eitaa logo
رمان آنیا
130 دنبال‌کننده
55 عکس
3 ویدیو
0 فایل
اینجا کلی رمان خوشگل داریم
مشاهده در ایتا
دانلود
سᩘຼلام ناᩘຼزنازᩘຼی هᩘຼا 🌱ᩘຼ . خᩘຼوش امᩘຼدید بᩘຼه کاناᩘຼل 🧚‍♀️ᩘຼتیم روᩘຼیایی🧚‍♀️ᩘຼ ᰔᩚෆᩘຼᰔᩚ اگᩘຼر تᩘຼو هᩘຼم مᩘຼثل مᩘຼن دوسᩘຼت دᩘຼاری فیᩘຼلم وᩘຼ حᩘຼتی عکᩘຼس هᩘຼای نانᩘຼازی اهᩘຼنگ هاᩘຼی خفᩘຼن وᩘຼ ایᩘຼده هاᩘຼی جذᩘຼاب ببیᩘຼنی...ᩘຼ خوᩘຼب ارᩘຼه ایᩘຼن کاᩘຼنال ماᩘຼل تᩘຼو هسᩘຼتش نفᩘຼس🥑ᩘຼ توᩘຼی ایᩘຼن کاᩘຼنال مᩘຼن برᩘຼات سᩘຼنگ تمᩘຼوم میذᩘຼارم ᩘຼᩘຼ💚ᩘຼ مᩘຼا توᩘຼی ایᩘຼن کانᩘຼال نᩘຼیاز داᩘຼریم بᩘຼه همᩘຼایت شᩘຼما عزیᩘຼزان 🌵ᩘຼ مᩘຼا توᩘຼᩘຼی ایᩘຼن کاᩘຼنال برᩘຼای شᩘຼما...🌲ᩘຼ ✰ایᩘຼده هᩘຼای قشᩘຼنگ وᩘຼ کاربᩘຼردی 🌿ᩘຼ ✩فیᩘຼلم هᩘຼای نقاᩘຼشی 🌳ᩘຼ ✮وᩘຼ عکᩘຼس هᩘຼای جذᩘຼاب وᩘຼ دیدᩘຼنی «هᩘຼمراه بᩘຼا یᩘຼه متᩘຼن قشنᩘຼگ»☘️ᩘຼ ✯وجᩘຼالب هسᩘຼتش کᩘຼه مᩘຼا هᩘຼر هᩘຼفته چالᩘຼش داᩘຼریم البᩘຼته بᩘຼا جاᩘຼیزه 🍀ᩘຼ ★وᩘຼ حتᩘຼی مهᩘຼم تᩘຼر اᩘຼز ایᩘຼن کᩘຼه مᩘຼا برᩘຼای کانᩘຼال شᩘຼما تبلᩘຼیغ هᩘຼم میᩘຼکنیᩘຼم لینᩘຼک میفᩘຼرستᩘຼی وᩘຼ تبᩘຼلیغ میᩘຼکنیᩘຼم ᰔᩚᰔᩚ https://eitaa.com/az0sup ─‌‌─ִ──ׂ──‌─‌ ୭ৎ ─‌‌─ִ──ׂ──‌─‌ https://eitaa.com/az0sup ─‌‌─ִ──ׂ──‌─‌ ୭ৎ ─‌‌─ִ──ׂ──‌─‌
دنبال چنل ملکه ی پروفایل ها میگردی؟ تبریک میگم تو آدرس اومدی😍 این کانال مالکش ملکه ی پروفایل هاست😎 تو اینجا پر از پروفایل و پس زمینه و رنگه 🌹 🩰✨ این چنل زیبا دو تا ملکه داره👑 یکیشون که من باشم بنیتاست و ملکه ی دیگر آیداست😁 تبادل: معلومه که داریم🤩 جج: آره اونم داریم🤗 فقط به پشتیبانی خبر بده😉 لینک چنل: https://eitaa.com/sooratiba لینک چنل تبلیغاتی: https://eitaa.com/tablighatsooratiba آیدی پشتیبانی: @BENITA630 حتما عضو شین ها منتظرم😊😘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام 🌹 خوش اومدید به کانال ما ♡●•°❤ این کانال رو من و دوستای خوشگلم اداره می کنیم 💋 اینجا کلی فعالیت خفن و کیوت داریم که حیفه نبینی 🍒🍄 ❣مثل کلیپ طنز و شاد ، فیلم ، عکس پرو فایل، پس زمینه ، تم برای ایتا ، چالش های جذاب و خفن که بعضی هاشون جایزه دارن و....❣ ممنون میشم عضو شی و عضو بمونی قشنگم😘🍎 🍓برای شرکت در چالش ها و رزرو تبلیغات : @Tina2025 @MERI44 کپی ؟ نه گلم کپی =حروم🥀 دیگه کانال به این با حالی گیرت نمی یادا 💯🌹 @ROSS55
