اینجا تازه قصه جادویی شروع میشه
دنیای قشنگ 🧁 Fairyland
با خانواده ما همیشه شاد و جادویی بمون 🦋
منتظر حضور پر مهرتون هستیم ✨
https://eitaa.com/fairylandd
اگه دلت میخواد دنیای پینترستی رو از نزدیک ببینی و حس کنی انگار داخل اون دنیا زندگی میکنی بیا و عضو کانال شو
میدونم که دلت میخواد 😉🔮
نام داستان : آنیا
پارت ۱۹
درکل حداقل مریلی هست سگ وفادارم که خیلی بامزه
مثل خودم خیلی هم لوس اما باید این هارو فراموش
کنم و به آینده فکر کنم اگر ۱۸ سالم بشه میرم از
همشون شکایت میکنم اما فقط ۱۲ سالمه از این بهتر
نمیشه دارم دیوونه میشم بهتره مثل دیوونه ها نباشم
و برم شنا کنم اما حال ندارم دیگه باید چیکار کنم که
نکردم اما من با همه این ها باید خوش حال باشم که با
جیمز قهرم چقدر خوب خدایا ممنونم
_آنیا مامان کجایی بیا بیرون ما اومدیم
×آنیا بابا بیا بیرون برات بستنی خریدم نکنه میخوای
همشو خودم بخورم
با بی میلی بلند شدم و لبخندی زدم و رفتم از پله ها
پایین و گفتم : آخ جون بستنی زود تر میگفتی تا
قاشق گردم تو بستنی و خوردم مامان گفت : آنیا
نمیدونی آقای پرلر با پسرش قهر بود انگار پسرش
نیومده بود اما آخرش به نامش زد اما آخه چرا به اون
پسرش نداد
×آره واقعا عجیبه
+خوب به ماچه
_حداقل به نام تو یا خانواده ما میزد چرا باید به اون
پسراش بده آخه
×عزیزم برای چی باید به نام آنیا بزنه
منم سرس تکون دارم و حرف بابا رو تعید کردم
_معلومه دیگه دختر من به این خوبی با کمالات اصلا
میدم خدمتکاری بکنه تو خونشون
+مامان تو منو چی فرض کردی خدمتکارت مامان
خدمتکاریتو کردم اما چرا خونه اون یارو با اون
پسرای داغونش چرا من خودت برو اگر انقدر پول
برات مهمه
_دختره ی نفهم آقای پرلر دومن پسراش خیلی هم
معدب هستن سومم من دختر برای چی بزرگ کردم
میدونی چقدر خرجت کردم باید صد برابر اون پول رو
برگردونی تازه قیافه هم نداری به بابات رفتی مثل
خواهرت نیستی
×یعنی میگی من زشتم باشه من زشتم اما دخترم نه
اون خوشگل ترین دختر یک نگاهی کرد و گفت اون
خوشگل ترین دختر تو خونمونه از تو بهتره
_ اگر من صورتم خراب شده به خاطر توئه منو پیر
کردی مرد
خوب فکر کنم امروزم همه قهر باشیم خوب من تصمیم
میگیرم برم داخل اتاق بستنی مو بخورم و فیلم ببینم
البته با کلی مشکل که ازشون بر میام البته فکر کنم
این دفعه باید اینجوری باشه با قدم های آروم رفتم بالا
اما ای داد قافل مامانم منو دید و گفت : کجا با این
عجله تنبه نمیخوای بشی فکر کردی فراموش میکنم
آب دهنمو قورتش دادم و جلوش خم شدم و گفتم
مامان به خدا ببخشید من حالم خوب نیست امروز من
کلی کمک پسر آقای پرلر کردم داشت میمرد از درد
#آنیا
🌸رمان آنیا🌸
سلام خوبی +هنوزم موهاتو رنگ میکنی -آره چطور مگه +مگه نمیدونی گالری دلوین -چی +بدون اینکه موهات خر
دخترا عضو شین از طرف من تخفیف دارین تازه رمان آنوشا رو و آنیا رو برای کسایی که عضو باشن یک روز زود تر میفرستم ببینم چند نفر از این فرصت استفاده میکنن
#الارا
ادامه داستان "راز گلدان لبخند"
پارت چهارم: طوفان و ریشههای قوی
سالها گذشت و لیلا به دوران نوجوانی رسید. او حالا دختری با اعتماد به نفس، مهربان و باهوش بود که دوستان زیادی داشت و همیشه آماده کمک به دیگران بود. گلدان لبخندش، حالا در اتاقش روی میزی بزرگتر قرار گرفته بود و اطراف آن پر از گلها و گیاهان کوچک دیگری بود که هر کدام نماد یک خاطره، یک دوستی، یا یک درس زندگی بودند. دفترچه شکرگزاریاش هم پر از نوشتههای امیدبخش بود.
