فردایروزنبودنم.
بخش جذاب امروز همینجا بود که وقتی نور خورشید روی گونهم میخزید، فرفری کتابهای شعر رو ورق میزد و اونهارو زیر گوشم زمزمه میکرد.
هدایت شده از طاعمه.
«امروز دوازدهمین روزی بود که اینجا ماندم، و اگرچه میدانستم که این اقامت موقت است، اما احساس میکردم که زمان را از دست میدهم. هیچ کاری انجام ندادم، فقط در اتاق نشسته بودم و به این فکر میکردم که چقدر از تو دورم. این دوری دردناک است، میلنا، اما بیشتر از آن، ترس از دست دادن تو مرا آزار میدهد.»
- سری نامه های کافکا برای ملینا - / برای شما.