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ :) 💙🤍 ╭───── ⋆⋅🩵⋅⋆ ─────╮ از آسمون تا دریا... ☁️🩵🌊 هر گوشه‌ش یه حس خوب منتظرته}♡ ╰───── ⋆⋅🩵⋅⋆ ─────╯ 𓆩🔹️𓆪 به دنیای آبی ما خوش اومدی! 💎🦋 اینجا یه گوشه‌ی آرومه؛ پر از حس خوب، لبخند و اتفاق‌های قشنگ... 🌊💙 توی این کانال منتظر اینا باش: 🌊 چالش‌های جذاب و هیجان‌انگیز 🫐 سرگرمی‌های متنوع و لحظه‌های دوست‌داشتنی 🧊 مطالب جالب و متفاوت ❄️ و هر چیزی که حال دلت رو بهتر کنه... 💙 فقط یه بار سر بزن... مطمئنم دلت نمیاد این دریای آبی رو ترک کنی! 🌊✨ 🦋 برای شرکت در چالش‌ها، تبادل و هماهنگی: @Tiny94 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ کپی نکن... 🤍 تو خودت از آسمونِ خلاقیتی! :) ☁️💦 https://eitaa.com/Anjirblue
پارت ۲: نقشه گمشده و بوی سوپ جلبک (ادامه) لی‌جین با دستان کوچکش، پتوی خاک‌گرفته را کنار زد. چیزی که پیدا کرد، یک صندوق چوبی کوچک و حکاکی شده بود که به نظر می‌رسید سال‌هاست دست نخورده باقی مانده است. قفلش زنگ زده بود، اما به راحتی باز شد. با قلبی که تندتند می‌زد، در صندوق را گشود. داخل صندوق، چندین شیء قدیمی وجود داشت: یک سنجاق سر نقره‌ای با طرح یک ماه کامل، یک دفترچه چرمی کوچک با خطوط ناخوانا، و یک رول کاغذ پوستی که با روبانی کهنه بسته شده بود. لی‌جین با دقت سنجاق سر را برداشت. نور کم‌رنگ زیرشیروانی روی آن افتاد و باعث شد بدرخشد. چقدر زیبا بود! او دفترچه چرمی را باز کرد. صفحاتش زرد شده و بوی خاصی می‌داد. خطوط روی آن به زبانی قدیمی نوشته شده بودند که لی‌جین نمی‌توانست بخواند. اما نقاشی‌های کوچکی در کنار متن‌ها وجود داشت: درختان بلند، رودخانه‌ای که از میان کوه‌ها می‌گذشت، و یک ماه کامل که در آسمان می‌درخشید. در نهایت، نوبت به رول کاغذ پوستی رسید. لی‌جین با احتیاط روبان را باز کرد. وقتی کاغذ را گشود، نفسش در سینه حبس شد. این یک نقشه بود! نه یک نقشه معمولی شهر، بلکه نقشه‌ای از یک جنگل. با جزئیات دقیق، مسیرهای پرپیچ و خم، رودخانه‌ها، و حتی نمادهای عجیبی که شبیه حیوانات یا موجودات افسانه‌ای بودند. در مرکز نقشه، با خطی برجسته، کلمه "جنگل مهتابی" به زبان کره‌ای قدیمی نوشته شده بود. چشمان لی‌جین از هیجان برق می‌زد. جنگل مهتابی! او هرگز درباره چنین جایی نشنیده بود. آیا این یک مکان واقعی بود؟ یا فقط یک داستان قدیمی؟ او به یاد حرف هال‌مونی افتاد: "شاید هنوز گوشه‌هایی باشه که ندیدی." آیا این نقشه همان گوشه پنهان بود؟ او با عجله از نردبان پایین آمد، نقشه و دفترچه را محکم در دست گرفته بود. «هال‌مونی! هال‌مونی! نگاه کن چی پیدا کردم!» مادربزرگ که در حال مرتب کردن گل‌های باغچه بود، با دیدن هیجان لی‌جین لبخند زد. «چی شده دخترم؟ گنج پیدا کردی؟» لی‌جین نقشه را جلوی او گرفت. «این چیه، هال‌مونی؟ جنگل مهتابی کجاست؟ این نقشه واقعیه؟» هال‌مونی نگاهی به نقشه انداخت. لبخندش کم‌رنگ شد و نگاهش کمی دوردست شد، انگار به خاطرات گذشته سفر کرده بود. او با صدایی آرام و کمی گرفته گفت: «آه... جنگل مهتابی... مدت‌ها بود که این را ندیده بودم.» او دستش را روی نقشه کشید. «این نقشه مادربزرگِ مادربزرگم بود. او معتقد بود که این جنگل رازهای بزرگی را در خود پنهان کرده است.» لی‌جین با هیجان پرسید: «پس واقعیه؟ من می‌تونم برم اونجا؟» هال‌مونی به لی‌جین نگاه کرد، نگاهی پر از هشدار و اندکی نگرانی. «این جنگل، لی‌جین، جایی نیست که هر کسی بتواند به راحتی واردش شود. پر از چالش‌ها و... افسانه‌هاست.» او مکث کرد. «اما اگر واقعاً می‌خواهی راهش را پیدا کنی، به یک همراه نیاز داری. کسی که هم شجاع باشد و هم باهوش.» لی‌جین دقیقاً می‌دانست منظور هال‌مونی کیست. فقط یک نفر بود که هم می‌توانست با او همراه شود و هم به اندازه کافی باهوش بود تا معماها را حل کند. جون‌هو! بهترین دوستش.
پارت ۳: بهترین دوست و اولین قدم‌ها لی‌جین با هیجان وصف‌ناپذیری نقشه و دفترچه را در کوله‌پشتی‌اش گذاشت و به سمت خانه جون‌هو دوید. خانه‌ی آن‌ها فقط چند کوچه آن‌طرف‌تر بود، و لی‌جین مسیر را در یک چشم به هم زدن طی کرد. وقتی به خانه جون‌هو رسید، او را طبق معمول در حیاط پشتی پیدا کرد، زیر سایه درخت گیلاس نشسته و غرق در مطالعه یک کتاب قطور. جون‌هو، پسری لاغراندام با عینکی که همیشه کمی روی بینی‌اش سر می‌خورد، سرش را از کتاب بلند کرد. «سلام لی‌جین. چقدر عجله داری! اتفاقی افتاده؟» لی‌جین نفس‌نفس‌زنان کوله‌پشتی‌اش را باز کرد و نقشه را بیرون آورد. «جون‌هو! تو باور نمی‌کنی چی پیدا کردم! اینو ببین!» جون‌هو با کنجکاوی نقشه را از دست لی‌جین گرفت. چشمانش پشت عینک گرد شد. «این... یک نقشه قدیمیه! وای! این خطوط و نمادها... من تا حالا چنین چیزی ندیدم.» او با دقت بیشتری به جزئیات نقشه نگاه کرد. «جنگل مهتابی؟ این اسم رو قبلاً نشنیدم. کجاست؟» لی‌جین با آب و تاب داستان کشف نقشه در اتاق زیرشیروانی مادربزرگش را تعریف کرد و گفت که هال‌مونی چگونه درباره افسانه‌های این جنگل صحبت کرده است. «هال‌مونی گفت که این جنگل پر از رازها و چالش‌هاست و برای رفتن به اونجا به یک همراه شجاع و باهوش نیاز دارم.» او با لبخند به جون‌هو نگاه کرد. «و من فکر می‌کنم اون همراه تویی!» جون‌هو که هنوز غرق در بررسی نقشه بود، لحظه‌ای مکث کرد. «چالش‌ها و افسانه‌ها؟ این خیلی هیجان‌انگیزه! اما... خطرناک نیست؟» او همیشه کمی محتاط‌تر از لی‌جین بود. لی‌جین دستش را به نشانه اطمینان روی شانه جون‌هو گذاشت. «معلومه که نه! ما با هم می‌ریم. تو باهوش‌ترین کسی هستی که می‌شناسم و من هم... خب، من شجاع‌ترینم!» جون‌هو خندید. «باشه، باشه. قبول. اما باید حسابی تحقیق کنیم. این دفترچه چیه؟» لی‌جین دفترچه چرمی را به او داد. «این هم با نقشه بود. هال‌مونی گفت مال مادربزرگِ مادربزرگش بوده. خطوطش رو نمی‌تونم بخونم، اما شاید تو بتونی.» جون‌هو با دقت صفحات دفترچه را ورق زد. «این یک نوع خط قدیمی کره‌ایه. کمی سخته، اما فکر می‌کنم بتونم حداقل بعضی کلمات رو تشخیص بدم.» او با انگشتش روی یکی از نقاشی‌ها کشید. «اینجا نوشته: 'ماه کامل، راهنماست.' و این نقاشی... شبیه یک گوزن با شاخ‌های درخشان زیر نور ماهه.» لی‌جین چشمانش را گرد کرد. «گوزن مهتابی؟ پس افسانه‌ها واقعین!» جون‌هو سر تکان داد. «احتمالاً. برای اینکه بتونیم راه این جنگل رو پیدا کنیم، باید اول این دفترچه رو رمزگشایی کنیم و ببینیم مادربزرگِ مادربزرگت چی نوشته.» آن دو ساعت‌ها زیر درخت گیلاس نشستند. جون‌هو با صبر و حوصله سعی می‌کرد کلمات و نمادهای دفترچه را ترجمه کند، و لی‌جین با اشتیاق تمام گوش می‌داد و گاهی اوقات با حدس‌های هیجان‌انگیز خود به او کمک می‌کرد. اولین سرنخ‌ها کم‌کم آشکار می‌شدند: "درختان کهن‌سال، نشانه‌هایی دارند..."، "رودخانه زمزمه‌کننده، مسیر را می‌نمایاند..."، و مهم‌تر از همه: "فقط در شب ماه کامل، مسیر واقعی آشکار می‌شود." لی‌جین با هیجان گفت: «پس باید صبر کنیم تا ماه کامل بشه! کی میشه؟» جون‌هو با نگاهی به تقویم روی گوشی‌اش گفت: «تقریباً دو هفته دیگه. وقت داریم برای آماده شدن و پیدا کردن اطلاعات بیشتر.» لی‌جین لبخند بزرگی زد. ماجراجویی واقعی در راه بود. او و جون‌هو، بهترین دوستان، قرار بود رازی را کشف کنند که سال‌ها پنهان مانده بود. راز جنگل مهتابی...
╔══════════════════════════════╗ ☕✨ 𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶 𝓒𝓪𝓯𝓮 ✨☕ 🌙 به کافه‌ی رویا خوش آمدید 🌙 جایی که خیال‌ها رنگ می‌گیرند... جایی که هر لحظه با آرامش و زیبایی قهوه‌ای از جنس رویاهاست ☁️ ✨ اینجا دنیایی از حس‌های قشنگ، عکس‌های خاص، نوشته‌های دلنشین، آرامش و لحظه‌های به‌یادماندنی است 🦋 🤍 کمی آرام بگیر... رویاهایت را دنبال کن... و در این کافه‌ی کوچک، دنیای زیبای خودت را بساز 🌸 ☕✨ Welcome To Dream Cafe ✨☕ @Zoey_Penterset ╚══════════════════════════════╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- سلام ؟🥰🎀𖤐  ִֶָ ࣪ + سلام !🧐𖤐  ִֶָ ࣪ - دنبال چیزی میگردی ؟🤨𖤐  ִֶָ ࣪ + آره دنبال یه کانال اکسسوری خوب میگردم . 🍓𖤐  ִֶָ ࣪ - من یه کانال اکسسوری می شناسم که خیلی اکسسوری های گوگولی ای داره .💍🌊:))𖤐  ִֶָ ࣪ ・┈・┈・┈・  ♡ ・┈・┈・┈ ・˚•˖𓍢ִ𐙚 https://eitaa.com/aniyaaccessory ・┈・┈・┈・  ♡ ・┈・┈・┈ ・˚•˖𓍢ִ𐙚 اینم لینک کانال گوگولیــــش‍ هـ ;🌸🎀🌊𖤐  ִֶָ ࣪ باید عضو شی ، چون اگر عضو نشی نصف عمرت در فناست:)))🍓🔥✨𖤐  ִֶָ ࣪