اما زندگی همیشه آفتابی نیست. یک روز، لیلا با یک چالش بزرگ روبرو شد. او برای یک مسابقه علمی مهم در مدرسه انتخاب شده بود، مسابقهای که میتوانست آینده تحصیلیاش را تغییر دهد. لیلا تمام تلاشش را کرد، شبها بیدار ماند، کتابها را خواند و آزمایشهای زیادی انجام داد. او مطمئن بود که بهترین عملکرد را خواهد داشت.
اما روز مسابقه، لیلا ناگهان بیمار شد. تب داشت و نمیتوانست تمرکز کند. با قلبی شکسته، مجبور شد از مسابقه کنارهگیری کند. او احساس ناامیدی شدیدی میکرد. تمام تلاشهایش به باد رفته بود. لبخند روی گلدان لبخند، در نظرش مات و بیروح میآمد و حتی دفترچه شکرگزاریاش هم نمیتوانست او را آرام کند. او فکر میکرد که دیگر به اندازه کافی خوب نیست.
آیدا، دوست صمیمیاش، به دیدنش آمد و سعی کرد او را دلداری دهد، اما لیلا فقط میخواست تنها باشد. او به گلدانش خیره شد و با خودش گفت: "من که تمام تلاشم را کردم، اما کافی نبود. آیا لبخند گلدان دیگر برای من کار نمیکند؟"
درست در همان لحظه، مادربزرگ وارد اتاق شد. او کنار لیلا نشست و با مهربانی به گلدان اشاره کرد. "لیلا جان، به این گل آفتابگردان نگاه کن. آیا همیشه در آفتاب بوده؟"
لیلا با ناراحتی گفت: "نه مادربزرگ. گاهی باران آمده، گاهی باد شدید بوده..."
مادربزرگ ادامه داد: "درست است. اما این گل چطور توانست در برابر آن بارانها و بادها مقاومت کند؟ به خاطر ریشههایش. ریشههای قوی آن را محکم در خاک نگه میدارند. شکست در یک مسابقه یا یک چالش، مثل یک طوفان است. دردناک است، اما چیزی که تو را قوی نگه میدارد، ریشههایی است که در طول زمان کاشتهای."
مادربزرگ به دفترچه شکرگزاری لیلا اشاره کرد: "این شکرگزاریها، این مهربانیها، این تلاشها، این دوستیها... همه اینها ریشههای تو هستند. آنها تو را قوی میکنند تا حتی وقتی طوفان میآید، نشکنی. شاید این مسابقه را از دست دادی، اما درسهای بزرگی یاد گرفتی: درس صبر، درس تلاش، و مهمتر از همه، درس قوی ماندن در برابر سختیها."
لیلا به چشمان مادربزرگ نگاه کرد. او به یاد آورد که چطور با تلاش و مهربانی، گلهایش را رشد داده بود. او به یاد آورد که چطور به آیدا کمک کرده بود تا صدای خود را پیدا کند. او به یاد آورد که چقدر چیزهای خوب در زندگیاش داشت که بابتشان شکرگزار بود.
