گروهبان: سرباز، چرا به ارتش رفتید؟
سرباز: قربان، من دلایل زیادی برای رفتن به ارتش دارم. اول اینکه من یه میهنپرستم، دوم کشورم رو دوست دارم، سوم من رو به زور آوردن!
🎬 | American Beauty
@Apostrophe
گویند؛ اگر کسی را ببخشی، اسیری را آزاد کردهای
بعدها خواهی فهمید، که آن اسیر خودت بودی
🎬 | The Strain
@Apostrophe
روزی روزگاری، جایی و مایلها و مایلها زیر سطح اقیانوس، اختاپوس جوانی به نام «نینا» زندگی میکرد. نینا بیشتر وقتش رو صرف بیرون آوردن موجودات عجیب و غریب از سنگها و صدفها میکرد. اما توی یه روز دوشنبه «کوسه» پیداش شد. کوسه گفت: اسمت چیه؟ اون گفت: نینا. کوسه پرسید: میخوای دوست من باشی؟ نینا گفت: باشه باید چیکار کنم؟ کوسه گفت: کار زیادی نباید بکنی. فقط بذار من یکی از دستهای تو رو بخورم! نینا هیچ وقت دوستی نداشته، پس فکر کرد این کاریه که باید برای داشتن یکیش انجام داد. اون به هشتها دستهاش نگاه کرد و تصمیم گرفت. بد هم نیست که یکی از دستهاش رو بده. پس اون یکی رو به دوست جدیدش تقدیم کرد.
هر روز اون هفته، کوسه و نینا با هم بازی میکردند. اونا با هم غارها رو میگشتند، قلعه شنی میساختند و خیلی سریع شنا میکردند و هر شبی که کوسه گرسنهاش میشد، نینا یکی از دستهاش رو میداد تا کوسه بخوره.
روز یکشنبه، بعد از اینکه کل روز رو بازی کرده بودن، کوسه به نینا گفت که خیلی گرسنه است. نینا گفت: متوجه نمیشم من تا الانشم بهت شش تا از دستام رو دادم، حالا تو یکی دیگه هم میخوای؟ کوسه با لبخندی دوستانه نگاه کرد و گفت من یکی نمیخوام ایندفعه همش رو میخوام! نینا پرسید: چرا؟ و کوسه جواب داد: رفقا به درد همین کارها میخورند.
وقتی کوسه غذاش رو تموم کرد، احساس تنهایی و ناراحتی کرد و دلش برای کسی که باهاش بازی کنه و قلعه بسازه تنگ شده بود. اون دلش برای نینا تنگ شده بود. پس شنا کرد تا یه دوست جدید پیدا کنه.
🎬 | Short Term 12
@Apostrophe
خوشبختی مساوی است با واقعیت، منهای انتظارات.
📚 | بهتره با یکی حرف بزنی
@Apostrophe
تن تن: یه خبر بد دارم و یه خبر خوب، خبر بد اینکه فقط یه گلوله داریم.
کاپیتان هادوک: خبر خوبت چیه؟
تن تن: ما یه گلوله داریم!
🎬 | The Adventures of Tintin
@Apostrophe