای شکوفایی، حتی از کاشت یک دانه گل هم لذت‌بخش‌تر است. بعد از آن روز، آیدا دیگر تنها نبود. او و لیلا دوستان صمیمی شدند. آیدا به لیلا کمک می‌کرد تا در درس‌هایش قوی‌تر شود و لیلا به آیدا کمک می‌کرد تا صدای خود را پیدا کند و نترسد. لیلا حالا می‌دانست که راز گلدان لبخند، فقط در کاشت گل نیست. این راز در کاشت "بذرهای مهربانی" در دل دیگران است. هر بذر مهربانی که می‌کاشت، نه تنها به رشد دیگران کمک می‌کرد، بلکه باعث می‌شد باغ درون خودش هم پر از گل‌های زیبا و رنگارنگ شود. او هر روز با لبخند گلدانش زندگی می‌کرد و این لبخند، راهنمای او در ساختن دنیایی زیباتر، هم برای خودش و هم برای اطرافیانش بود. --- پارت سوم: باغچه شکرگزاری با گذشت زمان، لیلا و آیدا بزرگ‌تر شدند. آن‌ها هنوز هم بهترین دوستان بودند و همیشه به یکدیگر کمک می‌کردند. لیلا هر روز به گلدان لبخندش نگاه می‌کرد. حالا دیگر نه فقط یک گل آفتابگردان، بلکه گلدان‌های کوچک دیگری هم اطراف آن چیده بود که هر کدام نمادی از یک خاطره خوب یا یک درس مهم در زندگی‌اش بودند. یک روز، لیلا متوجه شد که با وجود تمام شادی‌ها و موفقیت‌ها، گاهی اوقات فراموش می‌کند که چقدر خوشبخت است. گاهی اوقات به چیزهایی که نداشت فکر می‌کرد، نه به چیزهایی که داشت. لبخند روی گلدان لبخند، کمی کم‌رنگ‌تر به نظر می‌رسید. او به سراغ مادربزرگ رفت و نگرانی‌اش را تعریف کرد. مادربزرگ با لبخندی مهربان گفت: "لیلا جان، حتی زیباترین باغ‌ها هم نیاز به مراقبت دارند. گاهی اوقات، علف‌های هرز نگرانی و نارضایتی رشد می‌کنند. برای از بین بردن آن‌ها، باید بذر شکرگزاری بکاری." لیلا گیج شد. "شکرگزاری؟ چطور؟" مادربزرگ یک دفترچه کوچک و یک خودکار به او داد و گفت: "هر شب، قبل از خواب، سه چیزی را که بابت آن‌ها شکرگزار هستی، در این دفترچه بنویس. می‌تواند یک چیز کوچک باشد، مثل لبخند یک دوست، یا یک چیز بزرگ، مثل سلامتی‌ات." لیلا شروع کرد. شب اول نوشت: "۱. خورشید گرم امروز. ۲. خندیدن با آیدا. ۳. غذای خوشمزه‌ای که مامان پخت." شب دوم نوشت: "۱. شنیدن صدای پرندگان. ۲. کمک کردن به یک همکلاسی. ۳. داستان جالبی که خواندم." هر بار که لیلا چیزی را می‌نوشت، احساس می‌کرد که نوری گرم در قلبش روشن می‌شود. او متوجه شد که چقدر چیزهای خوب در زندگی‌اش وجود دارد که قبلاً به آن‌ها توجه نمی‌کرده است. لبخند روی گلدان لبخند دوباره درخشان شد و حتی درخشان‌تر از قبل! حالا تمام گلدان‌های کوچک اطراف آن نیز انگار می‌درخشیدند. لیلا فهمید که شکرگزاری، مثل آب و نور خورشید برای گل‌هاست. هر چه بیشتر شکرگزار باشی، باغچه قلبت پربارتر و زیباتر می‌شود. او یاد گرفت که شادی واقعی، در داشتن همه چیز نیست، بلکه در دیدن و قدردانی از چیزهایی است که از قبل داری. این درس، او را به دختری قوی‌تر، شادتر و آرام‌تر تبدیل کرد که نه تنها به دیگران کمک می‌کرد تا شکوفا شوند، بلکه همیشه باغچه شکرگزاری خودش را نیز آبیاری می‌کرد. پایان این داستان آموزنده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نام داستان : آنیا پارت : ۱۸ با هر گاز کیک مغزم به دنیای شیرین