🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎
🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍
🤎🤍🤎🤍🤎🤍
🤎🤍🤎🤍🤎
🤎🤍🤎🤍
🤎🤍
🤎
#هدیهبرگشتی
#پارت5
جلوی در حاج آقا اکبری ایستادم
مستأصل از اینکه زنگ بزنم یا نه ، به عکس حاج آقا نگاه کردم .
بلاخره دستم رو به روی زنگ گذاشتم و فشار دادم .
در باز شد و عماد ، با چهره ای خواب آلود
و چشمهای بسته اومد جلوی در ؛ موهاش نامرتب بود هنوز لباسای مشکی دیروزش تنش بود !
_ سلام ببخشید خواب بودین !
نگاهی به ساعت مچی توی دستش انداخت و گفت :
_ خواهرم آخه ۵:۳۰ صبح ؟
خواستم بگم شما که ادعا دارین این ساعت همیشه نماز صبح میخونید !
ولی جلوی دهنمو گرفتم و با خوم گفتم اول صبحی حوصله جواب به جواب کردن با این یارو رو دیگه ندارم
نمایشی نگاهمو شرمنده کردم و نامه رو سمتش گرفتم و گفتم :
_ ببخشید اینو میخواستم زودتر بیارم که بعدش برم مدرسه ، فکر میکردم اگه از مدرسه برگردم دیر بشه و این نامه نرسه به دستتون !
نامه رو از دستم گرفت .
_ چشم به دستش میرسونم
از در خونه کمکم فاصله گرفتم
_ به زهرا سلام برسونید ، خداحافظ
سرش رو تکون داد و آهسته خداحافظی کرد .
اگه برم نونوایی و نون بگیرم و بعد برم مدرسه خیلی دیر میشه چون فاصله اینجا تا نونوایی زیاده ؛ زیر لب گفتم :
_ زنبابا امروزو صبحانه نخور !
یک لحظه ایستادم و با خودم گفتم :
_ پیرزن گناه داره !
هرچند که مجبور شدم از نونوایی تا خونه و از خونه تا مدرسه فقط بدوام ، اما زیاد سخت نگرفتم ، احساس کردم اتفاقا تمرین خوبیه برای در رفتن از مامورای شاه !
رسیدم به مدرسه و از تعجب دهنم باز موند !
یه عالمه شعار جلوی در مدرسه نوشته بودن ...
سمانه و شقایق از داخل مدرسه داشتن باهم صحبت میکردن
تقریبا توی حیاط مدرسه سروصدا بود
به سمتشون رفتم و بعد از یه سلام سنگین ، پرسیدم :
_ چخبر شده
اوناهم سنگین تر از من جواب دادن که یه گروهی به نام مجاهدین خلق این شعارا رو نوشته و یه مامور رو هم زده کشته !
نگاهم رو به یکی از دیوارا که روش نوشته شده بود " زنده باد خلق " دادم
حالا فهمیدم این شعار آشنا رو توی یکی از کتابای سیاوش خوندم !
یه جورایی به وجد اومدم و به ذهنم رسید منم باید همین سناریوها رو بریزم .
باید یه جوری با سیاوش ارتباط میگرفتم.
هرچند هیزه ولی بلدم چجوری رفتار کنم جلوش کم نیارم ، اونم از من میترسه
هر روز میاد جلوی در مدرسه پس زیادم سخت نیست .
تا تموم شدن کلاسها ذهنم دنبالِ این یسری پازل های جور واجور از شرایط مملکت بود !
مدیر به همه گوشزد کرد که اینکارا رو توی مدرسه نیاریم ، اگه مامورا بگیرنمون معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد ؛
ولی من تازه گرم شدم خانم مدیر !
#هرگونهکپیحراموپیگردقانونیدارد
____''_________
@arbabghalam
🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎
🤎🤍🤎🤍🤎🤍🤎🤍
🤎🤍🤎🤍🤎🤍
🤎🤍🤎🤍🤎
🤎🤍🤎🤍
🤎🤍
🤎
#هدیهبرگشتی
#پارت6
ظهر ، زودتر از همه از مدرسه بیرون اومدم ؛ همونطور که فکرشو میکردم
سیاوش اونجا وایستاده بود و دخترای مدرسه رو دید میزد
من رو که دید دارم سمتش میام ، روی موتورش تغیر موضع داد .
