eitaa logo
🌸رمان آنیا🌸
111 دنبال‌کننده
38 عکس
1 ویدیو
1 فایل
سلام به کانال آنیا خوش اومدی من اینجام @Aydash1 کانال تبلیغات کپی؟نه دخترای کانال من کپی نمیکنن
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. باشه ممنون به خاطر نظر قشنگ ۲.ممنونم باشه ۳.ممنون چشم حتما عکس هارو درست میکنم و میزارم
از وقتی بـٰا این آنلایـــن شـٰاپ اکسِسوری آشنـٰا شـدم،دیگـه پولَمو بـه خِنزل پِنـزلای مغـٰازه سـَرکوچمون نمیدم!! 🫧🙅🏻‍♀🤓 با نصف قِیـــــمت بهتریـــن و با کیفیــت تریــن اکســـسوری‌ دستــساز رو موجــود داره🛒🪄 • 𝐣𝐨i‌𝘯𝘂𝑆 : 𝑮𝒂𝒍𝒆𝒓𝒊𝒊 𝑨𝒍𝒇𝒂 ⋆𐙚 اَکسِـــسوری هآی اینجآ... انگاری از دل پیــــنترست اومده🌀💘Ꮺ . بزن رو پیـــوستن پشیمون نمیشی قشنگم🍒𝜗𝜚
سلام خوبی +هنوزم موهاتو رنگ میکنی -آره چطور مگه +مگه نمیدونی گالری دلوین -چی +بدون اینکه موهات خراب بشه و مواد شیمیایی موهاتو خراب کنه موهاتو با یک و چند گیره رنگی و خوشگل میکنه -حتما قیمتش خیلی گرونه من میرم موهامو رنگ کنم +کجا نه نرو قیمتش یک سوم بازاره و رنگ کردنه تازه هم خرید حضوری هم پست هم دارن هر روز پسته و تازه غیر از اینا کلی چیز دیگه هم دارن که اونا هاهم قیمتشون مناسبه -چنلش کجاست زود بگو منم سفارش بدم +باشه این پایینه زود عضو شو و سفارش بده تا تموم نشده https://eitaa.com/GalleryDELVlN
🌸رمان آنیا🌸
سلام خوبی +هنوزم موهاتو رنگ میکنی -آره چطور مگه +مگه نمیدونی گالری دلوین -چی +بدون اینکه موهات خر
دخترا عضو شین خیلی باحاله من خودم خریدم ازشون ۶ساله دارم نه خراب شده نه آسیبی دیده
اینجا تازه قصه جادویی شروع میشه دنیای قشنگ 🧁 Fairyland با خانواده ما همیشه شاد و جادویی بمون 🦋 منتظر حضور پر مهرتون هستیم ✨ https://eitaa.com/fairylandd اگه دلت میخواد دنیای پینترستی رو از نزدیک ببینی و حس کنی انگار داخل اون دنیا زندگی میکنی بیا و عضو کانال شو میدونم که دلت میخواد 😉🔮
نام داستان : آنیا پارت ۱۹ درکل حداقل مریلی هست سگ وفادارم که خیلی بامزه مثل خودم خیلی هم لوس اما باید این هارو فراموش کنم و به آینده فکر کنم اگر ۱۸ سالم بشه میرم از همشون شکایت میکنم اما فقط ۱۲ سالمه از این بهتر نمیشه دارم دیوونه میشم بهتره مثل دیوونه ها نباشم و برم شنا کنم اما حال ندارم دیگه باید چیکار کنم که نکردم اما من با همه این ها باید خوش حال باشم که با جیمز قهرم چقدر خوب خدایا ممنونم _آنیا مامان کجایی بیا بیرون ما اومدیم ×آنیا بابا بیا بیرون برات بستنی خریدم نکنه میخوای همشو خودم بخورم با بی میلی بلند شدم و لبخندی زدم و رفتم از پله ها پایین و گفتم : آخ جون بستنی زود تر میگفتی تا قاشق گردم تو بستنی و خوردم مامان گفت : آنیا نمیدونی آقای پرلر با پسرش قهر بود انگار پسرش نیومده بود اما آخرش به نامش زد اما آخه چرا به اون پسرش نداد ×آره واقعا عجیبه +خوب به ماچه _حداقل به نام تو یا خانواده ما میزد چرا باید به اون پسراش بده آخه ×عزیزم برای چی باید به نام آنیا بزنه منم سرس تکون دارم و حرف بابا رو تعید کردم _معلومه دیگه دختر من به این خوبی با کمالات اصلا میدم خدمتکاری بکنه تو خونشون +مامان تو منو چی فرض کردی خدمتکارت مامان خدمتکاریتو کردم اما چرا خونه اون یارو با اون پسرای داغونش چرا من خودت برو اگر انقدر پول برات مهمه _دختره ی نفهم آقای پرلر دومن پسراش خیلی هم معدب هستن سومم من دختر برای چی بزرگ کردم میدونی چقدر خرجت کردم باید صد برابر اون پول رو برگردونی تازه قیافه هم نداری به بابات رفتی مثل خواهرت نیستی ×یعنی میگی من زشتم باشه من زشتم اما دخترم نه اون خوشگل ترین دختر یک نگاهی کرد و گفت اون خوشگل ترین دختر تو خونمونه از تو بهتره _ اگر من صورتم خراب شده به خاطر توئه منو پیر کردی مرد خوب فکر کنم امروزم همه قهر باشیم خوب من تصمیم میگیرم برم داخل اتاق بستنی مو بخورم و فیلم ببینم البته با کلی مشکل که ازشون بر میام البته فکر کنم این دفعه باید اینجوری باشه با قدم های آروم رفتم بالا اما ای داد قافل مامانم منو دید و گفت : کجا با این عجله تنبه نمیخوای بشی فکر کردی فراموش میکنم آب دهنمو قورتش دادم و جلوش خم شدم و گفتم مامان به خدا ببخشید من حالم خوب نیست امروز من کلی کمک پسر آقای پرلر کردم داشت میمرد از درد
