پسره یک صفحه تمام داشت از دختری که دوستش داشت صحبت می کرد
و بعد از ترس هاش گفت، تا اینکه رسیدم به این خط صفحه دوم :
_ میترسم قبول کند که با من دوست باشد. می ترسم وقتی پدر و مادرش نیستند ، اجازه دهد به خانه شان بروم.
می ترسم لحظه ای که با او تنها شوم، انگشتانم را دور گردن زیبا و سفیدش بپیچم و جانش را بگیرم.
"کتاب دوستدار از فریدا مک فادن."
هی می گذره و من بیشتر در بهت و ناباوری به سر می برم
کامنت های زیر یکی از این پست های چنل رو می خونم و با خودم فکر می کنم که آیا این ها انسان هستند؟ دم از آزادی و فلان میزنن و قلب یک آدم رو زنده زنده در میارن؟
کوروش بزرگ رو می پرستند و هی تکرار می کنن پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.. و آدم هارو به فحش می بندن، و به اربا اربا شدن یک انسان می خندن و خوشحالی می کنند.
قلبم از این همه وقاحت به آتش کشیده میشود.
اعدام در ملا عام برای این ها کم است، باید به سنگسار کشیده شوند.