و شکلاتی عبور می‌کرد زمان زیادی گذشته بود بچه ها رفته بودن تازه برام کیک و خوراکی هم خریده بودن اما من عاشق شکلات بودم اما تا حالا شکلات مارک و خالص رو نخورده بودم و تنها کسی که از اونا داشت خواهرم بود که بهم نمی‌داد و با دست‌زدن به جعبه منو سرخ و کبود می‌کرد و من عادت کرده بودم و یک روز مامان برام خرید و دیگه دنبال شکلاتاش نرفتم البته مارک نبود ار اون بنجلا بود اما مامان حسابی زدم تا قبول کنم البته مامانم همیشه به خواهر بزرگم دقت می‌کرد من لباس نداشتم و مجبور بودم لباس های کهنه و پاره آبلیمو بپوشم مثل سیندرلا همیشه با خودم میگفتم خوش به حال سیندرلا حداقل عشقشو پیدا کرد و باهاش ازدواج کرد و ملکه شد حالا مت چی یک بدبخت آواره که خدمتکار خونس البته تعریف از خود نباشه بلاخره خونه خدمتکار میخواد مامانم که اصلا و ابدا نباید دست بزنه دستاش کثیف و پوست پوست میشه آخه چرا من حالا فقط این نیست میگه دارم یادت میدم وقتی بزرگ شده پولتو تو جیبت نگه دار نده به خدمتکار مثل من آخه مامان گلم تو که بلد نیستی منم خدمتکار خونتم پس چرا بهم پول نمیدی به خدا زندگی منو ببین زندگی دوستامو بگیر همشون تو قصر زندگی میکنن حالا من کجا زندگی میکنم تو یک دخمه و خرابه که تازه یک اتاق داره که از اون خراب تره حالا مال کیه مال منه واقعا نمیدونم چیکار کنم
نام داستان : آنیا پارت ۱۷ حالا شانس خوب ما سرم گیج رفت و دخترا به خصوص ایملی منو گرفت و بردن داخل خونه رفتیم داخل اتاق و من نه می‌شنیدم نه میدیدم نه حرف میزدم اما انگار میگفتن خوبی چیزی لازم داری شاید این ها توهم های من بود اما انگار دخترا لباسنو در آوردن و عوض کردن من مثل مجسمه سرد و سفت بودم نمیدونم چرا اما به احتمال زیاد کار زیمز بوده اما بدنم هر لحظه سرد تر میشد و پوستم مثل کچ سفید و دون دون شده بود که این عادیه چون من با آب سرد مشکل دارم اما چه بلایی داره سرم میاد خدا میدونه با تمام این تصاویر گشنم بود که معده کوچیک داشت معده بزرگمو میخورد از کنار تخت یک کیک برداشتم و خوردم هیچ کس بغیر از خودم از این موضوع خبر نداره چون بیشتر وقت ها یا بهتره بگم همیشه با مامانم و بابام قهرم و یک یا دو روز یا خودمو تو اتاق بستری میکنم و بیرون نمیام یا درو قفل میکنن و من بدبخت و گشنه بی غذا و آواره بدون کسی داخل اتاقم که تنها کسیه که دوستش دارم دوستم داره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱.باشه ۲.چشم اول باید همه رائ بدن بعد اگر لیا بیشترین رائ رو اورد داستانشو میزارم ۳.واقعا خیلی هم خوب ببینم آخر نظر سنجی چی میشه ۴.ممنون به خاطر نظر قشنگت عسلم
۱. باشه ممنون به خاطر نظر قشنگ ۲.ممنونم باشه ۳.ممنون چشم حتما عکس هارو درست میکنم و میزارم
از وقتی بـٰا این آنلایـــن شـٰاپ اکسِسوری آشنـٰا شـدم،دیگـه پولَمو بـه خِنزل پِنـزلای مغـٰازه سـَرکوچمون نمیدم!! 🫧🙅🏻‍♀🤓 با نصف قِیـــــمت بهتریـــن و با کیفیــت تریــن اکســـسوری‌ دستــساز رو موجــود داره🛒🪄 • 𝐣𝐨i‌𝘯𝘂𝑆 : 𝑮𝒂𝒍𝒆𝒓𝒊𝒊 𝑨𝒍𝒇𝒂 ⋆𐙚 اَکسِـــسوری هآی اینجآ... انگاری از دل پیــــنترست اومده🌀💘Ꮺ . بزن رو پیـــوستن پشیمون نمیشی قشنگم🍒𝜗𝜚