آرام آرام، لبخند روی گلدان لبخند دوباره درخشید. این بار، درخشش آن با آرامش و عمق بیشتری همراه بود. لیلا فهمید که قدرت واقعی، نه در پیروزیهای بیعیب و نقص، بلکه در توانایی برخاستن پس از زمین خوردن است. ریشههایش او را قوی نگه داشته بودند و این شکست، او را از بین نبرده بود، بلکه او را مقاومتر کرده بود.
او تصمیم گرفت دوباره تلاش کند. نه برای همان مسابقه، بلکه برای مسابقات و چالشهای آینده. او میدانست که با ریشههای قوی مهربانی، شکرگزاری و تلاش، هیچ طوفانی نمیتواند او را برای همیشه از پا درآورد. لیلا حالا دختری بود که نه تنها میتوانست گلها را پرورش دهد، بلکه میتوانست در برابر طوفانهای زندگی هم مانند یک درخت تنومند، استوار بماند.
پایان این داستان آموزنده.
#الارا
نام داستان : آنیا
پارت ۲۰
مامان چشماش گرد شد و لبخندی ملیح زد و گفت : چه
عجب آدم شدی یکمی خودتو نشون دادی برای این
کارت باید دو برابر تنبیه بشی
گفتم : آخه چرا
گفت : چون حتما تو زدیش و اون پسر مزلوم رو عذیت
کردی بهتره اون هارو به خونه دعوت بکنیم فردا
بابا قبول کرد و من دوباره هم خونه باید میسابیدم هم
غذا میپختم و کلی کار دیگه که خدا میدونه قبل از
اینکه بیشتر تو خودم فرو برم گوشیشو برداشت و
زنگ زد نمیدونم کی بود اما انگار. قرار بود خدمتکار
واسه خونه بیاره و بعد تماس رو به من گفت : اگر
خوب بلد بودی کار کنی قرار نبود بگم خدمتکار بیاد
خونه رو تمیز کنه
تو دلم خدا رو شکر کردم و مامان دو بار زد تو گوشم
اونم نه آروم محکم انقدر شدید بود که پرت شدم
کوشه دیوار حالا صورت قشنگم سرخ و کبود شده
حالا بچه های مدرسه حتما مسخره میکنن البته قبلا
هم میکردن واسه قیافه و کارام اما الان بیشتر تازه
باید مجرم جیمز و خواهر یا بگم فرشته نجات و مرگم
مایا جون نمیدونم چرا همیشه حس میکنم همه بد
بختی های دنیا رو به من دادن از سر جام بلند شدم
مثل یک کوه گریه بی گریه یک نگاهی بهش کردم که
به قول مامان مامان مامان بزرگم انگار داره بهت فوش
میده تا خواست بزنه صورتمو لوس کردم همین طور
صدامو و گفتم : مامان ممنونم که منو داری تربیت
میکنی و داری از یکی یدونه دخترت این جوری
مراقبت میکنی من برم بالا به کارام فکر کنم معذرت
میخوام مامان جونم میترسم بیشتر کبودم کنی آقای
پرلز بفهمه شما زدی و......
