eitaa logo
دانلود
پسره یک صفحه تمام داشت از دختری که دوستش داشت صحبت می کرد و بعد از ترس هاش گفت، تا اینکه رسیدم به این خط صفحه دوم : _ می‌ترسم قبول کند که با من دوست باشد. می ترسم وقتی پدر و مادرش نیستند ، اجازه دهد به خانه‌ شان بروم‌. می ترسم لحظه ای که با او تنها شوم، انگشتانم را دور گردن زیبا و سفیدش بپیچم و جانش را بگیرم‌. "کتاب دوستدار‌ از فریدا مک‌ فادن."
اَََََََه بخش دی رو تموم کرده بود‌
خیره کننده اس‌ برای فهمیدن ماجرا هی می گم این صفحه آخره ولی یهو دیدم صفحه 133 هستم.
پروفایل نیست که، آلبوم خاطراته‌.
حاصلِ خیرہ‌ در‌ آیینه‌ شدن‌ها آیا دو برابر شدنِ غصه‌ی تنهایی نیست ...؟ _فاضل نظری
ح
در هیئت چه می گذرد
هی می گذره و من بیشتر در بهت و ناباوری به سر می برم کامنت های زیر یکی از این پست های چنل رو می خونم و با خودم فکر می کنم که آیا این ها انسان هستند؟ دم از آزادی و فلان می‌زنن و قلب یک آدم رو زنده زنده در میارن‌؟ کوروش بزرگ رو می پرستند و هی تکرار می کنن پندار‌ نیک، گفتار نیک، کردار نیک.. و آدم هارو به فحش می بندن، و به اربا‌ اربا شدن یک انسان می خندن و خوشحالی می کنند. قلبم از این همه وقاحت به آتش کشیده می‌شود. اعدام در ملا‌ عام برای این ها کم است، باید به سنگسار کشیده شوند‌.