شاید فکر کرد دارم میام مثل اون روز کتکش بزنم
با علامت دستم بهش نشون دادم که وایسته ، اما اون بیشتر ترسید !
فریاد زدم :
_ هوی سیا ، واستا کاریت ندارما
مضطرب از روی موتورش پایین اومد و گفت :
_ سلام ، بخدا منتظر شقایقم بهم گفت که ...
دستمو بالا آوردم و گفتم :
_ نمیخواد توضیح بدی
از حرکت دستم ترسید و یه قدم عقب تر رفت . آرومتر ادامه دادم :
_ میخواستم ببینم بازم از اون کتابایی که بهم دادی ، داری ؟
کمی فکر کرد ، نوچی کردم و به اطراف نگاه کردم ! زیاد وقت ندارم اینم درجه خنگیش زده بالا ، آستینشُ گرفتم و بردمش ته کوچه که هیچکس دیدی روی ما نداشته باشه ؛ ادامه دادم :
_ حزب خلق ، از حزب خلق چیزی نداری؟
چشمهاش رو تاب داد و گفت :
_ آهان خب زودتر بگو
دست کرد توی کیف دوشیش و چندتا برگه در آورد .
برگه هارو گرفتم ، یکی از کتابامو گرفت و بازش کرد . آروم ولی با عجله گفت :
_ توی این بزار
نگاهم روی سرفصل بود ، یه مقاله از توضیحات فعالیتهای حزب نوشته بود ؛ برگه هارو از دستم کشید و خودش گذاشت لای کتابم و بست . گفت :
_ وقت برای مطالعه هست ، تو برو منم چند دقیقه بعد میام بیرون
خیلی عادی باش ، حتی بدو بدو هم نکن !
باشه ای گفتم و با قدم های تند از اونجا دور شدم؛ یک لحظه هم به پشت سرم نگاه نکردم.
رسیدم خونه و در رو محکم بستم و همونجا روی زمین نشستم ، انقدر با عجله و تند راه رفته بودم نفس نفس میزدم !
_ هدیه تویی ؟
صدای زنبابا از داخل زیرزمین میومد ، هینی کشیدم و از جا بلند شدم .
نکنه کتابامُ دیده باشه ، البته سواد نداره اما اگه یه بلایی سر کتابام بیاره یا کسی دیگه ببینه بدبختم .
تا دم پله های زیر زمین مردم و زنده شدم ؛ دیدم داره پله هارو جارو میکنه و یادم نبود در زیرزمینُ خودم قفل کرده بودم !
از اینکه یهویی بالای سرش ظاهر شدم ترسید و گفت :
_ چیشده ! زهرم ترکید
نفس راحتی کشیدم و گفتم :
_ هیچی !
_ من که دیگه نمیدونم از دست تو چیکار کنم ، اگه آقات زنده بود الآن افسارتو میکشید
خونم به جوش اومده بود ؛ با همون حال خرابم گفتم :
_ اگه بابام زنده بود الآن نمیتونستی صداتو برای من بالا ببری توی این خونه
میخواست جوابمو بده که صدای در بلند شد .
از شدت ترس از اینکه نکنه مامورا اومده باشن بلند شدم !
زن بابا از کنارم رد شد و زیرلب گفت :
_ معلوم نیست چشه این دختر جنی شده فکر کنم !
کنار در ایستاد و پرسید :
_ کیه ؟
صدای مهری خانم زن همسایه ، دلمو آروم کرد ؛ بااینکه فضولِ محلهست و ازش خوشم نمیاد ولی برای اولین بار خیلی خوشحال شدم که اون پشت درِ !
خیالم که راحت شد کتابامُ برداشتم و به زیرزمین رفتم .
#هرگونهکپیحراموپیگردقانونیدارد
____''_________
@arbabghalam
سلام بچهااا شرمندم بابت دیر سر زدنم به ایتا🤍
شب محرم شده و من واقعا شلووغممم😭
چخبرا؟ من دیشب اینستامو نصب کردم😍😂*رمزمم یادم اومد