مامان نزاشت حرفمو ادامه بدم و گفت عزیزم صورتت
خوبه یکی یدونه مامان الان میفرستم دکتر تا خوب
بشی نمیخوام فکر کنه من یک مامان یا هیولا هستن
میخواستم بگم بش که خوب هستی تو یک هیولا که
چه عرض کنم یک اژدها به تمام معنا هستی مامان
خوشگلم
#آنیا
🌸رمان آنیا🌸
سلام خوبی +هنوزم موهاتو رنگ میکنی -آره چطور مگه +مگه نمیدونی گالری دلوین -چی +بدون اینکه موهات خر
اگر پارت ۲۱ و ۲۲ رو میخوای عضو بشین
#آنیا
ادامه داستان "راز گلدان لبخند"
پارت پنجم: بازتاب نور
سالها گذشت و لیلا از نوجوانی به جوانی قدم گذاشت. او حالا دانشجوی رشتهی مورد علاقهاش بود و با همان شور و اشتیاق همیشگی، به دنبال رویاهایش میرفت. گلدان لبخندش، حالا دیگر نه فقط یک گلدان، بلکه یک نماد از تمام آنچه در زندگی آموخته بود، در کنار پنجرهی اتاق دانشجوییاش میدرخشید. دفترچه شکرگزاریاش پر از خاطرات شیرین و درسهای زندگی بود و ریشههای قویاش او را در مسیر پرفراز و نشیب دانشگاه یاری میکرد.
یک روز، لیلا متوجه شد که یکی از همکلاسیهایش به نام رامین، بسیار تنها و گوشهگیر است. رامین همیشه اخمو به نظر میرسید و از شرکت در فعالیتهای گروهی خودداری میکرد. لیلا به یاد آیدا افتاد و تصمیم گرفت کاری کند. او به یاد مادربزرگش افتاد که همیشه میگفت: "نور درونی تو فقط برای خودت نیست، بلکه برای روشن کردن راه دیگران هم هست."
لیلا با مهربانی به رامین نزدیک شد. ابتدا فقط یک سلام ساده، بعد یک لبخند دوستانه، و سپس پیشنهاد کمک در یک پروژه درسی. رامین در ابتدا کمی مقاومت کرد، اما لیلا با صبر و مهربانی ادامه داد. او به یاد داشت که چگونه لبخند گلدان با مراقبت و زمان، درخشانتر شده بود.
کمکم، رامین شروع به باز شدن کرد. او متوجه شد که لیلا واقعاً به او اهمیت میدهد. لیلا به او کمک کرد تا درسی را که برایش سخت بود، یاد بگیرد. او رامین را تشویق کرد تا در بحثهای کلاسی شرکت کند و ایدههایش را بیان کند. هر بار که رامین کمی لبخند میزد یا با اعتماد به نفس بیشتری صحبت میکرد، لیلا احساس میکرد که لبخند گلدان در قلبش پرنورتر میشود و نور آن را در چشمان رامین هم میدید.
یک روز، رامین با چشمانی پر از اشک به لیلا گفت: "ممنونم لیلا. تو به من کمک کردی تا خودم را پیدا کنم. من فکر میکردم هیچکس به من اهمیت نمیدهد، اما تو به من نشان دادی که اشتباه میکنم. تو مثل یک آفتابگردان هستی که همیشه به سمت نور میچرخد و به دیگران هم نور میدهد."
لیلا لبخند زد. او به گلدان لبخندش فکر کرد. حالا فهمید که راز گلدان، نه فقط در دریافت نور، بلکه در بازتاب آن است. هر بار که او نور مهربانی، صبر، امید، شکرگزاری و قدرت درونیاش را به سمت دیگران میتاباند، نه تنها زندگی آنها را روشن میکرد، بلکه نور خودش نیز درخشانتر میشد. او فهمید که هدف واقعی از داشتن این همه خوبی، به اشتراک گذاشتن آن با جهان است.
لیلا حالا دختری بود که نه تنها ریشههای قوی داشت و میتوانست در برابر طوفانها مقاومت کند، بلکه میتوانست نور امید و مهربانی را به دیگران هم بتاباند. او میدانست که زندگی، یک باغ بزرگ است و هر یک از ما میتوانیم با بذرهای خوب و بازتاب نور درونیمان، آن را زیباتر کنیم. گلدان لبخند، دیگر فقط یک گلدان نبود، بلکه نمادی از یک زندگی پر از معنا و تأثیرگذاری بود که لیلا هر روز با عشق آن را پرورش میداد.
پایان داستان "راز گلدان لبخند".
#الارا