هدایت شده از Mֲׂaׂria aֲrt,(???)
https://eitaa.com/magic_pen/272
لایتی باشه من نباشم؟ نچنچنچنچ
حدس بزن من کیم بهت بگم آفرین🛩🌊
-
چمیدونم، ویکارا؟...
پسر جوانی بود که یکروز در راه برگشت به خانه، کیسهای پر از سکه پیدا کرد.
از خوشحالی به خانه دوید و بدون اینکه بداند چهکسی آن را گم کرده، شروع کرد به خرج کردن سکهها.
هر روز چیزهای تازه میخرید و خیال میکرد این پول همیشه برایش میماند.
اما چند هفته بعد، باد شدیدی وزید و سقف قدیمی اتاقش را خراب کرد؛ کیسه سکهها پاره شد و بیشتر پولها روی زمین ریخت و باد آنها را برد.
پسر که درمانده شده بود، فهمید ثروتی که بدون زحمت به دست بیاید، مثل همان سکههاست؛ دیر یا زود باد آن را با خودش میبرد.