🌸رمان آنیا🌸
سلام خوبی +هنوزم موهاتو رنگ میکنی -آره چطور مگه +مگه نمیدونی گالری دلوین -چی +بدون اینکه موهات خر
دخترا عضو شین از طرف من تخفیف دارین تازه رمان آنوشا رو و آنیا رو برای کسایی که عضو باشن یک روز زود تر میفرستم ببینم چند نفر از این فرصت استفاده میکنن
ادامه داستان "راز گلدان لبخند" پارت چهارم: طوفان و ریشه‌های قوی سال‌ها گذشت و لیلا به دوران نوجوانی رسید. او حالا دختری با اعتماد به نفس، مهربان و باهوش بود که دوستان زیادی داشت و همیشه آماده کمک به دیگران بود. گلدان لبخندش، حالا در اتاقش روی میزی بزرگ‌تر قرار گرفته بود و اطراف آن پر از گل‌ها و گیاهان کوچک دیگری بود که هر کدام نماد یک خاطره، یک دوستی، یا یک درس زندگی بودند. دفترچه شکرگزاری‌اش هم پر از نوشته‌های امیدبخش بود. اما زندگی همیشه آفتابی نیست. یک روز، لیلا با یک چالش بزرگ روبرو شد. او برای یک مسابقه علمی مهم در مدرسه انتخاب شده بود، مسابقه‌ای که می‌توانست آینده تحصیلی‌اش را تغییر دهد. لیلا تمام تلاشش را کرد، شب‌ها بیدار ماند، کتاب‌ها را خواند و آزمایش‌های زیادی انجام داد. او مطمئن بود که بهترین عملکرد را خواهد داشت. اما روز مسابقه، لیلا ناگهان بیمار شد. تب داشت و نمی‌توانست تمرکز کند. با قلبی شکسته، مجبور شد از مسابقه کناره‌گیری کند. او احساس ناامیدی شدیدی می‌کرد. تمام تلاش‌هایش به باد رفته بود. لبخند روی گلدان لبخند، در نظرش مات و بی‌روح می‌آمد و حتی دفترچه شکرگزاری‌اش هم نمی‌توانست او را آرام کند. او فکر می‌کرد که دیگر به اندازه کافی خوب نیست. آیدا، دوست صمیمی‌اش، به دیدنش آمد و سعی کرد او را دلداری دهد، اما لیلا فقط می‌خواست تنها باشد. او به گلدانش خیره شد و با خودش گفت: "من که تمام تلاشم را کردم، اما کافی نبود. آیا لبخند گلدان دیگر برای من کار نمی‌کند؟" درست در همان لحظه، مادربزرگ وارد اتاق شد. او کنار لیلا نشست و با مهربانی به گلدان اشاره کرد. "لیلا جان، به این گل آفتابگردان نگاه کن. آیا همیشه در آفتاب بوده؟" لیلا با ناراحتی گفت: "نه مادربزرگ. گاهی باران آمده، گاهی باد شدید بوده..." مادربزرگ ادامه داد: "درست است. اما این گل چطور توانست در برابر آن باران‌ها و بادها مقاومت کند؟ به خاطر ریشه‌هایش. ریشه‌های قوی آن را محکم در خاک نگه می‌دارند. شکست در یک مسابقه یا یک چالش، مثل یک طوفان است. دردناک است، اما چیزی که تو را قوی نگه می‌دارد، ریشه‌هایی است که در طول زمان کاشته‌ای." مادربزرگ به دفترچه شکرگزاری لیلا اشاره کرد: "این شکرگزاری‌ها، این مهربانی‌ها، این تلاش‌ها، این دوستی‌ها... همه این‌ها ریشه‌های تو هستند. آن‌ها تو را قوی می‌کنند تا حتی وقتی طوفان می‌آید، نشکنی. شاید این مسابقه را از دست دادی، اما درس‌های بزرگی یاد گرفتی: درس صبر، درس تلاش، و مهم‌تر از همه، درس قوی ماندن در برابر سختی‌ها." لیلا به چشمان مادربزرگ نگاه کرد. او به یاد آورد که چطور با تلاش و مهربانی، گل‌هایش را رشد داده بود. او به یاد آورد که چطور به آیدا کمک کرده بود تا صدای خود را پیدا کند. او به یاد آورد که چقدر چیزهای خوب در زندگی‌اش داشت که بابتشان شکرگزار بود. آرام آرام، لبخند روی گلدان لبخند دوباره درخشید. این بار، درخشش آن با آرامش و عمق بیشتری همراه بود. لیلا فهمید که قدرت واقعی، نه در پیروزی‌های بی‌عیب و نقص، بلکه در توانایی برخاستن پس از زمین خوردن است. ریشه‌هایش او را قوی نگه داشته بودند و این شکست، او را از بین نبرده بود، بلکه او را مقاوم‌تر کرده بود. او تصمیم گرفت دوباره تلاش کند. نه برای همان مسابقه، بلکه برای مسابقات و چالش‌های آینده. او می‌دانست که با ریشه‌های قوی مهربانی، شکرگزاری و تلاش، هیچ طوفانی نمی‌تواند او را برای همیشه از پا درآورد. لیلا حالا دختری بود که نه تنها می‌توانست گل‌ها را پرورش دهد، بلکه می‌توانست در برابر طوفان‌های زندگی هم مانند یک درخت تنومند، استوار بماند. پایان این داستان آموزنده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا