eitaa logo
اَرباب‌قلم🤎|
102 دنبال‌کننده
17 عکس
4 ویدیو
0 فایل
بِه‌نامِ‌نامیِ‌او . . | مَ آدمِ آرومیم ،، بازی نکو با روحیم من عاشق نوشتن برایِ تو ، تو هوای بارونیم🤌🏻🫂 https://harfeto.timefriend.net/17503362920707 حرف بزن باهام مومن نزار عقده بشه تو دلت👀 لطف کن فوراد کن راضی بشیم🤍🤝🏻 +رمانُ کپی نکنیاا! عیبه .
مشاهده در ایتا
دانلود
🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎 🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍 🤎🤍🤎🤍🤎🤍 🤎🤍🤎🤍🤎 🤎🤍🤎🤍 🤎🤍 🤎 جلوی در حاج آقا اکبری ایستادم مستأصل از اینکه زنگ بزنم یا نه ، به عکس حاج آقا نگاه کردم . بلاخره دستم رو به روی زنگ گذاشتم و فشار دادم . در باز شد و عماد ، با چهره ای خواب آلود و چشم‌های بسته اومد جلوی در ؛ موهاش نامرتب بود هنوز لباسای مشکی دیروزش تنش بود ! _ سلام ببخشید خواب بودین ! نگاهی به ساعت مچی توی دستش انداخت و گفت : _ خواهرم آخه ۵:۳۰ صبح ؟ خواستم بگم شما که ادعا دارین این ساعت همیشه نماز صبح میخونید ! ولی جلوی دهنمو گرفتم و با خوم گفتم اول صبحی حوصله جواب به جواب کردن با این یارو رو دیگه ندارم نمایشی نگاهمو شرمنده کردم و نامه رو سمتش گرفتم و گفتم : _ ببخشید اینو میخواستم زودتر بیارم که بعدش برم مدرسه ، فکر میکردم اگه از مدرسه برگردم دیر بشه و این نامه نرسه به دستتون ! نامه رو از دستم گرفت . _ چشم به دستش میرسونم از در خونه کم‌کم فاصله گرفتم _ به زهرا سلام برسونید ، خداحافظ سرش رو تکون داد و آهسته خداحافظی کرد . اگه برم نونوایی و نون بگیرم و بعد برم مدرسه خیلی دیر میشه چون فاصله اینجا تا نونوایی زیاده ؛ زیر لب گفتم : _ زن‌بابا امروزو صبحانه نخور ! یک لحظه ایستادم و با خودم گفتم : _ پیرزن گناه داره ! هرچند که مجبور شدم از نونوایی تا خونه و از خونه تا مدرسه فقط بدوام ، اما زیاد سخت نگرفتم ، احساس کردم اتفاقا تمرین خوبیه برای در رفتن از مامورای شاه ! رسیدم به مدرسه و از تعجب دهنم باز موند ! یه عالمه شعار جلوی در مدرسه نوشته بودن ... سمانه و شقایق از داخل مدرسه داشتن باهم صحبت میکردن تقریبا توی حیاط مدرسه سروصدا بود به سمتشون رفتم و بعد از یه سلام سنگین ، پرسیدم : _ چخبر شده اوناهم سنگین تر از من جواب دادن که یه گروهی به نام مجاهدین خلق این شعارا رو نوشته و یه مامور رو هم زده کشته ! نگاهم رو به یکی از دیوارا که روش نوشته شده بود " زنده باد خلق " دادم حالا فهمیدم این شعار آشنا رو توی یکی از کتابای سیاوش خوندم ! یه جورایی به وجد اومدم و به ذهنم رسید منم باید همین سناریوها رو بریزم . باید یه جوری با سیاوش ارتباط میگرفتم. هرچند هیزه ولی بلدم چجوری رفتار کنم جلوش کم نیارم ، اونم از من میترسه هر روز میاد جلوی در مدرسه پس زیادم سخت نیست . تا تموم شدن کلاسها ذهنم دنبالِ این یسری پازل های جور واجور از شرایط مملکت بود ! مدیر به همه گوشزد کرد که این‌کارا رو توی مدرسه نیاریم ، اگه مامورا بگیرنمون معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد ؛ ولی من تازه گرم شدم خانم مدیر ! ____''_________ @arbabghalam
🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎 🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍 🤎🤍🤎🤍🤎🤍 🤎🤍🤎🤍🤎 🤎🤍🤎🤍 🤎🤍 🤎 ظهر ، زودتر از همه از مدرسه بیرون اومدم ؛ همونطور که فکرشو میکردم سیاوش اونجا وایستاده بود و دخترای مدرسه رو دید میزد من رو که دید دارم سمتش میام ، روی موتورش تغیر موضع داد . شاید فکر کرد دارم میام مثل اون روز کتکش بزنم با علامت دستم بهش نشون دادم که وایسته ، اما اون بیشتر ترسید ! فریاد زدم : _ هوی سیا ، واستا کاریت ندارما مضطرب از روی موتورش پایین اومد و گفت : _ سلام ، بخدا منتظر شقایقم بهم گفت که ... دستمو بالا آوردم و گفتم : _ نمیخواد توضیح بدی از حرکت دستم ترسید و یه قدم عقب تر رفت . آرومتر ادامه دادم : _ میخواستم ببینم بازم از اون کتابایی که بهم دادی ، داری ؟ کمی فکر کرد ، نوچی کردم و به اطراف نگاه کردم ! زیاد وقت ندارم اینم درجه خنگیش زده بالا ، آستینشُ گرفتم و بردمش ته کوچه که هیچکس دیدی روی ما نداشته باشه ؛ ادامه دادم : _ حزب خلق ، از حزب خلق چیزی نداری؟ چشم‌هاش رو تاب داد و گفت : _ آهان خب زودتر بگو دست کرد توی کیف دوشیش و چندتا برگه در آورد . برگه هارو گرفتم ، یکی از کتابامو گرفت و بازش کرد . آروم ولی با عجله گفت : _ توی این بزار نگاهم روی سرفصل بود ، یه مقاله از توضیحات فعالیت‌های حزب نوشته بود ؛ برگه هارو از دستم کشید و خودش گذاشت لای کتابم و بست . گفت : _ وقت برای مطالعه هست ، تو برو منم چند دقیقه بعد میام بیرون خیلی عادی باش ، حتی بدو بدو هم نکن ! باشه ای گفتم و با قدم های تند از اونجا دور شدم؛ یک لحظه هم به پشت سرم نگاه نکردم. رسیدم خونه و در رو محکم بستم و همونجا روی زمین نشستم ، انقدر با عجله و تند راه رفته بودم نفس نفس میزدم ! _ هدیه تویی ؟ صدای زن‌بابا از داخل زیرزمین میومد ، هینی کشیدم و از جا بلند شدم . نکنه کتابامُ دیده باشه ، البته سواد نداره اما اگه یه بلایی سر کتابام بیاره یا کسی دیگه ببینه بدبختم . تا دم پله های زیر زمین مردم و زنده شدم ؛ دیدم داره پله هارو جارو میکنه و یادم نبود در زیرزمینُ خودم قفل کرده بودم ! از اینکه یهویی بالای سرش ظاهر شدم ترسید و گفت : _ چیشده ! زهرم ترکید نفس راحتی کشیدم و گفتم : _ هیچی ! _ من که دیگه نمیدونم از دست تو چیکار کنم ، اگه آقات زنده بود الآن افسارتو میکشید خونم به جوش اومده بود ؛ با همون حال خرابم گفتم : _ اگه بابام زنده بود الآن نمیتونستی صداتو برای من بالا ببری توی این خونه میخواست جوابمو بده که صدای در بلند شد . از شدت ترس از اینکه نکنه مامورا اومده باشن بلند شدم ! زن بابا از کنارم رد شد و زیرلب گفت : _ معلوم نیست چشه این دختر جنی شده فکر کنم ! کنار در ایستاد و پرسید : _ کیه ؟ صدای مهری خانم زن همسایه ، دلمو آروم کرد ؛ بااینکه فضولِ محله‌ست و ازش خوشم نمیاد ولی برای اولین بار خیلی خوشحال شدم که اون پشت درِ ! خیالم که راحت شد کتابامُ برداشتم و به زیرزمین رفتم . ____''_________ @arbabghalam
سلام بچهااا شرمندم بابت دیر سر زدنم به ایتا🤍 شب محرم شده و من واقعا شلووغممم😭 چخبرا؟ من دیشب اینستامو نصب کردم😍😂*رمزمم یادم اومد
دیروز فقط یه ساعت خونه بودم اونم به صرف ناهار🥲❤️‍🩹 نشد که براتون رمانو بزارم